به پشت سرم نگاه کردم. مردی را همچنان مشاهده می کردم. او حدود 15 دقیقه بود که مرا دنبال می کرد. چشمان خاکستری داشت و چهره اش حسی از خشونت که حالت خیلی بدی به من دست می داد را منتقل میکرد، پوستش سبز تیره بود و موهای مشکی اش روی پیشانی اش را پر کرده بود. اندام و هیکلش کاملاً بر من می چربید و بازوانی داشت که حس می کردم به بدنش چیزی اضافی وصل کرده اند. من اطمینان داشتم که او مرا دنبال می کند ، نگاهش کاملاً مشخص و حاکی از این بود که اصلاً او می خواهد به من حمله کند اما نمی دانم چرا همچنان به راهم ادامه می دادم و هیچ عکس العملی نسبت به او نشان نمی دادم.

به اولین کوچه ای که رسیدم داخل شدم و منتظر ماندم تا ببینم او چه می کند. از لبه دیوار او را نگاه می کردم انگار که چیزی را گم کرده باشد ، او واقعاً دنبال چه مقصدی بود که من به آنجا برسم!

چند متری مانده بود به کوچه برسد  ، واقعاً باید چه می کردم ، او را می زدم یا شاید او بلایی به سر من می آورد. توانایی اینکه او را به داخل کوچه بکشانم و به حرف بیارمش در خود نمی دیدم.

هیچگونه حس بد ، سرخوردگی ، سردردهای همیشگی و همه ی آن چیزهایی که همیشه آزارم میداد را در این لحظه حس نمیکردم . فقط و فقط مشکل من این آدم بود ، از من چه می خواست؟ به کوچه رسید و بی توجه و حتی بدون اینکه مرا نگاه کند از جلوی کوچه گذشت. این دیگر واقعاً آزارم می داد ، یعنی من او را اشتباه گرفتم و او با من هیچ کاری نداشت؟!

دیگر واقعاً حس می کردم تسلط خود را از دست دادم. بوی تعفن سراسر  خیابان را پر کرده بود ، این تفکر که من فقط توهمی برم داشته است که این آدم مرا دنبال کرده و حتی هدفی فراتر از یک دزدی یا نمی دانم هر چیزی داشته است اعصابم و سلول های خاکستری مغزم را خورد می کرد. از من چند متری فاصله نگرفته بود و حالا من بودم که دنبال این آدم افتاده بودم! باید ته و توی قضیه را در می آوردم. مگر می شود یک نفر هیمن طور دنبال آدم بیفتد ، این اصلاً برای من قابل قبول نبود و من باید او را دنبال می کردم ، هنوز نمی دانم و به این اطمینان نرسیدم که آیا این آدم روی من قصدی دارد یا نه؟ اما من باید او را دنبال می کردم. تمرکز فکری نداشتم ، یعنی تمرکز فکری ام را از دست داده بودم. دو چهارراه را رد کرده بودیم و من هنوز او را دنبال می کردم ، سریعتر به حرکتم ادامه می دادم. هوا ابری بود و ابری خاکستری سرتاسر آسمان را پوشانده بود ، اما باران نمی آمد ، چندین ساعت بود که این ابرها را بالای سرم حس می کردم اما باران نمی آمد. داخل شد ، وارد کوچه می شد ، بعد از گذشت زمانی کوتاه من هم وارد شدم ، به حرکتش ادامه می داد ، داخل کوچه هیچکس نبود. این دقیقاً همان کوچه خانه من بود!  از کوچه بیرون آمدم و از لبه دیوار او را می پاییدم. جلوی در خانه من رسید! اطراف را نگاهی کرد ، او فکر می کرد که من جایی دیگر رفته ام؟! نکند او واقعاً هدفی داشته که مرا دنبال می کرده ، آری او خیلی حواسش را جمع تر کرده بود ، اطراف را دوباره نگاهی انداخت و کاملاً که مطمئن شد هیچ کس نیست به طرف خانه حرکت کرد. چه باید می کردم ، او که بود؟ واقعاً چه کسی بود؟ این اولین باری بود که او را می دیدم. در خانه را با کلید باز کرد! او کلید خانه مرا داشت! همسر من داخل خانه بود؟! یعنی او واقعاً با همسرم رابطه دارد و کلید هم دارد؟ نمی دانستم باید چه تصمیمی بگیرم. باید نقشه ای می کشیدم ، باید بیشتر فکر می کردم ، اما نه من همین حالا باید می فهمیدم او کیست و با همسر من چه کار دارد ، با سرعت زیادی به طرف خانه حرکت کردم ، به این فکر می کردم که خب معلوم است او وقتی کلید در خانه مرا دارد می تواند با او چه کار داشته باشد و این تفکر زجرم می داد که یعنی تا امروز این اتفاق می افتاده و من با خبر نبوده ام؟!

فقط در این لحظه من از این مسئله آگاهی پیدا کرده بودم. سرم در حال انفجار بود یا نه شاید هم از درون گوش هایم می خواست آتش بیرون بزند ، واقعاً نمی دانستم باید چه کار می کردم ، عصبی بودم یا چیزی فرا تر از آن نمی دانم. خب در این لحظه نمی خواستم همسرم را ببینم ، من او را واقعاً دوست داشتم حال نه به حد پرستیدن اما جداً او را دوست می داشتم. آنقدر دوستش داشتم که حاضر به این شده بودم باقی عمرم را با او تقسیم کنم. من همیشه در زندگی خودم را کنار او حس کرده بودم یعنی هیچ وقت خودم را در زندگی تنها حس نمی کردم. نقطه دید من در زندگی چهار چشم داشت و او جزئی از وجود من شده بود. اما حالا او اینگونه به من خیانت کرده بود. نه نباید به این خانه نزدیک شوم ، اگر او را باری دیگر ببینم تمام آن چیزهایی که در زندگی برایم تا این لحظه ارزشمند بوده است فرو می پاشد ، ارزشش را از دست می دهد و تمام آن لذت هایی را که با او برده ام به تلخی ، تلخ تر از گوشت کلاغی تا به حال نچشیده امش تبدیل می شود. او حتی ارزش کشتن هم برایم ندارد این فاحشه مستحق همان بود که آن مرد با آن ظاهر آشفته حال هم خوابه اش باشد. این از یک هم خوابگی فراتر است ، او کلید در خانه مرا دارد! این یک خیانت بزرگ است! خیلی بزرگ!

خواستم از آنجا دور شوم و دیگر نمی دانستم که باید به کجا پناه ببرم ، کجا را دارم که بروم؟ خودم را در پست ترین نقطه ای که ممکن بود روزی در زندگی حس کنم احساس می کردم. دیگر زندگی برای چه؟ برای هیچ؟! برای کسی که کنارش زندگی می کردم و حال احساس می کنم که باید از درونم خارجش کنم یا او را در درون خود بکشم؟ آیا با انتقام چیزی درست می شود؟

می تواند کمی مسکن حال و روح من باشد؟ نه دیگر اگر از او انتقام هم بگیرم چیزی سر جای اولش باز نمی گردد پس باید فراموش کرد! در همین احوال و تفکرات بودم و هنوز کوچه را ترک نکرده بودم که دیدم آن مرد با یک ساکت دستی از خانه ام خارج شد. هیچ حسی برای هیچ حرکتی نداشتم. داخل کوچه پنهان شدم و منتظر ماندم که او برود. باید وارد خانه می شدم یا نه؟ آری باید بروم اینکه دیگر تصمیم گرفتن نمی خواهد! باید تصویر زشتی از این آدم مفلوک که زندگی مرا از سیاهی شب تیره و تار تر کرده است می دیدم. به سرعت قدم برداشتم و سعی کردم ذهنم را خالی از هرگونه تفکر کنم. وارد خانه شدم همه جای خانه را گشتم ، چه می دیدم؟ هیچکس نبود ، هیچکس در خانه نبود ، آخر مگر می شود؟ او میتوانست چه کسی باشد؟ صندوقچه پول ها و جواهرات همسرم را چک کردم ، خب از این بدتر  یا بهتر نمی دانم ، کدام ، اما نمی شود ، او دزد بوده و با شاه کلید در خانه مرا باز کرده است. همسر من در این لحظه در خانه نبود ، ساعت دقیقاً 03:37 بعدازظهر است. من در خانه بودم و چیزی را تجربه کرده بودم که ذهن و مغزم را منجمد کرده بود. مغزم واقعاً منجمد شده بود. حالت تهوع داشتم ، چرا دنبال این دزد نمی رفتم؟ قدرت تصمیم گیری ام به کلی از بین رفته بود. من لحظاتی چیزی را تجربه کردم که احساس واقعی خیانت را برایم به شفاف ترین شکل ممکن اش نمایان کرده بود ، امروز اصلاً یک روز معمولی نبود. همه چیز شکلی دیگر از حال طبیعی را به خود گرفته بود. روی تخت دراز کشیدم حالت تهوع ام بیشتر از پیش شده ، بوی خاک می آمد ، در شهر گرد و خاک زیادی بود ، اوق زدم ، بالا آوردم و لحظاتی بعد لباسم و تختم داغ بود و تمام محتویات معده ام را روی لباسم ، روی بدنم حس می کردم و این داغی همان داغی بود که لحظاتی پیش درونم را می سوزاند ، این گرمای داخل بدن من بود. سیگاری روشن کردم ، اما دیگر سیگار هم آرامم نمی کرد. چند پکی که به سیگار زدم حس کردم سرم در حال مور مور شدن است ، دور و برم را یک هوای کاذب فراگرفت ، حالم خیلی بد بود ، دوباره بالا آوردم ، نمی توانستم خودم را به دستشویی برسانم.

حالا بوی استفراغ همه اتاق را فرا گرفته بود ، در همان حالت چشمم گرم شد ، ساعت را نگاه کردم 03:57 بعدازظهر بود و من خوابم می آمد و هیچ چیز دیگر برایم مهم نبود. تلاشی برای خواب نمی کردم ، فقط خواب مرا با خود می برد ، تنها چیزی که در این لحظه حس می کردم این بود که یک انسان چقدر می تواند یک روز از زندگی اش خاص و عجیب باشد ، و در این لحظه همه چیز دنیا از دید من معمولی بود. جز برای من!