روانِ بیش فعال!

آنچه روحِ آدمی را به نسبتِ جسمش برتر می کند و آنرا والاتر و حتا قدرتمندتر می نماید تاثیرگذاریِ بسیار بیشتر یا باز کنم تاثیرگذاریِ بر روح و جسم، یعنی اعمالِ روحانیِ انسان هم در زندگی دنیوی یا جسمانیِ او می تواند تاثیرگذار باشد و هم در حیطه ی روح او و حیطه ی روحانیِ وجودش اما اثر گذاریِ اعمالِ جسمانی جز بر جسم و مادیات بر چیزِ دیگری نمی تواند اثرگذار باشد و این است که بسیار اعمال و اثراتِ جسمانی پست تر و محدودتر و بسته تر و هیچ تر از روحِ اوست و این آگاهی و روح اش است که می تواند او را به قله هایِ والا و دست نیافتنیِ انسانی و حتا غیرِ انسانی می رساند و چه تعداد انسان اصلن می توان یافت که آگاهانه به روح و اعمالِ روحانی و همینطور به خوشتن و فکر کردن یعنی مقوله ی فکر کردن به عنوانِ یک مبحثِ فکری در مغز صورت گیرد و به فکر کردن فکر کند که چیست! و چه قدرتِ بی وصفی دارد مغزِ آدمی و چه توانایی برجسته ای است رسیدن به نقطه ای که بتوانی آگاهانه بر روی احساسات که بخشِ پستِ وجودِ آدمی است چرا که چیزی با صلابتِ "منطق" در مغزِ آدمی موجود است و من شخصن احساسات را زیرِ پا گذاشتم، نادیده گرفتم و با منطقم تا این لحظه پیش رفتم و جدن که احساسات می تواند عاملِ پست شدنِ آدمی تا حدی که از حیوانات آنرا پست تر کند پیش ببرد.
"منطق و فکر کردن و استفاده از قدرتِ تعقل و پس از آن اختیار"چه قدرتِ بی وصفی دارد در جامه ی عمل پوشاندن به خواسته های ناب و برجسته ی روحِ انسانی و فقط کمی متحملِ ریاضت شدن می طلبد گُذَر از مرزِ احساسات و پیشبُردِ زندگی و دستیابی به اهدافِ والا مرتبه با گذر از احساسات و صلابتِ فکر و منطق، شاید فکر و منطقی برتر یا اصلن در بکارگیریِ آن مُعجِز تر و منحصر به فرد بودن. این یافته های من تا این لحظه ست که در این مبحث به اینگونه خلاصه وار و سطحی بیان شد;)
همانقدر که زمان ما را محدود کرده ست که گاهی همه این را تجربه نمودند که زمان دستِ آنها را بسته است(رفتنِ رَهِ صد شبِ در یک شب!) غافل از اینکه ارزشِ زمان به همین است که در لحظه چیزی را از دست نمی دهی و فقط این یک روند و تصمیم و صبر و یک روند است که آدمی را به هــــر هدفی که بخواهد می رساند و تنها ابزاری که او را به این امر مسلط کرده همین زمانی ست که بسیاری از آن احساسِ خفقان یا محدودیت می کنند غافل از اینکه بازی هستی را در دست گیرند در بازی هستی غرف و محو می شوند..

ادبـیـاتِ غـنـــی = "ادبــیــاتِ روسـیـه" و مـفـاهـیـمـی در حـیـطـه ی مـطـالـعـه و تـفـکـر!

.
ادبیاتی که هرچه در آثارِ ادبی در ملل و زبان های مختلف و دارایِ پیشینه جستجو و خوانش نمودم و ویژگی هایی که آنها را برجسته نموده، به آن پی بردم و هر که هم این تجربیاتِ خوانشی را در آثارِ ادبیِ زبانِ هر کشور که البته دارایِ ادبیات است را، بدست آورده باشد می داند که روسیه و آثارِ ادبیِ نویسندگانش (چِخُوف، پوشکین، داستایُفسکی، تولستوی، گورکی، گِنچاروف، بولگاکُف و بی شمارند نویسندگانِ بسیار هوشمند، صاحبِ سبک، ریزبین، عمیق و بسیار برجسته و از طرفی بی وصفِ روسیه!). از ادبیاتِ آمریکا که یکی از ویژگی های برجسته ی آن نثرِ داستانیِ آن است که از شفافیتی بی نظیر و مختصِ به خود برخوردار است و فرانسه که از پیچیدگی، فلسفه بافی در راستایِ انتقالِ دیدگاه های اخلاقی و انسان شناسی، سود می جوید و زبان و نثری بسیار سنگین را داراست که حتا در مواردی که کم هم نیست خواندنِ آثارِ برجسته ی آن سوادِ خاصی می طلبد.. گرفته تا انگلستان و حتا آلمان که قریب به یقین تمامیِ آثارِ فلسفی برجسته و اصلن شکل گیری فلسفه بصورتِ مکتوب و حتا بسیار دارایِ چارچوب، در "عصرِ جدید" را در آنجا(جایی که آثارِ ادبیِ به زبانِ آلمانی یا همان ژرمنی که بسیار زبانِ قدرتمندی ست)، می یابیم. 
.
هرکدام از این زبان ها و در کلیت منظور زبان هایی که از ادبیاتِ منحصر به خود و برجسته برخوردار است، با نویسندگانی که از قدرت ادراک و انتقالِ مفهومیِ منحصر به خود و ارزشمند برخورداند که می توان برایِ شناخت و معرفیِ آثارشان به آن حیطه های مشخص اشاره نمود،، همانطور که در مثال های بالا از زبان های دیگر مشخص است و بسیار سطحی و گُذرا به آن ها اشاره شد.. اما! 
اما در روسیه آنقدر نویسندگان و آثارشان برجسته، قدرتمند، همه گیر به هر لحاظ و همینطور از هر منظرِ زبان شناسی و ادبی "غنی" است که حقیقتن نمی توان برایِ معرفی آن یک یا حتا چند ویژگیِ ادبی و مفهومی برایِ آن قائل شد و آنقدر وسیع و قدرتمند است که صرفن دستیابی به همین که ادراکِ توانِ آن که چقدر عمیق و وسیع است، از نَظر و دیدگانِ مخاطبانِ حقیقیِ آثارشان اگر ظَنِ شخصیِ مخاطب این دانایی را داشته باشد می فهمد که چه دریایِ عمیق و جدن تحسین برانگیز و قابلِ ستایشِ بی وصفی ست زیرا که چه کرده اند در ادبیاتِ>>> قوی، غنی، عمیق و پایان ناپذیرِ "روسیه"
.
دمِ ادبیاتِ روسیه خیلی گرمِ، خیـــلی تا حدی که به نسبتِ همه ی ادبیات های جهان ایـــــــول داره اساسی ;)
.
.
مطمعنن "مطالبِ نگاشته شده در بالا و پایین که ادامه ی مطلب است" به مخاطب حجمی را القا می کند که از آن بگریزد اما در خوانش و فهم نهایتن ده دقیقه وقت می طلبد اما همان ده دقیقه برایِ این مردم نه! همه ی مردمِ جهان وقتی ست که به اعمالی بسیار ارزنده تر در لحظه به لحظه ی عمرشان دست می زنند و خواندنِ تراوشاتِ ذهنِ یک نفر از پَسِ دستیابی به حدی که در حدِ خودِ اوست و از ادبیات و زبان شناسی و در درگیری و تلاقی که با آثارِ ادبیِ مختلفی به شکلِ آگاهانه و هم ناآگاهانه برایش رخ داده به سوادی ناچیز یا فهمی که از ظَنِ خود سرچشمه می گیرد، اینها همه و همه جدن برای همگان (همان عمومیت که معیارِ تصمیم گیری و همه چیز در هر جایی هستند) بسیار بی ارزش، وقت تلف کنی و "بی سود و منفعت" انگاشته می شود چرا که تا سودجویی و مادیات در میان نباشد چه ارزشی دارد که چه کس چه می گوید و چه می داند و چقدر می توان دانست و چه تاثیری میتواند از این ادراک های کمیاب در خود بگیرد و شاید پله ای در دانایی اش به جلو پیش رانده شود.. چه دریایی نادانیِ عظیمی ست زندگی.. یا زندگیِ عموم یا زندگیِ بشریت و چه به ندرت کسانی که ذهن و روحشان به دانستن نه فقط در حیطه ی علم یا دانشِ تجربی یا ریاضی یا حتا انسانی بلکه دانشِ ادبی که تجربیات و همه چیزِ زندگی افراد را تشکیل می دهد و اصل قرار دارد و نادیده گرفته شده به طرزی شدید،، شاید متاسفانه و شاید هم خوشبختانه سپاس از آنهایی که نخوانند زیرا آنکس که بخواند خود می داند که لایقِ و علتی از برایِ سپاس برایِ خوانشِ چیزی که ذره ای شاید به او وسعتِ دید دهد یا ذهنش را به کنش وادارد اما سپاس از آن کسانی که نخواندند زیرا چیزی در مطلبم بود که بیگانگی با ادبیات در عمومیت را هدف می رفت و این ایجادِ تناقض می کرد اگر همه گیر می شد و مشخص بود که همه گیر نمی شود و تازه اهلِ فن هم از آن نه اینکه بگریزد اما به سمتش نمی آید! حالب به هر شکل که هست ادبیات و خوانشِ بطورِ کلی آثارِ "ادبی" آدمی را به سوادی در روندِ زیستنش می رساند که این خود علتِ اصلیِ همه گیری و فراگیریِ ادبیات است به نسبتِ هر حیطه ای از علم، دانش، و... که بصورت فنون با استفاده از علومِ انسانی یا تجربی و یا ریاضی منتقل می شود و بعد بصورتِ کاربردی از آن بهره می جویند گرچه منکرِ این نمی شوم که بطورِ کلی خواندن و سواد را آموختن در هر شکلی به انسان جهان بینی می دهد در حدِ خودش.. اما ادبیات بحثش بطور کُل متفاوت است و همه گیری را دربردارد که هیچ حیطه ای از فنون و علوم و رسانه ها و هیچ چیز جایِ آن را نمی گیرد چرا که در هر اثرِ ادبی با گذر و سیری خاص به ادراک و شهودی دست می یابیم که فقط کسانی که به معنایِ حقیقی مرتکبش شده اند می دانند و می فهمند چیست! آنکس هم که نمی داند اگر بداند که نمی داند بسیار بُردِ عظیمی کره زیرا به آگاهی رسیده است که نمی داند و تازه می تواند آغاز کند و زندگی لحظه ست و دیر و زود معنا نمی یابد فقط بسته به خواستِ آدمی دارد و بس.. با ابرازِ شرمندگی از مفصل بودنِ مطلب بیان می دارم که مبحثی لایتناهی و بی پایان می نماید و تا اینجا به نظرم آمد که در میان گذاشته شود با هر آنکسی که روزی قصد کرد این را خواند و از پَسِ آن به فهمی دست یافت که حتا ذره ای هم در او موثر واقع شود به هر شکلی و در هر حدی، این می شود نتیجه ی من از نگارشی که انجام دادم و اگر هم هیچ خوانشی صورت نگیرد از این نوشته ها یا موثر باشد یا اصلن نباشد من نیز خود را تخلیه و به گونه ای از چیزی که در وجودم احساس می کردم ابراز نمودم و این کافی ست! کافی است تا مرا به رضایت برساند از استفاده از این وسیله ی ارتباطِ جمعی که در میانِ این مردم(چرا که در این حیطه فقط در میانِ این مردم استفاده را مشاهده نمودم و نمی توانم همه ی مردمِ جهان را در این نظرِ خود سهیم بدانم و چیزی که من در میانشان بودم این ها هستند،ایرانی ها و حق و منطق حکم می کند که این فضا را برایِ این مردم بسیار "پوچ" وقت گذرانی بشکلِ بیهوده و در نهایتِ خوشبینی استفاده ی سرگرمی کونه از آن بُردن و هیچ حتا ذره ای شریک نشدن در آگاهی، دانایی و جدیتی که از بی بهره بودن، برخوردار نیست! چه می شود کرد پس از مدتی فاصله از این فضایِ تو خالیِ مجازی به آن بازگشتن و نگاشتنِ اینچنین مطلبی در بالای قطعه ای از ادبیاتِ روسی و بیانِ مباحثی مستقیمن مرتبط و دارایِ اهمیت از برایِ بین نمودن آنها و تثبیتِ مکرر و همیشگی دیدگاهِ درستی که در موردِ این عمومِ پیشِ رو با ذهنی >>>بیش "غیرِ فعال" و منفعل و ادامه دادن به راهِ خویش با صلابت و انزوایی که در آن احساسی انسانی را به برتری و والا مقامی می رساند زیرا از ترکیبی بسیار نایاب سود می جوید و پیش می رود.. صلابتی توامان با انزوا در پیِ به قدرت و دانایی رسیدن تا جایی که توانِ وجودی بازه ای را در اختیارم می گذارد و دیدنِ عمومیت در خوابی که در مواردی آگاهانه و در مواردی ناآگاهانه در آن به سر می برند و تسلطِ هرچه بیش از پیش بر 
وجودِ خویش...
.
.
جز تقدیمِ تاسُفِ عمیقم از برایِ مَنجِلابِ دنیوی و نادانیِ فراگیری که در میانِ عمومیتی که کلیتِ جهانِ حالِ حاضری که در آن زیست می کنیم را تشکیل می دهند و چه ارزش هایی که هست و به آدمی وسعتِ دید، سوادِ زیستن و قدرتِ تخیل و تصور و پس از آن اراده ی تصوراتش و جهانی که اراده ی تصورِ ماست دست می یابد و هرآنچیز را که می شود و نمی شود به واقعیت تبدیل می کند و اخلاقیات و انسانیتی خالص و ناب که در وجودِ آدم از پسِ این روند بی پایان برایش به ارمغان می آید و با آن پیش می رود زیرا که می فهمد هرچه بداند هیچ نمی داند! ولی این را علتی بر این نَگُذارد که چون هرچه بدانیم کم است و کمی اش در مقابل دریایِ وسیعِ داناییِ که از گذشتگانِ برجسته باقی مانده و بکلی پایان ناپذیر است زیرا هر دریچه در خود بی نهایت دریچه دارد که انسانِ متفکر و کنجکاو را به کند و کاو وا می دارد و حال اگر این توضیحاتِ بی ارزشِ بالا که از مَنظرِ عمومیتی که من آنها را "همه" می نامم بی ارزش و فقط حرف است و نمی دانند که این حرفها و تصمیمات و تخیلاتِ ماست که حد و مرزِ زندگی ما را معین می کند و اینها را چرندیاتی از برایِ هر آنچیزی که در منظرِ خود تلقی می کنند در فردِ نگارنده، می انگارند. غافل از اینکه فاصله ی میانِ نادانی تا دانایی چه بسیار است و همانقدر هم ناچیز! و چه سیر و سلوکی می طلبد که روحی بلند مرتبه را خواهان است و غیر از آن با کلمات دچارِ مشکلند یا حتا همین کلمات را که از بدوِ تاریخِ بشریت تنها اینهاست که باقی مانده ست چرا که مکتوب است و قوی ترین توانش ماندگاری آن است را، بی ارزش می انگارندش و به پیش!! 
بررسی مسئله وقتی عمیقن به آن نگریسته شود تا حدی عمیق فاجعه برانگیز و زشت می نماید که دچارِ خدشه می شود روحِ آدمی که در پیِ یافتن و ماجراجوییِ حقیقی باشد،، این "همه" که در فرار از کلمات، خوانش و افزودن به نادانسته های بی پایان در ادامه اند هم نخواندند نوشته های بی ارزش و وقت گیرِ بالا را زیرا که بسیار بسیار در این فضایِ مجازی سرگرمی از برای انجام دادن و خالی نمودنِ عقده های جسمانیِ افراد دارد که خوانشِ متنی که اصلن در بابِ ادبیات باشد یا چرندیاتی که اینگونه به هم متصل شده اند که در لحظه از آن می گریزد یا نمی دانم!! در خوشبینانه ترین حالتش گریز است و این هم سهمِ من بود با "روانی بیش فعال" در گذری کوتاه که از این فضایِ مریزخانه ی ایرانیِ "فیس پوک" داشتم و از نظر گذراندنِ پاراگرافی از یک اثرِ روسی که مرا به این تراوشات حتا شده برای یک مخاطب یا بی پروا بگویم تجدیدِ سطحیِ دسته بندی مطالب در ذهنم را با خلاصه نمودنِ آنچه در مغز ایجاد می شود و در واژگان تا حدِ ممکن مُستَتِر شده است و می رویم به پیش تا ببینیم با شرایط، قابلیت ها، موقعیت و آنچه دنیا بر ما اِعمال می کند چه بدست می آوریم...
.
در زیر یک قطعه ی کوتاه از یک نویسنده ی بیش از حد توانمند و بی نظیرِ روسیه، داستایُفسکی که جدن فراتر از انسان به نظر می آید که بوده.. را برای اینکه مقدارِ بسیار ناچیز تر از ناچیزِ مفهومی که بیان نمودم، در حدی که به میزانِ بیش از حد ناچیزتر از آنچه در کلیت حقِ مطلب است را، در حدِ یک پاراگرافِ کوتاه انتقال می دهد و من را جلب نمود تا شخصن بیشتر و بیشتر از ادبیاتِ غنی و وصف ناپذیرِ "روسیه" را به اشتراک بگذارم تا شاید ذره ای در حدِ قطره ای از اقیانوس به هر کس که خواند بینش یا نقطه نظری ایجاد کند تا بلکه نظرِ مخاطبی را که با این ادبیاتِ عجیب و قدرتمند چه سر و کار داشته و چه نداشته، جلب کند تا شاید روزی از روزهای زندگی اش لحظاتی را صرفِ لذت بردن و همینطور به سوادِ انسانی و اجتماعی اش افزودن یا اصلن دارا شدنِ "سوادی بیشتر" از صرفن خواندن و نوشتن یا جمع و تفریقِ اعداد از برایِ طمعِ مادیات، لحظاتی ناچیز و در طیِ زندگی بسیار کم و حتا کم لطفی به مقوله ی سوادِ اجتماعی که در هر کشور بر حسبِ میانگینِ خوانشِ آثارِ ادبیِ آن مردم در سال سنجیده می شود.. را صرفِ خواندن آثارِ ادبی حال روسی یا غیرِ آن کنند.. روزی سی دقیقه که هیچ نیست یعنی اصلن کمترین میزان اما همین هم اگر بصورتِ متوالی رخ دهد در هرجایی از کره ی زمین در حالِ حاضر شاهدِ شکل گیریِ اجتماعی بسیار نادر می شود، حتا روزی سی دقیقه هم نه! پانزده دقیقه، به انسانیتم سوگند که برایِ این اَمرِ بسیار نابود شده در میانِ عموم کفایت می کند اما نمی خوانند چون نمی خواهند و...
هیچ چیز نمی توان گفت... هیچ.
.
دوست عزيز ، حقيقت راستين هميشه زنگ نادرستي دارد . اگر بخواهيد اين زنگ را از آن بزداييد بايد اندكي دروغ به آن بياميزيد . و اين كاري است كه مردم هميشه كرده اند . شايد چيزي هست كه ما نميفهميم ، شما چه فكر ميكنيد ؟ آيا در اين وق وق پيروزمندانه چيزي هست كه ما نفهميم؟ من كه آرزو داشتم باشد . بله ، آرزو داشتم..
شياطين ( جن زدگان ) / فيودور داستايفسكي
.
.
.