اثبات دیدگاه سوبژکتیویته در زیبایی شناسی!
زيبايي شناسي چيست ؟
به طور معمول از واژه زيبايي شناسي به عنوان معادل براي واژه انگليسي - Aesthetic - استفاده مي شود . دايره المعارف بريتانيكا در تعريف اين واژه عبارت " مطالعات فلسفي در حوزه زيبايي وسليقه را به كار برده است . اصطلاح زيبايي شناسي در سال 1753 ميلادي از سوي الكساندر بومگارتن فيلسوف آلماني ابداع شد وبه لحاظ ريشه لغوي به معناي تحقيق در ماهيت درك حسي است . بنا به توضيح دايره المعارف اينترنتي ، فلسفه زيبايي شناسي به شكلي دقيق نظريه زيبايي يا به گونه اي بسيار وسيع تر فلسفه بيان مي كند .
زيبايي شناسي ديدگاهي است كه به تحليل مفاهيم و حل مربوط به پديده ، مورد يا متعلق زيبايي و تجزيه تحليل تجربه هاي زيبايي شناسانه مي دهد .
تعريف زيبايي
صاحب نظران در ارائه تعريف واحد از زيبايي اتفاق نظر ندارند يعني ممكن است يك پديده براي بسياري خوشايند و مطبوع باشد اما گروهي ديگر دريافت زيبايي شناسانه اي از آن نداشته باشنداين سوال هميشه مطرح بوده است كه زيبايي چيست ؟ از نگاه فلسفه زيبايي مربوط است به مقوله حقيقت يعني حوزه تفكر عقلي . از ديد علماي اخلاق مساوي است با خير و حسن حوزه رفتار. زيبايي بطور كلي مجموعه اي از دريافت هاي ساده و پيچيده است . برخي از صاحب نظران بر اين باورند كه مفهوم زيبا امري نسبي است و نمي توان تعريف مطلقي از زيبايي ارائه داد . به عبارتي ، بدست دادن يك تعريف عام و كلي و همه پسند از زيبايي كار حضرت فيل است . بعلاوه با هر ديدگاه كه بخواهيم آن را تعريف كنيم همه ملاك هاي زيبايي را در برنخواهد گرفت .
برخي تعازيف زيبايي عبارتند از :
1. احساس لذت نسبت به همه متعلقات زيبايي و البته بطور خاص در حوزه ادبيات
2. مفهوم و روابط پچيده معنايي وتداعي نشانه اي بويژه در حوزه هنر
3. هارموني و تناسب در فرم ساختاري و زير ساخت و روابط عناصر و تركيب كلي يك اثر
4. روابط تجربي و انتزاعي اجزا وعناصر يك متعلق زيبايي مثلا روابط اعداد در رياضيات
5. مطابق بودن يك اثر هنري يا هر متعلق زيبايي ديگر با ذوق وسليقه عامل يا مخاطب
6. ظرفيت داشتن براي ايجاد نوع معيني از پاسخ يعني همان پاسخ زيبا شناسانه
مساله درك زيبايي
در نظريه هاي زيبايي شناسي اين مساله عمده مطرح است كه آيا مورد يا متعلق زيبايي ماهيتا داراي خصوصيات زيبايي شناسانه است يا اينكه در نتيجه ادراك و بر اساس يك روش خاص زيبايي شناسانه زيبا به نظر مي رسد . به عبارت ديگر زيبايي در پديده هاي طبيعت ، آثار هنري و يا هر مورد ديگر ، بطور ماهوي ، موجود است يا آنچه را زيبايي مي ناميم تنها در ذهن ما وجود دارد . ار اين رو ، در زيبايي شناسي بعنوان شاخه اي از فلسفه دو مفهوم مختلف ماهيت زيبايي شناسانه و ادراك زيبايي شناسانه مورد بررسي قرار مي گيرد. در رشته هاي هنري نيز اين مساله مطرح است كه چه عاملي سبب مي شود يك اثر هنري ويا پديده هاي طبيعي زيبا به بنظر برسد . در تبيين اين مساله ، بر اساس دو مفهوم " ماهيت " و "ادراك" زيبايي شناسانه دو رويكرد وجود دارد ، رويكرد اولي مدعي است همه آثار هنري در چيزي مشتركند و صفت مشخصي دارند كه آنها را به هحو خاصي زيبا مي سازد . بر اين اساس برخي ادعا كرده اند وجه مشترك همه موارد زيبا كيفيت زيبايي است .
معيارهاي درك زيبايي
بايد در نظر داشت نوع درك وابزار درك ما از زيبايي يك مورد بستگي به اين دارد آن مورد متعلق به چه حوزه اي است . در حوزه ادبيات درك عقل – حسي صورت مي گيرد . حسي به اين ذليل كه كلمات براي مخاطب يا همان خواننده تصاوير محسوس ايجاد ( مجسم ) ميكند وغقلي به اين دليل كه مخاطب براي درك معنا ومفاهيم انتزاعي وتجريدي در متن ها واشعار ادبيات به تلاش رهني واستدلال ودرك عقلي نياز دارد اما در حوزه هنرهاي ديداري وشنيداري همچون سينما ، نقاشي ، گرافيك ، موسيقي و ... غالبا درك حسي صورت مي گيرد چرا كه ابزار اساسي ما براي يافتن زيبايي آنها حواس پنجگانه ( بطور خاص حس بينايي وشنوايي ) است . به عبارت ديگر ما آنها را حس مي كنيم قبل از اينكه درك كنيم .
همينطور درك ما در حوزه مسايل فلسفه وعلوم ديگر از نوع درك عفلي است و در حوزه عرفان از نوع درك شهودي است . بنا بر آنچه گفته شد ابزار ها و معيارهاي درك زيبايي عبارتند از :
1. تفكر وعقل. يعني درك زيبايي از طريق استذلال عقلي وتلاش ذهني
2. حس . يعني درك زيبايي به كمك حواس پنجگانه عمدتا چشم وگوش
3. شهود يعني حصول تجربه زيبايي به واسطه دل ، حس دروني و ناخود آگاه
ملاك هاي زيبايي يك اثر
شايد بتوان گفت موجه ترين وروشن ترين نظريه در اين زمينه عقيده موندروبردسلي صاحبنظر برجسته قرن معاصر اروپا باشد . او سه ملاك براي زيبايي يك اثر هنري بيان كرده است كه عبارتند از : وحدت پيچيدگي وشدت منظور از شدت يعني اينكه اثر داراي ويژگي هاي فراگير و فرا منطقه اي ، چشمگير و برجسته باشد. به عبارتي اثر به لحاظ وضوح غني بوده و بشدت حضور خود را اعلام كند و داراي ويژگي هايي باشد كه در هر نقطه از جهان مخاطب نوعي درك از آنها دارد مانند حالت سكون وآرامش در يك تابلوي نقاشي . پيچيدگي به معناي وجود نوعي ابهام ، رمز و زير ساخت است با اين هدف كه مخاطب براي درك اثر انگيزه تمركز وتلاش پيدا كند .و بلاخره منظور از وحدت نيز همان چيزي است كه به عنوان وحدت موضوع يا وحدت ارسطويي وغيره از آن نام ميبرند.
نظريه ارزشمند ديگر در اين زمينه متعلق به متفكر ونظريه پرداز ديگر اروپاي معاصر جان ديويي است وي در كتاب خود "هنر به عنوان تجربه" مي گويد يك اثر خوب هنري اثري است كه بتواند با موفقيت يك تجربه زيبايي شناسانه را در مخاطب فرا بخواند پس به طور كلي مشخص شد كه " ملاك هاي زيبايي " و " معيارهاي درك زيبايي" با هم فرق دارند. معيار به وسيله و واسطه اي گفته ميشود كه به كمك آن زيبايي را درك مي كنيم ، مانند عقل يا حواس . اما ملاك زيبايي به خصايص ، ويژگي ها وكيفياتي كفته ميشود كه در خود آن مورد زيبايي وجود دارد وما آنها را مبناي حكم زيبايي شناسانه قرار ميدهيم .ملاك هاي درك زيبايي به طور كلي عبارتند از :
دسته اول : داشتن حسن ، خير ، نيكي ونيز متعالي و والا بودن
دسته دوم : حقيقي ومفيد بودن
دسته سوم : داشتن هماهنگي ، هارموني ، تناسب ساختار ، روابط وغيره
دسته چهارم : مطابق طبع ، ذوق وسليقه بودن ، چشم وگوش نواز بودن وغيره
رابطه هنر و زيبايي شناسي
هنر وزيبايي رابطه تنگاتنگي با هم دارند بطوري كه آنبخش از فعاليت هاي انسان كه هيجانهاي دروني را به آفرينش و ستايش پديده هاي زيبا پيوند ميدهد هنر ناميده شده است . بسياري از فلاسفه نيز هدف هنر را آفرينش اشياء زيبا دانسته اند . نقد وروان شناسي هنر نيز اگر چه رشته هاي مستقلي باشند اما در ارتباط زيبايي شناسي هستند . روان شناسي هنر در بررسي مسايلي همچون واكنش هاي حسي عاطفي انسان در برابر زيبايي و نقد هنر نيز در آناليز ساختار و مفاهيم آثار هنري بازيبايي شناسي سروكار دارد.
دسته بندي كلي نظريات در مورد مساله درك زيبايي
يكي از مسايل مطرح اين است كه آيا اشياء ماهيتا داراي خصوصيات زيبايي شناسانه هستند يا در نتيجه ادراك و بر اساس يك روش خاص زيبايي شناسانه زيبا به نظر مي رسند. به عبارت ديگر ، خصوصيات زيبايي شناسانه كه در اشياء مشاهده مي شود در آنها به طور ماهوي موجود است يا اينكه اين خصوصيات تنها در ذهن آدمي وجود دارند؟ از اين رو ، در اين شاخه از فلسفه ، دو مفهوم مختلف ماهيت زيبايي شناسانه و ادراك زيبايي زيبايي شناسانه مورد بررسي قرار مي گيرد . تمامي نظرات مربوط به مساله كيفيت و درك زيبايي را ميتوان در دو دسته كلي دسته بندي كرد. گروه سوبژكتيويستي و گروه نظريات آبژكتيويستي .
طبق نظريات سوبژكتيويستي زيبايي يك ويژگي نسبت به تو يا نسبت به من است نه ويژگي عيني در شئ مانند مربع بودن كه كسي بگويد "براي من مربع نيست وبراي تومربع است " به همين دليل در يك حكم زيبايي شناسانه راحت مي گوييم " براي من جالب است " ويا "ذر نظر توعجيب است " طبق نظر آنها وقتي كسي مي گويد "اين اثر زيباست " به يك نوع رابطه بين خود و آن اشاره مي كند . سوبژكتيويستها زيبايي را كيفيتي ذهني مربوط به فاعل شناسايي مي دانند و مي گويند زيبايي چيزي ذر فرم يا كيفيتي در مفهوم متعلق زيبايي نيست بلكه ما فقط پاسخ زيبايي شناختي يا به عبارت ديگر برداشت زيبايي شناسانه داريم وحكم هاي زيبايي شناسانه نظير"جالب است"،" خوب است" ، "لذت بخش يا خوشايند است" هم خصايص عيني نيستند .
نظريات سوبژكتيويستي از سوي بسياري از زيبايي شناسان رد شده است دلايل اين امر اين است كه همه آن حكم ها قضاوت هاي زيبايي شناسانه نيستند و دوست داشتن يك چيز جدا از زيبايي آن است يك اثر ممكن است زيبا باشد ولي مخاطب با ارج نهادن و تاييد و قدرداني از آن موافق نباشد و عباراتي از قبيل دوست ندارم ناشي از ضعف دريافت او باشد . اساسا آنكه مي گويد خوشم مي آيد و آنكه مي گويد خوشم نمي آيد هيچكدام دروغ نمي گويند بلكه بسته به شرايط چنين حكمي داده اند .
دسته دوم ديدگاه هاي آبژكتيويستي است . طبق اين ديدگاه ها وقتي حكم به زيبايي مي دهيم و مثلا مي گوييم قشنگ است زيبايي در ماهيت آن اثر است و ارزشي را به خود اثر نسبت دادهايم هرچند اكثريت هم قبول نداشته باشند . طرفداران اين نظريه ها معتقدند كه حكم ما درباره زيبايي يك اثر بر اساس خصوصيات خود آن اثر است نه برداشت ناظر و مخاطب . بنابراين آنها به وجود ملاكهاي مشخصي براي زيبايي يك اثر معتقدند اما در اينكه اين ملاك ها و ويژگي هاي تشكيل دهنده ارزش زيبايي يك اثر كدام است تا كنون موارد معيني ارائه نشده است بعضي مي گويند زيبايي ويژگي ساده و غير قابل تحليلي است كه مستقيما بوسيله ذهن درك مي شودو وجود آن را تنها با شهود مي توان دريافت و با آزمايش تجربي نمي توان اثبات كرد . طبق نظر اينها اگر يكي بگويد زيبا است و ديگري بگويد زيبا نيست مسلما يك كدام اشتباه مي كنند اما كدام يك ؟ معلوم نيست چون شهود است و شهود افراد هم متغير و متضاد و غير قابل اثبات است .
( از ديد من آبژكتيويستها با همين جمله آخر ديدگاه خود را نقض مي كنند . )
ايمانوئل كانت-Immanuel kant- بيان مي كند كه دريافت يا درك زيبايي ذاتي است و نوعا همه قادر به درك زيبايي هستند ا ما لزومي نداردبه همان حد از تجربه و حس خوشايندي برسند كه ما تجربه كرده ايم بلكه ممكن است تا حدي و تقريبا به همان حس ما دست يابند . كانت لذت زيبايي را حاصل از فهم و تخيل دانست دانست و معتقد بود تجربه زيبايي شناهتي با ديدن طبيعي و صرف اشيا حاصل مي شود اما تجربه امر والا به حس ، فهم و شهود بستگي دارد چرا كه در زيبايي از نوع والايي خشنودي و رضايت به صورت عظمت و عزت نفس و رضايت عقل و يك جورحس اخلاقي جلوه مي كند مثلا زيبايي يك مساله رياضي از نوع والا است يعني ما عظمت خاصي را در علم رياضي حس مي كنيم .
اثبات ديدگاه سوبژكتيويته :
بر اساس نظريت ذكر شده ، زيبايي امري است نسبت به تو يا نسبت به من ، هيچ معيار بيروني براي درك زيبايي وجود ندارد . من براي اثبات اين ديدگاه از دو منظر به اين موضوع مي نگرم .
مثال اول : آزادي
آزادي مطلق در هيچ جامعه اي در تاريخ هستي وجود نداشته ، ندارد و نخواهد داشت . زيرا كلمه ي آزادي بدين معني است كه هر فردي بر اساس تفكرات و نظريات خود آزاد به انجام هر كاري باشد تا آن جايي كه به حقوق ديگري تجاوز نكند ، اين معناي كلمه آزادي است .
آزادي قانونمند نداريم و اين كلمه معنا ندارد زيرا آزادي محسوب نمي شود ، اين دو كلمه در كنار هم پارادوكس ايجاد مي كند . زيرا آزادي محسوب نمي شود به اين دليل كه هر قانوني وضع كنيم باز هم براي خيلي از انسانها و حتي شايد براي همه يا اصلا يك نفر محدوديت ايجاد كند ، زيرا تفكر انسانها با هم متفاوت است و هر كسي بر حسب ديدگاههاي خود علاقه به آزاد بودن در جامعه را دارد . پس آزادي قانون نداردو اين آزادي مطلق و به معناي واقعي كلمه در هيچ جامعه اي وجود نداشته و ندارد و اين مسئله كاملا نشئت گرفته از اين مسئله است كه آزادي امري دروني است ، تعابير هر كسي از جامعه و آزاد بودن متفاوت است و به همين دليل ما آزادي نداريم و نمي توانيم داشته باشيم و در اين دنيا آزادي غير قابل دستيابي است . تمام اينها دليلش سوبژه(دروني) بودن همه چيز است . آزادي فقط در آمال و آرزوها و در رويا قابل دستيابي است ، همان جامعه ي آرماني كه انسان از اول تاريخ بشريت در صدد دستيابي به آن است .
مثال دوم : اگزيستانسياليسم (Existansialism )
اصالت وجود ( وجود انسان ) :
فلسفه ي وجود انسان موضوعي بحث برانگيز و بنيادي است كه من در اين قسمت نظريت شخصي خود را مختصر بيان مي نمايم .
انسان ماهيت جسماني ندارد و ماهيت جسماني وجود ندارد . بدين معني ،كسي كه در حال غذا خوردن است او در واقع به اين عمل دست نمي زند ، اين روح اوست كه تمام اين اعمال را معني مي بخشد ، پس با توجه به روحاني بودن اين امر مابه ازاي بيروني نمي توان براي آن قائل شد .
روح ما به تنهايي و به خودي خود وجود دارد اما جسم ما به تنهايي وجود ندارد و بي معني است و ارزش ندارد ، پس اين روح ماست كه به تمام اينها معنا مي بخشد پس مي توان وجود داشتن اعمال جسماني و نظريات مترياليستي را رد كرد . با كمي دقت متوجه مي شويم كسي كه مي ميرد جسم او براي همه خواه و نا خواه از بين مي رود ( البته به جز موميايي كردن كه به بحث ما ربطي ندارد ) و بي معني مي شود و ياد و روح او براي همگان زنده ست ، اگر اين موضوع را از بالا بنگريم و از اين دنياي محدود و پوچ خارج شويم مي بينيم ماهيت جسماني بي معني مي شود .
همه چيز بدون وجود روح انسان بي معني است . پس با توجه به مطالب بيان شده زيبايي به هيچ عنوان نمي تواند در ماهيت چيزي وجود داشته باشد زيرا ماهيت جسماني وجود ندارد و همه معيار هاي زيبايي در درون ماست و هيچ معيار بيروني نمي توان براي آن قائل شد . وقتي ماهيت جسماني بدون وجود روح بي معني است پس فقط روح و تفكر ماست كه مي تواند به اينها معني ببخشد ، پس زيبايي هم در درون ماست .
( من بر اين مسئله واقف هستم كه آزادي و ماهيت جسماني و روحاني كه در موردش صحبت كردم هر كدام موضوعي پيچيده است و جاي بحث بسيار دارد ، اما تلاش خود را كردم كه اين مباحث را به موضوع اصلي بسط دهم و در راستاي آن مطرح كنم .)
برخي مثالهاي ديگر :
به عنوان مثال اگر بين مخاطبان سينما نگاهي بيندازيم ميبينيم كه عده اي از فيلمهاي كوئنتين تارانتينو و عده اي از فيلمهاي ديويد فينچر لذت مي برند و هر كدام فيلمهاي يكي را زيبا مي بينند و جالبتر اينجاست كه حتما دليل ندارد كسي كه فيلمهاي تارانتينو را دوست دارد فيلمهاي فينچر را زيبا ببيند شايد كسي كه پالپ فيكشن تارانتينو را دوست دارد ، از هفت فينچر متنفر باشد يا بالعكس .
امكان دارد همين اتفاق در مرد ژانر هاي سينمايي و ادبي يا آثار نمايشنامه نويسان اتفاق بيفتد كه همه دال بر سوبژكتيو بودن اين موضوع است .
اين مسئله دليل بر ضعف دريافت يا عدم شعور ( البته ما انسان بي شعور زياد داريم ، ببخشيد زياد نه خيلي زياد ) فرد مخاطب نيست ، امكان دارد هر دو اين مخاطبان استاد و افراد پخته اي در زمينه ي بحث خود باشند ، انتخاب هاي متفاوت آنها دليل بر سوبژه و دروني بودن اين موضوع است .
گذشته از هنر در مورد مسائل روزمره و يا طبيعت هم اين موضوع صدق مي كند ، كه نيازي به مطرح نمودن آن نمي بينم و همه چيز كا ملا روشن است .
با توجه به دو نظر شخصي خود و برخي مثالهاي ساده در راستاي اثبات ديدگاه سوبژكتيويته ، اميدوارم توانسته باشم حداقل ديدگاه خود را به شما منتقل كنم .
بهمن صادقی
۳۰/اردیبهشت/۱۳۸۷