توافقنامه ژنو!
باور. انسان. تراژدی!
.
انسان در شکلِ معمولِ خویش اول شخص زندگی می کند، می بیند، فکر می کند و رفتار می کند
موضوع از جایی تغییر می کند که این زندگی یک زندگیِ اول شخص در شکل فرم است یا در محتوا
و اینکه انسان نمیتواند سوم شخص یا همان دانای کل باشد
و جدال از همینجا آغاز میشود
خیلی پیچیده است
شاید هم ساده باشد و به نظرِ من اینگونه میرسد که مفهومی پیچیده ست
شاید نوعی ادراکِ متفاوت
یا دیدی متفاوت
اما چه آزار دهنده است که ما با باورهای خویش زنده ایم و زندگی می کنیم
حکمِ فرزندی را دارد که نطفه اش حرام است
حرامِ وجودی و انسانی
او پدرِ خویش را همیشه پدر می داند در حالی که خدا آگاه است پدر حقیقی او کجاست و چه می کند
اما آن فرزند سال های سال با این باور زنده است که پدری که در حقیقت پدرش نیست پدر اوست
این موضوعی ساده است
اما جایی مسئله خیلی فاجعه برانگیز می شود که ما هم یا هر انسانی باور هایی دارد که از حقیقتِ آن نا آگاه است
و این برای همه هست
تلخِ تلخ
این عینِ تراژدی ست
اصلن معنای تراژدی همین است
درست ترین تعریف از تراژدی همین است
و در این حالت زندگیِ هر انسانی تبدیل به تراژدی می شود
ما هر کدام یک تراژدی هستیم یا به آگاهی می رسیم یا نمی رسیم
و هر دویِ اینها تلخ است ... خیلی تلخ
تلخ تر از هر زهری...
دو دریچه
دو نگاه
دو پنجره
.
دو رفیق
دو همنشین
دو حنجره
.
دو مسافر تو مسیرِ زندگی
دو عزیز
دو همدمِ همیشگی
.
باهم از غروب و سایه رد شدیم
قصه ی عاشقی رو بلد شدیم
فکر میکردیم آخرِ قصه اینه
جز خدا هیچکی مارو نمیبینه
.
دو غریبه
دو تا قلبِ دربدَر
دو تا دلواپسِ این چشمای تر
دو تا اسم
دو خاطره
دو نقطه چین
دو تا دور اُفتاده ی تنها نشیـن
.
عاقبت جُدا شدن دستای ما
گم شدیم تو غُربتِ غریبه ها
آخرِ اون همه لبخند و سرود
چشـمــای پُر حسـادتِ زمـونــه بـود
.
دو غریبه
دو تاقلبِ دربدَر
دو تا دلواپسِ این چشمای تَر
دو تا اسم
دو خاطره
دو نقطه چین
دو تا دور اُفتاده ی تنها نشـیـــن . . .
.
.
.
وقتی ارزشها عوض می شوند
عوضی ها با ارزش می شوند،
در دنیایی که مردها نان را از نا مردها گدایی می کنند،
نانِ روسـپـی ها حلال تر استـــ،
چرا که آنان خود فروشند، نه مملکت فروش. . .
.
"گاندی"
...
خدا، عشق است.
.
برگمن
>> ******* <<
.
واعـعَـن تا حدی خــوبـــــــــــــــه کـه هـیـچوقـت فِـــکــر نـمـی کَــردم زنــدگــیـم جــوری پـیـش بــِرِه کـه یـــک روز تا ایــــن انــــدازه احـــسـاسِ خـوشـبـخـتـــی کُنَم،،
.
خــــــــیــــــــــــــــلـــ
.
;)))
سکوتِ ذهن
زمانی ست که مدتها ذهن را خالی از هرگونه تفکری کنیم، به هیچ چیز فکر نکردن. پس از گذشتِ مدتها خالی کردنِ ذهن
میتوان به قدرتی دست یافت که به دنیای اطراف انرژی ساطع کرد... و انرژی دریافت کرد... بسیار بسیار بی وصف لذت بخش است و آدمی را از دنیای مادی و پوچ خارج و به سلوکی جدید سوق می دهد که رسیدن به این مرحله تلاش های ذهنی و روحی فراوان میطلبد ولی چه لذتی میبرد روح وقتی انرژی از دنیای اطرافش دریافت و بالعکس ساطع می کند و این تازه شروعِ راه است اگرچه خودش روحی بلند مرتبه و فکری رها میطلبد. شاید در فرصتی دیگر راجع به "سکوتِ ذهن" مطالبِ بیشتری نگاشتم که گرچه مفهومی است غیرِ قابلِ انتقال و ادراکی را میطلبد به استنتاج برسد و فرد خود از نتیجه ی آن لذتی غیرِ قابلِ باور و مهمتر از آن چیزی که به بیشترین مقدار در این سیر و سلوک آدمی را مدهوش می کند آرامشِ مطلقِ بی وصفی است که به آن دست می یابید، آرامشی که توامان جسم، ذهن و حتا روح، در رهایی، بی قیذُ شرط و آرامشی که فقط باید تجربه ی آنرا کسب و خود به آن رسید... تا به درکی از آن دست یافت، به سلوکی عمیق که آدمی را از جسم و مادیت رها و به کشفِ درونی می رساند و آدمی را از جسم خارج می کند و دنیایی تازه را برایمان پیشِ رویمان قرار می دهد که دنیا نیست! فراتر از عرفان شایذ جایی که نمیتوان برای آن نام نهاد زیرا نیست... و این اسرار آمیز و بسیار جذاب برایم جلوه می کند و بطورِ جدی تحتِ آن قرار می دهم خودم خود
.
.
سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این رازِ گُهر بارِ جهان را
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خودِتو جام جهانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
تو خودت باغِ بهشتی
.
چنانچه در این رابطه خواستید بیشتر کسب کنید میتوانید به مَکتبِ "شمنیزم" که این مکتب مربوط به برخی بومی های آمریکا که تولتک نامیده می شوند هست. و می توانید با مراجعه به کُتبِ کارلوس کاستاندا که او نیز احیا کننده ی معاصرِ شمنیزم است به این سلوک خود را نزدیک کرد چرا که اصل خودِ فرد است و تازه در این مکتبِ عمیقِ عرفانی که مطلقن به مغز و دیدگاه و توانایی تسلط بر خود و مردانگی که در وجودِ هر دو جنسِ انسان هست منتها که این مردانگی که آنرا آنیما می نامند در وجودِ مرد به سببِ جنسیتش بیشتر است و این خود علتی ست که جنسِ زن را مادی گرا تر، زمینی تر، و غرقِ لذت های دنیویِ پوچ که نیازشان را رفع میکند هستند تا اصلن به ذهنشان خطور کند که به تفکر بپردازند و به نتیجه برسند و بفهمند که هیچ نمیدانند و این لذت ها واقعن من را دیگر راضی نمیکند تا به همین حالا هم نمیکرده ست و آنها که اصلن تعقل یکبار هم ننموده اند و اصلن درکی از آن ندارند چه رسد به این مفاهیم!!! مغزِ آدم سوت میکشد
.
شمنها قادر به استفاده از تكنيكهای مختلفی برای ديدن روياهای واضح و شفاف و آنچه كه امروزه، رفتن به
.خارج از جسم ناميده می شود، هستند. اين تكنيكها در واقع راههايی برای كشف دنيای درون هستند
.
منابعی در رابطه با شمنیزم که از اون خلاصه صحبتی شد که اگر کسی مایل به آگاهی از اون بود میتونه با این کتابا که در پایین لیست کردم به آشنایی برسه و واردِ دنیایِ شمنیزم بشه که دنیایی ست که عدمِ آن علت بودنش است
.
نام کتاب: آموزش های دون خوان
نویسنده: کارلوس کاستاندا. نشر: میترا. مترجم: مهران کُندُری.
.
نام کتاب: قدرت سکوت
نویسنده: کارلوس کاستندا
نشر: میترا. مترجم: مهران کُندُری
.
نام کتاب: در رویا بودننویسنده: فلوریندا دانر
نشر: میترا. مترجم: مهران کُندُری
.
نام کتاب: دومین حلقه ی قدرت
نویسنده: کارلوس کاستاندا
نشر: میترا
مترجم: مهران کُندُری
.
نام کتاب: سفر به دیگر سو
نویسنده: کارلوس کاستاندا. نشر: میترا
مترجم: مهران کُندُری
نام کتاب: هنرِ رویا دیدن
نویسنده: کارلوس کاستاندا
نشر: میترا. مترجم: مهران کُندُری
کلید واژه: دیدن. ادراک. تحلیل. استنتاج. نتیجه گیری. تصمیم. انتخاب
سکوتِ ذهن. آرامش. شمنیزم
روانِ بیش فعال!
"منطق و فکر کردن و استفاده از قدرتِ تعقل و پس از آن اختیار"چه قدرتِ بی وصفی دارد در جامه ی عمل پوشاندن به خواسته های ناب و برجسته ی روحِ انسانی و فقط کمی متحملِ ریاضت شدن می طلبد گُذَر از مرزِ احساسات و پیشبُردِ زندگی و دستیابی به اهدافِ والا مرتبه با گذر از احساسات و صلابتِ فکر و منطق، شاید فکر و منطقی برتر یا اصلن در بکارگیریِ آن مُعجِز تر و منحصر به فرد بودن. این یافته های من تا این لحظه ست که در این مبحث به اینگونه خلاصه وار و سطحی بیان شد;)
همانقدر که زمان ما را محدود کرده ست که گاهی همه این را تجربه نمودند که زمان دستِ آنها را بسته است(رفتنِ رَهِ صد شبِ در یک شب!) غافل از اینکه ارزشِ زمان به همین است که در لحظه چیزی را از دست نمی دهی و فقط این یک روند و تصمیم و صبر و یک روند است که آدمی را به هــــر هدفی که بخواهد می رساند و تنها ابزاری که او را به این امر مسلط کرده همین زمانی ست که بسیاری از آن احساسِ خفقان یا محدودیت می کنند غافل از اینکه بازی هستی را در دست گیرند در بازی هستی غرف و محو می شوند..
ادبـیـاتِ غـنـــی = "ادبــیــاتِ روسـیـه" و مـفـاهـیـمـی در حـیـطـه ی مـطـالـعـه و تـفـکـر!
ادبیاتی که هرچه در آثارِ ادبی در ملل و زبان های مختلف و دارایِ پیشینه جستجو و خوانش نمودم و ویژگی هایی که آنها را برجسته نموده، به آن پی بردم و هر که هم این تجربیاتِ خوانشی را در آثارِ ادبیِ زبانِ هر کشور که البته دارایِ ادبیات است را، بدست آورده باشد می داند که روسیه و آثارِ ادبیِ نویسندگانش (چِخُوف، پوشکین، داستایُفسکی، تولستوی، گورکی، گِنچاروف، بولگاکُف و بی شمارند نویسندگانِ بسیار هوشمند، صاحبِ سبک، ریزبین، عمیق و بسیار برجسته و از طرفی بی وصفِ روسیه!). از ادبیاتِ آمریکا که یکی از ویژگی های برجسته ی آن نثرِ داستانیِ آن است که از شفافیتی بی نظیر و مختصِ به خود برخوردار است و فرانسه که از پیچیدگی، فلسفه بافی در راستایِ انتقالِ دیدگاه های اخلاقی و انسان شناسی، سود می جوید و زبان و نثری بسیار سنگین را داراست که حتا در مواردی که کم هم نیست خواندنِ آثارِ برجسته ی آن سوادِ خاصی می طلبد.. گرفته تا انگلستان و حتا آلمان که قریب به یقین تمامیِ آثارِ فلسفی برجسته و اصلن شکل گیری فلسفه بصورتِ مکتوب و حتا بسیار دارایِ چارچوب، در "عصرِ جدید" را در آنجا(جایی که آثارِ ادبیِ به زبانِ آلمانی یا همان ژرمنی که بسیار زبانِ قدرتمندی ست)، می یابیم.
.
اما در روسیه آنقدر نویسندگان و آثارشان برجسته، قدرتمند، همه گیر به هر لحاظ و همینطور از هر منظرِ زبان شناسی و ادبی "غنی" است که حقیقتن نمی توان برایِ معرفی آن یک یا حتا چند ویژگیِ ادبی و مفهومی برایِ آن قائل شد و آنقدر وسیع و قدرتمند است که صرفن دستیابی به همین که ادراکِ توانِ آن که چقدر عمیق و وسیع است، از نَظر و دیدگانِ مخاطبانِ حقیقیِ آثارشان اگر ظَنِ شخصیِ مخاطب این دانایی را داشته باشد می فهمد که چه دریایِ عمیق و جدن تحسین برانگیز و قابلِ ستایشِ بی وصفی ست زیرا که چه کرده اند در ادبیاتِ>>> قوی، غنی، عمیق و پایان ناپذیرِ "روسیه"
.
.
مطمعنن "مطالبِ نگاشته شده در بالا و پایین که ادامه ی مطلب است" به مخاطب حجمی را القا می کند که از آن بگریزد اما در خوانش و فهم نهایتن ده دقیقه وقت می طلبد اما همان ده دقیقه برایِ این مردم نه! همه ی مردمِ جهان وقتی ست که به اعمالی بسیار ارزنده تر در لحظه به لحظه ی عمرشان دست می زنند و خواندنِ تراوشاتِ ذهنِ یک نفر از پَسِ دستیابی به حدی که در حدِ خودِ اوست و از ادبیات و زبان شناسی و در درگیری و تلاقی که با آثارِ ادبیِ مختلفی به شکلِ آگاهانه و هم ناآگاهانه برایش رخ داده به سوادی ناچیز یا فهمی که از ظَنِ خود سرچشمه می گیرد، اینها همه و همه جدن برای همگان (همان عمومیت که معیارِ تصمیم گیری و همه چیز در هر جایی هستند) بسیار بی ارزش، وقت تلف کنی و "بی سود و منفعت" انگاشته می شود چرا که تا سودجویی و مادیات در میان نباشد چه ارزشی دارد که چه کس چه می گوید و چه می داند و چقدر می توان دانست و چه تاثیری میتواند از این ادراک های کمیاب در خود بگیرد و شاید پله ای در دانایی اش به جلو پیش رانده شود.. چه دریایی نادانیِ عظیمی ست زندگی.. یا زندگیِ عموم یا زندگیِ بشریت و چه به ندرت کسانی که ذهن و روحشان به دانستن نه فقط در حیطه ی علم یا دانشِ تجربی یا ریاضی یا حتا انسانی بلکه دانشِ ادبی که تجربیات و همه چیزِ زندگی افراد را تشکیل می دهد و اصل قرار دارد و نادیده گرفته شده به طرزی شدید،، شاید متاسفانه و شاید هم خوشبختانه سپاس از آنهایی که نخوانند زیرا آنکس که بخواند خود می داند که لایقِ و علتی از برایِ سپاس برایِ خوانشِ چیزی که ذره ای شاید به او وسعتِ دید دهد یا ذهنش را به کنش وادارد اما سپاس از آن کسانی که نخواندند زیرا چیزی در مطلبم بود که بیگانگی با ادبیات در عمومیت را هدف می رفت و این ایجادِ تناقض می کرد اگر همه گیر می شد و مشخص بود که همه گیر نمی شود و تازه اهلِ فن هم از آن نه اینکه بگریزد اما به سمتش نمی آید! حالب به هر شکل که هست ادبیات و خوانشِ بطورِ کلی آثارِ "ادبی" آدمی را به سوادی در روندِ زیستنش می رساند که این خود علتِ اصلیِ همه گیری و فراگیریِ ادبیات است به نسبتِ هر حیطه ای از علم، دانش، و... که بصورت فنون با استفاده از علومِ انسانی یا تجربی و یا ریاضی منتقل می شود و بعد بصورتِ کاربردی از آن بهره می جویند گرچه منکرِ این نمی شوم که بطورِ کلی خواندن و سواد را آموختن در هر شکلی به انسان جهان بینی می دهد در حدِ خودش.. اما ادبیات بحثش بطور کُل متفاوت است و همه گیری را دربردارد که هیچ حیطه ای از فنون و علوم و رسانه ها و هیچ چیز جایِ آن را نمی گیرد چرا که در هر اثرِ ادبی با گذر و سیری خاص به ادراک و شهودی دست می یابیم که فقط کسانی که به معنایِ حقیقی مرتکبش شده اند می دانند و می فهمند چیست! آنکس هم که نمی داند اگر بداند که نمی داند بسیار بُردِ عظیمی کره زیرا به آگاهی رسیده است که نمی داند و تازه می تواند آغاز کند و زندگی لحظه ست و دیر و زود معنا نمی یابد فقط بسته به خواستِ آدمی دارد و بس.. با ابرازِ شرمندگی از مفصل بودنِ مطلب بیان می دارم که مبحثی لایتناهی و بی پایان می نماید و تا اینجا به نظرم آمد که در میان گذاشته شود با هر آنکسی که روزی قصد کرد این را خواند و از پَسِ آن به فهمی دست یافت که حتا ذره ای هم در او موثر واقع شود به هر شکلی و در هر حدی، این می شود نتیجه ی من از نگارشی که انجام دادم و اگر هم هیچ خوانشی صورت نگیرد از این نوشته ها یا موثر باشد یا اصلن نباشد من نیز خود را تخلیه و به گونه ای از چیزی که در وجودم احساس می کردم ابراز نمودم و این کافی ست! کافی است تا مرا به رضایت برساند از استفاده از این وسیله ی ارتباطِ جمعی که در میانِ این مردم(چرا که در این حیطه فقط در میانِ این مردم استفاده را مشاهده نمودم و نمی توانم همه ی مردمِ جهان را در این نظرِ خود سهیم بدانم و چیزی که من در میانشان بودم این ها هستند،ایرانی ها و حق و منطق حکم می کند که این فضا را برایِ این مردم بسیار "پوچ" وقت گذرانی بشکلِ بیهوده و در نهایتِ خوشبینی استفاده ی سرگرمی کونه از آن بُردن و هیچ حتا ذره ای شریک نشدن در آگاهی، دانایی و جدیتی که از بی بهره بودن، برخوردار نیست! چه می شود کرد پس از مدتی فاصله از این فضایِ تو خالیِ مجازی به آن بازگشتن و نگاشتنِ اینچنین مطلبی در بالای قطعه ای از ادبیاتِ روسی و بیانِ مباحثی مستقیمن مرتبط و دارایِ اهمیت از برایِ بین نمودن آنها و تثبیتِ مکرر و همیشگی دیدگاهِ درستی که در موردِ این عمومِ پیشِ رو با ذهنی >>>بیش "غیرِ فعال" و منفعل و ادامه دادن به راهِ خویش با صلابت و انزوایی که در آن احساسی انسانی را به برتری و والا مقامی می رساند زیرا از ترکیبی بسیار نایاب سود می جوید و پیش می رود.. صلابتی توامان با انزوا در پیِ به قدرت و دانایی رسیدن تا جایی که توانِ وجودی بازه ای را در اختیارم می گذارد و دیدنِ عمومیت در خوابی که در مواردی آگاهانه و در مواردی ناآگاهانه در آن به سر می برند و تسلطِ هرچه بیش از پیش بر
جز تقدیمِ تاسُفِ عمیقم از برایِ مَنجِلابِ دنیوی و نادانیِ فراگیری که در میانِ عمومیتی که کلیتِ جهانِ حالِ حاضری که در آن زیست می کنیم را تشکیل می دهند و چه ارزش هایی که هست و به آدمی وسعتِ دید، سوادِ زیستن و قدرتِ تخیل و تصور و پس از آن اراده ی تصوراتش و جهانی که اراده ی تصورِ ماست دست می یابد و هرآنچیز را که می شود و نمی شود به واقعیت تبدیل می کند و اخلاقیات و انسانیتی خالص و ناب که در وجودِ آدم از پسِ این روند بی پایان برایش به ارمغان می آید و با آن پیش می رود زیرا که می فهمد هرچه بداند هیچ نمی داند! ولی این را علتی بر این نَگُذارد که چون هرچه بدانیم کم است و کمی اش در مقابل دریایِ وسیعِ داناییِ که از گذشتگانِ برجسته باقی مانده و بکلی پایان ناپذیر است زیرا هر دریچه در خود بی نهایت دریچه دارد که انسانِ متفکر و کنجکاو را به کند و کاو وا می دارد و حال اگر این توضیحاتِ بی ارزشِ بالا که از مَنظرِ عمومیتی که من آنها را "همه" می نامم بی ارزش و فقط حرف است و نمی دانند که این حرفها و تصمیمات و تخیلاتِ ماست که حد و مرزِ زندگی ما را معین می کند و اینها را چرندیاتی از برایِ هر آنچیزی که در منظرِ خود تلقی می کنند در فردِ نگارنده، می انگارند. غافل از اینکه فاصله ی میانِ نادانی تا دانایی چه بسیار است و همانقدر هم ناچیز! و چه سیر و سلوکی می طلبد که روحی بلند مرتبه را خواهان است و غیر از آن با کلمات دچارِ مشکلند یا حتا همین کلمات را که از بدوِ تاریخِ بشریت تنها اینهاست که باقی مانده ست چرا که مکتوب است و قوی ترین توانش ماندگاری آن است را، بی ارزش می انگارندش و به پیش!!
بررسی مسئله وقتی عمیقن به آن نگریسته شود تا حدی عمیق فاجعه برانگیز و زشت می نماید که دچارِ خدشه می شود روحِ آدمی که در پیِ یافتن و ماجراجوییِ حقیقی باشد،، این "همه" که در فرار از کلمات، خوانش و افزودن به نادانسته های بی پایان در ادامه اند هم نخواندند نوشته های بی ارزش و وقت گیرِ بالا را زیرا که بسیار بسیار در این فضایِ مجازی سرگرمی از برای انجام دادن و خالی نمودنِ عقده های جسمانیِ افراد دارد که خوانشِ متنی که اصلن در بابِ ادبیات باشد یا چرندیاتی که اینگونه به هم متصل شده اند که در لحظه از آن می گریزد یا نمی دانم!! در خوشبینانه ترین حالتش گریز است و این هم سهمِ من بود با "روانی بیش فعال" در گذری کوتاه که از این فضایِ مریزخانه ی ایرانیِ "فیس پوک" داشتم و از نظر گذراندنِ پاراگرافی از یک اثرِ روسی که مرا به این تراوشات حتا شده برای یک مخاطب یا بی پروا بگویم تجدیدِ سطحیِ دسته بندی مطالب در ذهنم را با خلاصه نمودنِ آنچه در مغز ایجاد می شود و در واژگان تا حدِ ممکن مُستَتِر شده است و می رویم به پیش تا ببینیم با شرایط، قابلیت ها، موقعیت و آنچه دنیا بر ما اِعمال می کند چه بدست می آوریم...
.
در زیر یک قطعه ی کوتاه از یک نویسنده ی بیش از حد توانمند و بی نظیرِ روسیه، داستایُفسکی که جدن فراتر از انسان به نظر می آید که بوده.. را برای اینکه مقدارِ بسیار ناچیز تر از ناچیزِ مفهومی که بیان نمودم، در حدی که به میزانِ بیش از حد ناچیزتر از آنچه در کلیت حقِ مطلب است را، در حدِ یک پاراگرافِ کوتاه انتقال می دهد و من را جلب نمود تا شخصن بیشتر و بیشتر از ادبیاتِ غنی و وصف ناپذیرِ "روسیه" را به اشتراک بگذارم تا شاید ذره ای در حدِ قطره ای از اقیانوس به هر کس که خواند بینش یا نقطه نظری ایجاد کند تا بلکه نظرِ مخاطبی را که با این ادبیاتِ عجیب و قدرتمند چه سر و کار داشته و چه نداشته، جلب کند تا شاید روزی از روزهای زندگی اش لحظاتی را صرفِ لذت بردن و همینطور به سوادِ انسانی و اجتماعی اش افزودن یا اصلن دارا شدنِ "سوادی بیشتر" از صرفن خواندن و نوشتن یا جمع و تفریقِ اعداد از برایِ طمعِ مادیات، لحظاتی ناچیز و در طیِ زندگی بسیار کم و حتا کم لطفی به مقوله ی سوادِ اجتماعی که در هر کشور بر حسبِ میانگینِ خوانشِ آثارِ ادبیِ آن مردم در سال سنجیده می شود.. را صرفِ خواندن آثارِ ادبی حال روسی یا غیرِ آن کنند.. روزی سی دقیقه که هیچ نیست یعنی اصلن کمترین میزان اما همین هم اگر بصورتِ متوالی رخ دهد در هرجایی از کره ی زمین در حالِ حاضر شاهدِ شکل گیریِ اجتماعی بسیار نادر می شود، حتا روزی سی دقیقه هم نه! پانزده دقیقه، به انسانیتم سوگند که برایِ این اَمرِ بسیار نابود شده در میانِ عموم کفایت می کند اما نمی خوانند چون نمی خواهند و...
هیچ چیز نمی توان گفت... هیچ.
.
مطلبِ شماره دو>>> کلید واژگان: سادگی، پیچیدگی، زندگیِ راحت، اِنفعالِ اندیشه، اندیشیدن، نتیجه گیری
- آغازِ ساده زیستن را در آن سوی تعقل بدست آوردم جایی که تصورِ همگان اینست که زندگی را پیچیده کرده ایم دقیقن نقطه ی برعکسِ آن است یعنی پیچیدگی در همین انفعالِ ذهن است و تفکر و در نهایتش حاصل شدنِ نتیجه آغازِ سادگی بی آلایشی است که نمی توان تصور نمود
- تفکر و بطور کلی فکر کردن و اندیشیدن و در پیِ آن رسیدن به نتیجه در بابِ مسائل مختلف به آدمی یک
- بینش یا دیدگاهمی دهد و باعثِ رسیدنِ فکر به نتیجه ای می شود که عقل با استدلال که منطق انجامش می دهد به قطعیت درُست بودنِ نتیجه را اثبات می کند،، و در پیِ این روند که هر آدمی آنرا طی کند و به اصولِ اخلاقیِ مشخصی برایِ خویش برسد یا همان جهانبینی و وسعتِ نگرشِ آدمی است که تا چه حد افزایش می یابد، به آدمی که اینها را می خواند، این را القا می کند که زندگی را سخت گرفته یا زندگی را پیچیده می کنیم با این نوع نگریستن و اینگونه ادامه ی زیست دادن مشکل می کند زندگی را!!! در حالی که سخت در اشتباه و خاموشی بِسَر می برند، چرا؟؟! زیرا اینگونه نگریستن صرفن جهتِ این است که زندگی را ساده و حَل نماییم و برایِ سوال های بنیادی که بی پاسخ است، پاسخی پذیرای منطقِ عقلی و درست بیابیم و نتیجه ی آن چیست؟! >>> اینکه زندگی ساده می شود و دیگر ابهام یا سوالی را بی پاسخ نداریم پس نتیجتن به چه دست می یابیم؟! به سادگی و بی آلایشی در زندگی و اینگونه شاید بتوان به معنای حقیقی زندگی را "ساده، راحت و بی پیچیدگی" ادامه داد... نه اینکه چشمِ خود را بر حقایق و وقایع ببندیم و فرض کنیم که بدین شکل می توان زندگی را راحت ادامه داد و سخت نگرفت ولی باور کنید این عیـــنِ سادگیست نه پیچیدگی چرا که وقتی به ثمر نشیند می فهمید که چقدر زندگی را راحت می توان گذراند تا آنکه لحظه ای به واقعیتی تلخ بیاندیشی و این تلخی ایجادِ حالتی می نماید که بدنبالِ پاسخ می گردی و حقیقت را می پذیری هرچقدر هم تلخ باشد زیرا پذیرشِ آن وقتی هنوز واقع نشده به مراتب آسان تر است تا آن لحظه که بی هیچ آمادگی و از پیش آگاهی داشتن بر مسائلی که پاسخ دارد و عموم فقط با ابزارهای مختلف بر آن سرپوش می نهند و به خیالِ خودشان اینگونه زیستن راحت زیستن است و انسان هایی را که به تعقل و تفکر به گونه ی یک عملِ مشخص می نگرند یعنی در رابطه با "فکر" کردن نیز اندیشیده اند و چه بسیارند آن عمومی که شاید واقعن مغزشان توانایی رسیدن به عرش را ندارد، و من دیگر اینگونه نمی نگرم که عموم و همه یعنی هر آنکسی که انسان است توانایی مغزی این را دارد که با >> اندیشیدن، تجربیاتِ شخصی و نتایجِ حاصل از آن، خوانش های ادبی و داشته های علمی و تعقل در بابِ زیستن و گسترشِ دید در حیطه ی انسان شناسی و خودشناسی بتواند به این دست یابد که پاسخی عقلی و دُرُست و آن درست بواسطه ی مُستَدَل بودنش درستی اش ثابت شده است،، همه و عموم قرار نیست اصلن اینرا بفهمند و به تعقل به شکلی دیگر بنگرند (بشکلی دیگر یعنی شکلی متفاوت با عقلی که علومِ تجربی یا ریاضیات می طلبد بلکه به گونه ای که فقط در حیطه ی زیستن و تعقل در حیطه ی سوالاتِ بنیادی شخصی می طلبد فکر کنند و اینگونه تفکر و تعقل با همه ی دیگر مواقعی که آدمی از مغزش استفاده می کند تفاوت دارد). و عموم باید همان گونه که خود فکر می کنند ساده گرفتنِ زندگیست، یعنی انفعالِ مغزی در مقابلِ حقایق و وقایع برایِ آنها مساوی است با ساده زیستن ولی برای حداقل شخصِ خودم زمانی این سادگی را لمس کردم که به اوجِ رسیدنِ به ورایِ پاسخ ها و بی نیازی ها و چه ساذگیِ لذت بخشی است ... یعنی برای همه ی سوال ها پاسخِ درست یافتم با مطالعه ی گذشتگان که در همین حیطه بسیار بسیار کارِ آدمِ امروزی را راحت نمودند چرا که به عمقِ مسائلی با قدرتِ ادبیاتشان وارد می شوند که حقیقتن قابلِ تحسین و ستایشی برجسته هستند و بدونِ آنها انسانِ امروز هیچ نداشت و نمی دانست، پس همان اندازه که بازگشت به گذشته ی تاریخ و ادبیات و خوانشِ آثار را در دستور کارِ زندگی ام قرار می دهم به همین اندازه از فکر در گذشته خودداری می کنم تا جایی که نفعی از آن بلحاظ تکاملِ فکری که در لحظه ی زندگی به آن دست یافتم من را به آگاهی برساند که فُلان عمل در گذشته غلط بوده یا درست و این خیلی کم رُخ می دهد چرا که زندگی لحظه است و گذشته و آینده هم هیچ ارزشی را در برندارند مگر در خودِ فرد برای آگاهی هرچه بیشتر از خویشتن و بررسی اعمالِ گذشته با اصولی که در این لحظه برای خود داری و اینجاست که میتوانی به اشتباهات واقف شوی و آنها خود به خود نابودند چرا که به آنها پی بردی،، پس از آن به "احساسِ بی نیازی" رسیدم،، بی نیازی به همه چیز و در پیِ آن بی نیاز زیستن را متحمل شدم، یعنی بی هیچ چیزی زندگی کردن > نه پول، نه شغل، نه ماشین، نه تلفن، نه روابطِ انسانی و لمس نمودنِ اینکه با هر شرایطی خود را مطابقت دهم، بی هیچ وابستگی، و پس از آن بود که کاملن آگاه شدم که هیچ چیزی در زندگی برایِ از دست دادن وجود ندارد،، و این تازه نقطه ی شروع است چرا که با این بینش که خودش بسیار بسیار فاکتورهایی را می طلبد تا به همین مرحله برسد.. تازه به این رسیدم که خوب حالا که هیچ چیزی برایِ از دست دادن نیست چون همه چیز از پیش تعین شده که پایان پذیر است و فقط باید مغز به درستی در بابش به وقتش و مغزش اگر مغزی باشد که لایقِ رسیدن به این مرتبه باشد می فهمد>>> که چقدر چیزهایی به میزانِ نامحدودی در زندگی هست که ارزشِ بدست آوردن دارد و این دقیقن نقطه ی آغاز است پس از مرحله ای که فکر تصور می کند پایانِ راه است و بی نیاز است و چیزی هم از برایِ از دست دادن در زندگی نیست و دیگر راهی برای ادامه نمی بیند،، اینجاست که ناگهان پس از گُذشتِ مدتی زمان و قرار گرفتن در >>> انفعالی عمیق در گذران روزگار، بی هیچ چیزِ مادی! هرچیز! موبایل، ماشین، پول، کار و هر آنچیزی که وابستگی مادی است و از طرفی به ثباتِ فکری در حیطه ی زندگی دست یافتی و به همه چیز بی نیازی یا بهتر بیان کنم نمی خواهی هیچ چیز
- و اما
- آیا همه ی ما درست زیست می کنیم؟! خیلی غلطِ اضافی می کنیم!! همه نادان و ابلهیم! همه دائمن در حالِ فراموش کردنیم و به پیش، به سوی فراموشخانه بشتابیم و به پیش تا ببینیم چه کسی زودتر در می رود از این بازی هستی! همه پست فطرتیم، همه از نقاطِ ضعفمان استفاده می کنیم تا مثلن راحتر کنیم این بازی هستی را. مردم در دو دسته تقسیم می شوند آنهایی که از مرگ در هراسند و دنیا را سفت چسبیده اند گویی که هیچگاه دیگر مرگی برایشان رُخ نخواهد داد و این عده بسیارند... و دسته ی دوم نادانانی هستند که شیبِ احساساتِ خود را تا انتها می پیمایند و انقدر فکرشان بسته است که تصور می نمایند زندگی و هستی از برایِ چیست؟! و این اجازه را بخود می دهند که هستی خویش را پایان بخشند، و اگرچه این دسته مرحله ای جلوتر و والاتر از دسته ی اول را تجربه می نمایند اما چه بهتر بود اگر در همان دسته ی اول می مانند و هستی را بی جهت پایان نمی دانند و خوب هستند معدود انسان هایی که به انتهای تفکر در بابِ زندگی و انسان رسیده اند و دست به خودکشی می زنند و آنها تسلیمِ احساساتِ خویش شده اند چرا که هیچ دلیلِ انسان شناسی و منطقی برای خودکشی وجود ندارد و هر آنکس که خود کشته ست در نهایت تسلیمِ احساساتِ خود شده است و اما تفکری هم هست که من خود به آن پی بردم، شاید خیلی های دیگر به آن آگاهی یافته اند اما من خود به آن رسیدم که چیزی که دسته ی اول را در بند کرده این است که می خواهند زنده بمانند و عده ی دوم برعکس اصرارِ بر رفتن می ورزند! من اما نه جدن علتِ ارزشمندی از برایِ پایان دادن به هستی ام می بینم و نه اصراری به ماندن در این دنیا دارم چرا که اصلن از هر جهنمی دردناکتر است که زندگیِ آدمی بی پایان می شد! خیلی افتضاح می شد!!! واقعن نه چیزی را می بینم ارزشِ اینرا داشته باشه که بخاطرش به زندگیم پایان بدهم و نه تاکیدی بر ماندن تا ابد را دارم، مرگ هروقت فرا رسد خوشا به قدمش تا زمانی هم که زنده هستیم که هستیم سعی در بدست آوردن این همه چیزی می کنیم که تمامی ندارد! و به پیش و زندگی معمایی سخت پیچیده می نماید که همه در گُریز از آن بِسَر می برند ولی نمی دانند که اگر بتوانند این سختی را متحمل شوند در ورای آن سادگیِ مطلقی نهفته است که خود نویدِ آرامشِ ابدی را می دهد