مطلبِ شماره دو>>> کلید واژگان: سادگی، پیچیدگی، زندگیِ راحت، اِنفعالِ اندیشه، اندیشیدن، نتیجه گیری

  • آغازِ ساده زیستن را در آن سوی تعقل بدست آوردم جایی که تصورِ همگان اینست که زندگی را پیچیده کرده ایم دقیقن نقطه ی برعکسِ آن است یعنی پیچیدگی در همین انفعالِ ذهن است و تفکر و در نهایتش حاصل شدنِ نتیجه آغازِ سادگی بی آلایشی است که نمی توان تصور نمود
  • تفکر و بطور کلی فکر کردن و اندیشیدن و در پیِ آن رسیدن به نتیجه در بابِ مسائل مختلف به آدمی یک 
  • بینش یا دیدگاهمی دهد و باعثِ رسیدنِ فکر به نتیجه ای می شود که عقل با استدلال که منطق انجامش می دهد به قطعیت درُست بودنِ نتیجه را اثبات می کند،، و در پیِ این روند که هر آدمی آنرا طی کند و به اصولِ اخلاقیِ مشخصی برایِ خویش برسد یا همان جهانبینی و وسعتِ نگرشِ آدمی است که تا چه حد افزایش می یابد، به آدمی که اینها را می خواند، این را القا می کند که زندگی را سخت گرفته یا زندگی را پیچیده می کنیم با این نوع نگریستن و اینگونه ادامه ی زیست دادن مشکل می کند زندگی را!!! در حالی که سخت در اشتباه و خاموشی بِسَر می برند، چرا؟؟! زیرا اینگونه نگریستن صرفن جهتِ این است که زندگی را ساده و حَل نماییم و برایِ سوال های بنیادی که بی پاسخ است، پاسخی پذیرای منطقِ عقلی و درست بیابیم و نتیجه ی آن چیست؟! >>> اینکه زندگی ساده می شود و دیگر ابهام یا سوالی را بی  پاسخ نداریم پس نتیجتن به چه دست می یابیم؟! به سادگی و بی آلایشی در زندگی و اینگونه شاید بتوان به معنای حقیقی زندگی را "ساده، راحت و بی پیچیدگی" ادامه داد... نه اینکه چشمِ خود را بر حقایق و وقایع ببندیم و فرض کنیم که بدین شکل می توان زندگی را راحت ادامه داد و سخت نگرفت ولی باور کنید این عیـــنِ سادگیست نه پیچیدگی چرا که وقتی به ثمر نشیند می فهمید که چقدر زندگی را راحت می توان گذراند تا آنکه لحظه ای به واقعیتی تلخ بیاندیشی و این تلخی ایجادِ حالتی می نماید که بدنبالِ پاسخ می گردی و حقیقت را می پذیری هرچقدر هم تلخ باشد زیرا پذیرشِ آن وقتی هنوز واقع نشده به مراتب آسان تر است تا آن لحظه که بی هیچ آمادگی و از پیش آگاهی داشتن بر مسائلی که پاسخ دارد و عموم فقط با ابزارهای مختلف بر آن سرپوش می نهند و به خیالِ خودشان اینگونه زیستن راحت زیستن است و انسان هایی را که به تعقل و تفکر به گونه ی یک عملِ مشخص می نگرند یعنی در رابطه با "فکر" کردن نیز اندیشیده اند و چه بسیارند آن عمومی که شاید واقعن مغزشان توانایی رسیدن به عرش را ندارد، و من دیگر اینگونه نمی نگرم که عموم و همه یعنی هر آنکسی که انسان است توانایی مغزی این را دارد که با >> اندیشیدن، تجربیاتِ شخصی و نتایجِ حاصل از آن، خوانش های ادبی و داشته های علمی و تعقل در بابِ زیستن و گسترشِ دید در حیطه ی انسان شناسی و خودشناسی بتواند به این دست یابد که پاسخی عقلی و دُرُست و آن درست بواسطه ی مُستَدَل بودنش درستی اش ثابت شده است،، همه و عموم قرار نیست اصلن اینرا بفهمند و به تعقل به شکلی دیگر بنگرند (بشکلی دیگر یعنی شکلی متفاوت با عقلی که علومِ تجربی یا ریاضیات می طلبد بلکه به گونه ای که فقط در حیطه ی زیستن و تعقل در حیطه ی سوالاتِ بنیادی شخصی می طلبد فکر کنند و اینگونه تفکر و تعقل با همه ی دیگر مواقعی که آدمی از مغزش استفاده می کند تفاوت دارد). و عموم باید همان گونه که خود فکر می کنند ساده گرفتنِ زندگیست، یعنی انفعالِ مغزی در مقابلِ حقایق و وقایع برایِ آنها مساوی است با ساده زیستن ولی برای حداقل شخصِ خودم زمانی این سادگی را لمس کردم که به اوجِ رسیدنِ به ورایِ پاسخ ها و بی نیازی ها و چه ساذگیِ لذت بخشی است ... یعنی برای همه ی سوال ها پاسخِ درست یافتم با مطالعه ی گذشتگان که در همین حیطه بسیار بسیار کارِ آدمِ امروزی را راحت نمودند چرا که به عمقِ مسائلی با قدرتِ ادبیاتشان وارد می شوند که حقیقتن قابلِ تحسین و ستایشی برجسته هستند و بدونِ آنها انسانِ امروز هیچ نداشت و نمی دانست، پس همان اندازه که بازگشت به گذشته ی تاریخ و ادبیات و خوانشِ آثار را در دستور کارِ زندگی ام قرار می دهم به همین اندازه از فکر در گذشته خودداری می کنم تا جایی که نفعی از آن بلحاظ تکاملِ فکری که در لحظه ی زندگی به آن دست یافتم من را به آگاهی برساند که فُلان عمل در گذشته غلط بوده یا درست و این خیلی کم رُخ می دهد چرا که زندگی لحظه است و گذشته و آینده هم هیچ ارزشی را در برندارند مگر در خودِ فرد برای آگاهی هرچه بیشتر از خویشتن و بررسی اعمالِ گذشته با اصولی که در این لحظه برای خود داری و اینجاست که میتوانی به اشتباهات واقف شوی و آنها خود به خود نابودند چرا که به آنها پی بردی،، پس از آن به "احساسِ بی نیازی" رسیدم،، بی نیازی به همه چیز و در پیِ آن بی نیاز زیستن را متحمل شدم، یعنی بی هیچ چیزی زندگی کردن > نه پول، نه شغل، نه ماشین، نه تلفن، نه روابطِ انسانی و لمس نمودنِ اینکه با هر شرایطی خود را مطابقت دهم، بی هیچ وابستگی، و پس از آن بود که کاملن آگاه شدم که هیچ چیزی در زندگی برایِ از دست دادن وجود ندارد،، و این تازه نقطه ی شروع است چرا که با این بینش که خودش بسیار بسیار فاکتورهایی را می طلبد تا به همین مرحله برسد..  تازه به این رسیدم که خوب حالا که هیچ چیزی برایِ از دست دادن نیست چون همه چیز از پیش تعین شده که پایان پذیر است و فقط باید مغز به درستی در بابش به وقتش و مغزش اگر مغزی باشد که لایقِ رسیدن به این مرتبه باشد می فهمد>>> که چقدر چیزهایی به میزانِ نامحدودی در زندگی هست که ارزشِ بدست آوردن دارد و این دقیقن نقطه ی آغاز است پس از مرحله ای که فکر تصور می کند پایانِ راه است و بی نیاز است و چیزی هم از برایِ از دست دادن در زندگی نیست و دیگر راهی برای ادامه نمی بیند،، اینجاست که ناگهان پس از گُذشتِ مدتی زمان و قرار گرفتن در >>> انفعالی عمیق در گذران روزگار، بی هیچ چیزِ مادی! هرچیز! موبایل، ماشین، پول، کار و هر آنچیزی که وابستگی مادی است و از طرفی به ثباتِ فکری در حیطه ی زندگی دست یافتی و به همه چیز بی نیازی یا بهتر بیان کنم نمی خواهی هیچ چیز
  • و اما
  • آیا همه ی ما درست زیست می کنیم؟! خیلی غلطِ اضافی می کنیم!! همه نادان و ابلهیم! همه دائمن در حالِ فراموش کردنیم و به پیش، به سوی فراموشخانه بشتابیم و به پیش تا ببینیم چه کسی زودتر در می رود از این بازی هستی! همه پست فطرتیم، همه از نقاطِ ضعفمان استفاده می کنیم تا مثلن راحتر کنیم این بازی هستی را. مردم در دو دسته تقسیم می شوند آنهایی که از مرگ در هراسند و دنیا را سفت چسبیده اند گویی که هیچگاه دیگر مرگی برایشان رُخ نخواهد داد و این عده بسیارند... و دسته ی دوم نادانانی هستند که شیبِ احساساتِ خود را تا انتها می پیمایند و انقدر فکرشان بسته است که تصور می نمایند زندگی و هستی از برایِ چیست؟! و این اجازه را بخود می دهند که هستی خویش را پایان بخشند، و اگرچه این دسته مرحله ای جلوتر و والاتر از دسته ی اول را تجربه می نمایند اما چه بهتر بود اگر در همان دسته ی اول می مانند و هستی را بی جهت پایان نمی دانند و خوب هستند معدود انسان هایی که به انتهای تفکر در بابِ زندگی و انسان رسیده اند و دست به خودکشی می زنند و آنها تسلیمِ احساساتِ خویش شده اند چرا که هیچ دلیلِ انسان شناسی و منطقی برای خودکشی وجود ندارد و هر آنکس که خود کشته ست در نهایت تسلیمِ احساساتِ خود شده است و اما تفکری هم هست که من خود به آن پی بردم، شاید خیلی های دیگر به آن آگاهی یافته اند اما من خود به آن رسیدم که چیزی که دسته ی اول را در بند کرده این است که می خواهند زنده بمانند و عده ی دوم برعکس اصرارِ بر رفتن می ورزند! من اما نه جدن علتِ ارزشمندی از برایِ پایان دادن به  هستی ام می بینم و نه اصراری به ماندن در این دنیا دارم چرا که اصلن از هر جهنمی دردناکتر است که زندگیِ آدمی بی پایان می شد! خیلی افتضاح می شد!!! واقعن نه چیزی را می بینم ارزشِ اینرا داشته باشه که بخاطرش به زندگیم پایان بدهم و نه تاکیدی بر ماندن تا ابد را دارم، مرگ هروقت فرا رسد خوشا به قدمش تا زمانی هم که زنده هستیم که هستیم سعی در بدست آوردن این همه چیزی می کنیم که تمامی ندارد! و به پیش و زندگی معمایی سخت پیچیده می نماید که همه در گُریز از آن بِسَر می برند ولی نمی دانند که اگر بتوانند  این سختی را متحمل شوند در ورای آن سادگیِ مطلقی نهفته است که خود نویدِ آرامشِ ابدی را می دهد

مطلبِ شماره یک >>> کلید واژگان: تفکر، زندگی، ارزش، هدف، چارچوب و اصول، بی نیازی، از دست دادن، بدست

خالی از هرگونه > احساسات، تعقلات و هرآنچیزی که نامش زیستن است، هستم... در واقع سرشار از اینم که به همان مقدار که به آگاهی رسیدم در زندگی چیزی برایِ از دست دادن وجود ندارد، همان مقدار نیز چیزی برای "بدست آوردن" وجود دارد... و چه چیز است که باید در زندگی ارزشِ مردن داشته باشد؟!! جدن من در حالی که غنی بودن و عدمِ نیاز به هیچ چیز را احساس می کنم برایم سوال است که چیزی برای اینکه من به خاطرِ آن هستی ام، در حقیقت تنها دارایی ام را که با آن صرفن اثبات می شوم و نیز تا زمانی که این تغییر نکند ادامه می یابم و این هم متغیر است یعنی همیشگی نیست! و حال می فهمم که در زندگی همان اندازه که هیچ چیز چون مطلق نیست و پایان یافتنی یا تغییر پذیر است پس در نتیجه چیزی برایِ از دست دادن دیگر نمی بینی زیرا که  همه چیز از پیش معلوم است... مثلِ مُردن که پایانِ زندگیِ فرد است. بعد حال می فهمم که چقدر چیزی برای بدست آوردن وجود دارد... همینکه چیزی برای از دست دادن نیست نویدِ اینست که چقدر چیزهاست که در زندگی دست یافتنی است و انسان می تواند با کاراکتری که در آن قرار گرفته به خیلی چیزهای خوب دست یابد و چقدر بی پایان است این بازه ی وسیع چیزهایی که آدمی می تواند بدست آورد و اصلن این خود می شود علتی بر اینکه زنده هستی و زندگی می کنی، بی هیچ اِبایی برای از دست دادنِ چیزی و بسیار انرژی و نیرو برای بدست آوردن، بدست آوردنِ چیزهایِ خـــوب

.

 

پس بدنبالِ تاثیر گذاریِ خویش بر تمامِ کائناتِ هستی و پیروزیِ جسم و عنوانی که در آن قرار یافتم، هستم و تا لحظه ی مرگ در تکاپو خواهم بود چرا که خیلی بیش از حدِ تصورمان برایِ بیشتر بالیدن به خود وجود دارد ولی این دلیلی نمی شود که زندگی خیلی خوب است و اینکه زندگی و هستیِ انسانی پایان می یابد را بد تلقی کنیم! خیر! پاسخ اینست که جدن اگر زندگی پایان نمی داشت اصلن وجودیتِ انسان تغییر می یافت و چه دردناک و زجرآور زندانی می شد! و چه خوبست که مرگ هست و نا مشخص توامان با ما همراه است تا به وقتش به آن پایان دهد و حقیقتن نمی توانم روزی را متصور شوم که از برایِ چه چیز به هستی ام پایان بخشم چرا که هیچ اِبایی از رودرویی با آن ندارم بلکه هروقت خودش خواست از آن استقبال نیز نمی کنم! اما اصراری هم به ماندن ندارم و همانقدر برای رفتن هم مُصِر نیستم و تا هر لحظه که هستم از خود راضی ام زیرا تا جایی که ذهنم کششِ آنرا داشت در حیطه ی انسان شناسی یا خود شناسی و بکُلی هستی، بطورِ آگاهانه و به شکلِ عملی مشخص و تعریف شده "فکر" کردم، خوانش داشته ام و تا آنجایی که تا این لحظه می شده را بدست آورده ام و این من را به گونه ای تحتِ تاثیر قرار می دهد زیرا که "عموم" اصلن با مقوله ی "تفکر" غریبه اند و اصلن به "فکر" کردن "فکر" نکرده اند! چه رسد به ورایِ آن و نتایجی که از فکری برتر و والا که از تعقلات و تفکراتِ برترِ خویش و بکُلی برترِ انسانی دست می یابد و تفکر برتر است چرا که صرفن فکر در حیطه ی علوم، ریاضیات و هر چیزی که آدمی بطورِ عادی با آن سروکار دارد و سواد می نامندش که در آن تفکر نیز هست، این تفکر ارزشمند و دارایِ پیشبُرد ذهن به جلو و درگیر بودنِ آن است و این اعتبار دارد،،اما تفکری که اول از همه فکر می کند که خودِ فکر کردن چیست و با دادنِ پاسخ به سوال هایش پیش می رود و به دُرُستیِ پاسخی که به آن در طیِ تفکرات، تجربیات، خوانش ها و درآمیختنِ نهاییِ همه ی آنچه که در چنته است، ایمان داری چرا که اگر درست نباشد ممکن است برایت ابهام برانگیزد که درست است یا خیر اما زمانی که به درستی پاسخی در مغزت دست یابی و آگاه باشی که علتِ درستی آن چیست آن زمان به درستی اش ایمان می آوری... و من نیز در این لحظه مطلقن آگاهم که در زندگی همه چیز متغیر است پس دیگر از پیش برایِ همه چیز و هر رخدادی آماده و حاضرم و هیچ چیزی را نمی بینم که ارزشِ اینرا داشته باشد که روحی که در این جسمی که من در آن قرار گرفتم را از آن خارج کنم... و منطقی تر می بینم که بپذیرم حقیقت را... و اینست حقیقت>>> هیچ چیز برایِ از دست دادن وجود ندارد... و بیشتر از آن شدتی که هیچ چیزی برای از دست دادن نیست، همین مقدار نیز خوشبختی هایی است که برایِ این جسمی که در آن قرار گرفتم را می تواند خوشبخت و راضی تر از قبل سازد و این بی پایان است... و من نیز سعی می کنم زنده بمانم آنگونه که "لاپالیس"، سردارِ فرانسوی که در سالِ 1525 میلادی در نبردی در پاریس کشته شد و سربازانش تا بیست و پنج سال پس از مرگش سرودی می خوانند برای او با این مضمون، که تا یک ربع پیش از مرگش به حالِ حیات و با بیشترین ستیز و جنگجویی و ادامه ی زیستن تا جایی که در حالِ جنگیدن است! جنگِ جسمی و نبرد و پس از آن کشته شدن و مردن،، یعنی در فاصله ی یک ربع هستی یک انسان با بیشترین شدتِ جهان طلبی و ستیز به نیستی تبدیل می شود و اینگونه بودن با بودنی که بود نبودش هیچ تفاوتی ندارد و در عمقِ وجودِ فرد هم همین مقدار بی تفاوت هست به اینکه اصلن بودنش عاملِ تاثیرگذاریست یا هیچ و به همین مقدار تفاوت هست بینِ ارزشِ زیستنی که از آنِ لاپالیس بود و زیستنِ عمومی بی خاصیت(این بی خاصیت صرفن در حیطه ی تفکر در بابِ زیستن است و اعمال یا تاثیراتِ جسمانی که مربوط به گذرانِ امورات و امرارِ معاشِ انسانی و جسمانی است را دربر نمی گیرد)، تفاوت وجود دارد میانِ این انسانها و انسانهایی با روحی، نمی دانم اسمش را برتر بنامم یا جلوتر یا به هر ترتیب چیزی که توانسته در زمانِ خودش پاسخِ اشتباهاتِ انسانی و درست و غلط را ببیند و فقط ادامه دهد چرا که هیچ راهِ فراری نیست و قرار نیست باشد چرا که همین است و ملاک عموم هستند پس وقتی عموم با سطحِ فکری واقعن و حقیقتن سطحی در بابِ همان فکرِ موردِ نظرشان نتیجه گرفته اند و نتیجه عاملِ تصمیم به وضعِ چارچوب و خطِ قرمزهایی می شود که البته بسیار از این در همه جایِ جهان استقبال می کنم و بسیار درست می دانم چرا که لازمه است... و پیشرفتی میسر نمی شود مگر در یک چارچوب یا اصول که از پیش وضع شده و پیشرفتن. و فقط به این شکل است که نتیجه حاصل می شود... اما اینرا می گفتم که این چارچوب ها و خطِ قرمزهایِ عمومی در هرجایی بسته به عمومِ آنجا می توانی به زننده بودنِ ذات و رفتارِ پستِ برخی از گونه های انسان و در مواردی بیش از حدِ انتظار و اصلن باور عقب افتادگی و بی فکری ذهنِ آنها دست یافت... و من نیز هرچه گفتم، هرچیزی در حیطه ی خودش، می توانم آنرا به درستی بفهمانم که به کمالِ دُرُستیِ آن نیز دست یافتم و علت بر درستی هرآنچه بیان شد در خود هست و آنکس که ظنِ خویش به او القا می کند، می فهمد یا نمی فهمد،

.

هرکسی از ظنِ خود شد یارِ من