شنبه!

تحولی در حال وقوع بود و من به بیشترین حد ممکن به نزدیکترینهایم حمله ور شدم، حمله ای مهیب!

تجربه ای جدید اما سخت. سحرگاه را از پشت پرده های نازک و بنفش کم رنگ اتاق میدیدم. گویی آتشفشانی در درونم فوران کرده بود، چشم هایم بر روی هم نمیرفت. بی خوابی!

از خانه بیرون رفتم، با بدن ناتوانم قدم میزدم. زیر نور آفتاب سوزان بدنبال سایه آنقدر به این سو و آن سوی خیابان میرفتم که پاهایم و انگشتان پایم درد گرفته بود. واقعا نمیدانستم باید به کدام سمت بروم. به حدی از آشفتگی و استیصال رسیده بودم که فریاد میکشیدم و جیغ میزدم، نه آنها فریاد نبود ناله و جیغ هایی ترسناک بود با اشکهایی که که از چشمانم از شدت پرتاب میشد و با هر فریاد زدنم جنون را در من بیشتر میکرد، صدای جیغ هایم در ناله های هولناک ماشین هایی که ازجلویم در حال عبور بودندغرق شده بود و انگار هیچکس مرا نمیدید، اصلن من جایی دیگر بودم!

روی پله ای زیر سایه نشستم، همانجا نشسته میخواستم بخوابم یعنی چشمهایم دیگر باز نمیشد. کوله ام را که همانند قوزی پشت  سرم حس میکردم درآوردم، عینکم را برداشتم و داخل کوله ام گذاشتم. کوله را روی زمین کنار پله گذاشتم سرم را بروی آن گذاشتم و کنار خیابان روی زمین خوابم برد.!

لحظاتی قبل از اینکه خوابم ببرد مردمی را میدیدم که بی هیچ توجهی از کنارم گذر میکردند، آنها واقعا هیچ توجهی نمیکردند گاهی شاید کسی ناخودآگاه نگاهم میکرد. صدای ماشین هایی که از کنارم میگذشت را میشنیدم.

خوابیدم و این خواب بیش از یک ساعت ادامه پیدا نکرد، لحظاتی پس از بیداری همینطور به اطرافم نگاه میکردم، هیچ چیز غیر عادی وجود نداشت اما همه چیز برای من غریبه بود . . .!

بلند شدم. در تنم سنگینی و خستگی شدیدی احساس میکردم، لبها و دهانم بشدت خشک شده بود. 

به حرکتم در خیابان ادامه دادم. تا به امروز انقدر فکر کرده بودم که مغزم خالی شده بود. نه، نمیخواستم و نمیتوانستم به هیچ چیز فکر کنم، بی هدف و بی مقصد به حرکتم ادامه دادم.

پس از گذشت زمانی خودم را به پارک کوچک و خلوتی در آن ساعات ظهر رساندم. روی نیمکت زیر سایه ای نشستم، کمی آب نوشیدم، یک سیگار کشیدم، اما هنوز فقط میخواستم که در این دنیا نباشم.

بشدت کم خوابی داشتم و هنوز خوابم می آمد.

کوله ام را لبه ی نیمکت گذاشتم، دراز کشیدم، درست همانند جسدی شده بودم. بدون هیچ تفکری! جدن بدون هیچ تفکری! چشمانم را بستم و خوابیدم.

بعد از بیشتر از دو ساعت بیدار شدم و نوستالوژی امروز من شد:

کنار خیابان خوابیدن با صدای ماشین، پارک خوابی!

آب، توتون، چیز کیک!،کافه گلاسه!

و خلاء ذهنم و این لحظه دیگر نمیدانم چه میشود، شاید موهایم را کمی کوتاه و مرتب کردم تا نفسش را بیشتر بر موهای سرم احساس کنم . . .!