خالی از هرگونه > احساسات، تعقلات و هرآنچیزی که نامش زیستن است، هستم... در واقع سرشار از اینم که به همان مقدار که به آگاهی رسیدم در زندگی چیزی برایِ از دست دادن وجود ندارد، همان مقدار نیز چیزی برای "بدست آوردن" وجود دارد... و چه چیز است که باید در زندگی ارزشِ مردن داشته باشد؟!! جدن من در حالی که غنی بودن و عدمِ نیاز به هیچ چیز را احساس می کنم برایم سوال است که چیزی برای اینکه من به خاطرِ آن هستی ام، در حقیقت تنها دارایی ام را که با آن صرفن اثبات می شوم و نیز تا زمانی که این تغییر نکند ادامه می یابم و این هم متغیر است یعنی همیشگی نیست! و حال می فهمم که در زندگی همان اندازه که هیچ چیز چون مطلق نیست و پایان یافتنی یا تغییر پذیر است پس در نتیجه چیزی برایِ از دست دادن دیگر نمی بینی زیرا که همه چیز از پیش معلوم است... مثلِ مُردن که پایانِ زندگیِ فرد است. بعد حال می فهمم که چقدر چیزی برای بدست آوردن وجود دارد... همینکه چیزی برای از دست دادن نیست نویدِ اینست که چقدر چیزهاست که در زندگی دست یافتنی است و انسان می تواند با کاراکتری که در آن قرار گرفته به خیلی چیزهای خوب دست یابد و چقدر بی پایان است این بازه ی وسیع چیزهایی که آدمی می تواند بدست آورد و اصلن این خود می شود علتی بر اینکه زنده هستی و زندگی می کنی، بی هیچ اِبایی برای از دست دادنِ چیزی و بسیار انرژی و نیرو برای بدست آوردن، بدست آوردنِ چیزهایِ خـــوب
.
پس بدنبالِ تاثیر گذاریِ خویش بر تمامِ کائناتِ هستی و پیروزیِ جسم و عنوانی که در آن قرار یافتم، هستم و تا لحظه ی مرگ در تکاپو خواهم بود چرا که خیلی بیش از حدِ تصورمان برایِ بیشتر بالیدن به خود وجود دارد ولی این دلیلی نمی شود که زندگی خیلی خوب است و اینکه زندگی و هستیِ انسانی پایان می یابد را بد تلقی کنیم! خیر! پاسخ اینست که جدن اگر زندگی پایان نمی داشت اصلن وجودیتِ انسان تغییر می یافت و چه دردناک و زجرآور زندانی می شد! و چه خوبست که مرگ هست و نا مشخص توامان با ما همراه است تا به وقتش به آن پایان دهد و حقیقتن نمی توانم روزی را متصور شوم که از برایِ چه چیز به هستی ام پایان بخشم چرا که هیچ اِبایی از رودرویی با آن ندارم بلکه هروقت خودش خواست از آن استقبال نیز نمی کنم! اما اصراری هم به ماندن ندارم و همانقدر برای رفتن هم مُصِر نیستم و تا هر لحظه که هستم از خود راضی ام زیرا تا جایی که ذهنم کششِ آنرا داشت در حیطه ی انسان شناسی یا خود شناسی و بکُلی هستی، بطورِ آگاهانه و به شکلِ عملی مشخص و تعریف شده "فکر" کردم، خوانش داشته ام و تا آنجایی که تا این لحظه می شده را بدست آورده ام و این من را به گونه ای تحتِ تاثیر قرار می دهد زیرا که "عموم" اصلن با مقوله ی "تفکر" غریبه اند و اصلن به "فکر" کردن "فکر" نکرده اند! چه رسد به ورایِ آن و نتایجی که از فکری برتر و والا که از تعقلات و تفکراتِ برترِ خویش و بکُلی برترِ انسانی دست می یابد و تفکر برتر است چرا که صرفن فکر در حیطه ی علوم، ریاضیات و هر چیزی که آدمی بطورِ عادی با آن سروکار دارد و سواد می نامندش که در آن تفکر نیز هست، این تفکر ارزشمند و دارایِ پیشبُرد ذهن به جلو و درگیر بودنِ آن است و این اعتبار دارد،،اما تفکری که اول از همه فکر می کند که خودِ فکر کردن چیست و با دادنِ پاسخ به سوال هایش پیش می رود و به دُرُستیِ پاسخی که به آن در طیِ تفکرات، تجربیات، خوانش ها و درآمیختنِ نهاییِ همه ی آنچه که در چنته است، ایمان داری چرا که اگر درست نباشد ممکن است برایت ابهام برانگیزد که درست است یا خیر اما زمانی که به درستی پاسخی در مغزت دست یابی و آگاه باشی که علتِ درستی آن چیست آن زمان به درستی اش ایمان می آوری... و من نیز در این لحظه مطلقن آگاهم که در زندگی همه چیز متغیر است پس دیگر از پیش برایِ همه چیز و هر رخدادی آماده و حاضرم و هیچ چیزی را نمی بینم که ارزشِ اینرا داشته باشد که روحی که در این جسمی که من در آن قرار گرفتم را از آن خارج کنم... و منطقی تر می بینم که بپذیرم حقیقت را... و اینست حقیقت>>> هیچ چیز برایِ از دست دادن وجود ندارد... و بیشتر از آن شدتی که هیچ چیزی برای از دست دادن نیست، همین مقدار نیز خوشبختی هایی است که برایِ این جسمی که در آن قرار گرفتم را می تواند خوشبخت و راضی تر از قبل سازد و این بی پایان است... و من نیز سعی می کنم زنده بمانم آنگونه که "لاپالیس"، سردارِ فرانسوی که در سالِ 1525 میلادی در نبردی در پاریس کشته شد و سربازانش تا بیست و پنج سال پس از مرگش سرودی می خوانند برای او با این مضمون، که تا یک ربع پیش از مرگش به حالِ حیات و با بیشترین ستیز و جنگجویی و ادامه ی زیستن تا جایی که در حالِ جنگیدن است! جنگِ جسمی و نبرد و پس از آن کشته شدن و مردن،، یعنی در فاصله ی یک ربع هستی یک انسان با بیشترین شدتِ جهان طلبی و ستیز به نیستی تبدیل می شود و اینگونه بودن با بودنی که بود نبودش هیچ تفاوتی ندارد و در عمقِ وجودِ فرد هم همین مقدار بی تفاوت هست به اینکه اصلن بودنش عاملِ تاثیرگذاریست یا هیچ و به همین مقدار تفاوت هست بینِ ارزشِ زیستنی که از آنِ لاپالیس بود و زیستنِ عمومی بی خاصیت(این بی خاصیت صرفن در حیطه ی تفکر در بابِ زیستن است و اعمال یا تاثیراتِ جسمانی که مربوط به گذرانِ امورات و امرارِ معاشِ انسانی و جسمانی است را دربر نمی گیرد)، تفاوت وجود دارد میانِ این انسانها و انسانهایی با روحی، نمی دانم اسمش را برتر بنامم یا جلوتر یا به هر ترتیب چیزی که توانسته در زمانِ خودش پاسخِ اشتباهاتِ انسانی و درست و غلط را ببیند و فقط ادامه دهد چرا که هیچ راهِ فراری نیست و قرار نیست باشد چرا که همین است و ملاک عموم هستند پس وقتی عموم با سطحِ فکری واقعن و حقیقتن سطحی در بابِ همان فکرِ موردِ نظرشان نتیجه گرفته اند و نتیجه عاملِ تصمیم به وضعِ چارچوب و خطِ قرمزهایی می شود که البته بسیار از این در همه جایِ جهان استقبال می کنم و بسیار درست می دانم چرا که لازمه است... و پیشرفتی میسر نمی شود مگر در یک چارچوب یا اصول که از پیش وضع شده و پیشرفتن. و فقط به این شکل است که نتیجه حاصل می شود... اما اینرا می گفتم که این چارچوب ها و خطِ قرمزهایِ عمومی در هرجایی بسته به عمومِ آنجا می توانی به زننده بودنِ ذات و رفتارِ پستِ برخی از گونه های انسان و در مواردی بیش از حدِ انتظار و اصلن باور عقب افتادگی و بی فکری ذهنِ آنها دست یافت... و من نیز هرچه گفتم، هرچیزی در حیطه ی خودش، می توانم آنرا به درستی بفهمانم که به کمالِ دُرُستیِ آن نیز دست یافتم و علت بر درستی هرآنچه بیان شد در خود هست و آنکس که ظنِ خویش به او القا می کند، می فهمد یا نمی فهمد،
.
هرکسی از ظنِ خود شد یارِ من