این یه متن دیگه از خودمه که زمان نوشته شدنش بر میگرده به 170روز قبل یا بیشتر و کاملا ذهنی و تخیلیه

به پشت سرم نگاه کردم. مردی را همچنان مشاهده می کردم. او حدود 15 دقیقه بود که مرا دنبال می کرد. چشمان خاکستری داشت و چهره اش حسی از خشونت که حالت خیلی بدی به من دست می داد را منتقل میکرد، پوستش سبز تیره بود و موهای مشکی اش روی پیشانی اش را پر کرده بود. اندام و هیکلش کاملاً بر من می چربید و بازوانی داشت که حس می کردم به بدنش چیزی اضافی وصل کرده اند. من اطمینان داشتم که او مرا دنبال می کند ، نگاهش کاملاً مشخص و حاکی از این بود که اصلاً او می خواهد به من حمله کند اما نمی دانم چرا همچنان به راهم ادامه می دادم و هیچ عکس العملی نسبت به او نشان نمی دادم.

به اولین کوچه ای که رسیدم داخل شدم و منتظر ماندم تا ببینم او چه می کند. از لبه دیوار او را نگاه می کردم انگار که چیزی را گم کرده باشد ، او واقعاً دنبال چه مقصدی بود که من به آنجا برسم!

چند متری مانده بود به کوچه برسد  ، واقعاً باید چه می کردم ، او را می زدم یا شاید او بلایی به سر من می آورد. توانایی اینکه او را به داخل کوچه بکشانم و به حرف بیارمش در خود نمی دیدم.

هیچگونه حس بد ، سرخوردگی ، سردردهای همیشگی و همه ی آن چیزهایی که همیشه آزارم میداد را در این لحظه حس نمیکردم . فقط و فقط مشکل من این آدم بود ، از من چه می خواست؟ به کوچه رسید و بی توجه و حتی بدون اینکه مرا نگاه کند از جلوی کوچه گذشت. این دیگر واقعاً آزارم می داد ، یعنی من او را اشتباه گرفتم و او با من هیچ کاری نداشت؟!

دیگر واقعاً حس می کردم تسلط خود را از دست دادم. بوی تعفن سراسر  خیابان را پر کرده بود ، این تفکر که من فقط توهمی برم داشته است که این آدم مرا دنبال کرده و حتی هدفی فراتر از یک دزدی یا نمی دانم هر چیزی داشته است اعصابم و سلول های خاکستری مغزم را خورد می کرد. از من چند متری فاصله نگرفته بود و حالا من بودم که دنبال این آدم افتاده بودم! باید ته و توی قضیه را در می آوردم. مگر می شود یک نفر هیمن طور دنبال آدم بیفتد ، این اصلاً برای من قابل قبول نبود و من باید او را دنبال می کردم ، هنوز نمی دانم و به این اطمینان نرسیدم که آیا این آدم روی من قصدی دارد یا نه؟ اما من باید او را دنبال می کردم. تمرکز فکری نداشتم ، یعنی تمرکز فکری ام را از دست داده بودم. دو چهارراه را رد کرده بودیم و من هنوز او را دنبال می کردم ، سریعتر به حرکتم ادامه می دادم. هوا ابری بود و ابری خاکستری سرتاسر آسمان را پوشانده بود ، اما باران نمی آمد ، چندین ساعت بود که این ابرها را بالای سرم حس می کردم اما باران نمی آمد. داخل شد ، وارد کوچه می شد ، بعد از گذشت زمانی کوتاه من هم وارد شدم ، به حرکتش ادامه می داد ، داخل کوچه هیچکس نبود. این دقیقاً همان کوچه خانه من بود!  از کوچه بیرون آمدم و از لبه دیوار او را می پاییدم. جلوی در خانه من رسید! اطراف را نگاهی کرد ، او فکر می کرد که من جایی دیگر رفته ام؟! نکند او واقعاً هدفی داشته که مرا دنبال می کرده ، آری او خیلی حواسش را جمع تر کرده بود ، اطراف را دوباره نگاهی انداخت و کاملاً که مطمئن شد هیچ کس نیست به طرف خانه حرکت کرد. چه باید می کردم ، او که بود؟ واقعاً چه کسی بود؟ این اولین باری بود که او را می دیدم. در خانه را با کلید باز کرد! او کلید خانه مرا داشت! همسر من داخل خانه بود؟! یعنی او واقعاً با همسرم رابطه دارد و کلید هم دارد؟ نمی دانستم باید چه تصمیمی بگیرم. باید نقشه ای می کشیدم ، باید بیشتر فکر می کردم ، اما نه من همین حالا باید می فهمیدم او کیست و با همسر من چه کار دارد ، با سرعت زیادی به طرف خانه حرکت کردم ، به این فکر می کردم که خب معلوم است او وقتی کلید در خانه مرا دارد می تواند با او چه کار داشته باشد و این تفکر زجرم می داد که یعنی تا امروز این اتفاق می افتاده و من با خبر نبوده ام؟!

فقط در این لحظه من از این مسئله آگاهی پیدا کرده بودم. سرم در حال انفجار بود یا نه شاید هم از درون گوش هایم می خواست آتش بیرون بزند ، واقعاً نمی دانستم باید چه کار می کردم ، عصبی بودم یا چیزی فرا تر از آن نمی دانم. خب در این لحظه نمی خواستم همسرم را ببینم ، من او را واقعاً دوست داشتم حال نه به حد پرستیدن اما جداً او را دوست می داشتم. آنقدر دوستش داشتم که حاضر به این شده بودم باقی عمرم را با او تقسیم کنم. من همیشه در زندگی خودم را کنار او حس کرده بودم یعنی هیچ وقت خودم را در زندگی تنها حس نمی کردم. نقطه دید من در زندگی چهار چشم داشت و او جزئی از وجود من شده بود. اما حالا او اینگونه به من خیانت کرده بود. نه نباید به این خانه نزدیک شوم ، اگر او را باری دیگر ببینم تمام آن چیزهایی که در زندگی برایم تا این لحظه ارزشمند بوده است فرو می پاشد ، ارزشش را از دست می دهد و تمام آن لذت هایی را که با او برده ام به تلخی ، تلخ تر از گوشت کلاغی تا به حال نچشیده امش تبدیل می شود. او حتی ارزش کشتن هم برایم ندارد این فاحشه مستحق همان بود که آن مرد با آن ظاهر آشفته حال هم خوابه اش باشد. این از یک هم خوابگی فراتر است ، او کلید در خانه مرا دارد! این یک خیانت بزرگ است! خیلی بزرگ!

خواستم از آنجا دور شوم و دیگر نمی دانستم که باید به کجا پناه ببرم ، کجا را دارم که بروم؟ خودم را در پست ترین نقطه ای که ممکن بود روزی در زندگی حس کنم احساس می کردم. دیگر زندگی برای چه؟ برای هیچ؟! برای کسی که کنارش زندگی می کردم و حال احساس می کنم که باید از درونم خارجش کنم یا او را در درون خود بکشم؟ آیا با انتقام چیزی درست می شود؟

می تواند کمی مسکن حال و روح من باشد؟ نه دیگر اگر از او انتقام هم بگیرم چیزی سر جای اولش باز نمی گردد پس باید فراموش کرد! در همین احوال و تفکرات بودم و هنوز کوچه را ترک نکرده بودم که دیدم آن مرد با یک ساکت دستی از خانه ام خارج شد. هیچ حسی برای هیچ حرکتی نداشتم. داخل کوچه پنهان شدم و منتظر ماندم که او برود. باید وارد خانه می شدم یا نه؟ آری باید بروم اینکه دیگر تصمیم گرفتن نمی خواهد! باید تصویر زشتی از این آدم مفلوک که زندگی مرا از سیاهی شب تیره و تار تر کرده است می دیدم. به سرعت قدم برداشتم و سعی کردم ذهنم را خالی از هرگونه تفکر کنم. وارد خانه شدم همه جای خانه را گشتم ، چه می دیدم؟ هیچکس نبود ، هیچکس در خانه نبود ، آخر مگر می شود؟ او میتوانست چه کسی باشد؟ صندوقچه پول ها و جواهرات همسرم را چک کردم ، خب از این بدتر  یا بهتر نمی دانم ، کدام ، اما نمی شود ، او دزد بوده و با شاه کلید در خانه مرا باز کرده است. همسر من در این لحظه در خانه نبود ، ساعت دقیقاً 03:37 بعدازظهر است. من در خانه بودم و چیزی را تجربه کرده بودم که ذهن و مغزم را منجمد کرده بود. مغزم واقعاً منجمد شده بود. حالت تهوع داشتم ، چرا دنبال این دزد نمی رفتم؟ قدرت تصمیم گیری ام به کلی از بین رفته بود. من لحظاتی چیزی را تجربه کردم که احساس واقعی خیانت را برایم به شفاف ترین شکل ممکن اش نمایان کرده بود ، امروز اصلاً یک روز معمولی نبود. همه چیز شکلی دیگر از حال طبیعی را به خود گرفته بود. روی تخت دراز کشیدم حالت تهوع ام بیشتر از پیش شده ، بوی خاک می آمد ، در شهر گرد و خاک زیادی بود ، اوق زدم ، بالا آوردم و لحظاتی بعد لباسم و تختم داغ بود و تمام محتویات معده ام را روی لباسم ، روی بدنم حس می کردم و این داغی همان داغی بود که لحظاتی پیش درونم را می سوزاند ، این گرمای داخل بدن من بود. سیگاری روشن کردم ، اما دیگر سیگار هم آرامم نمی کرد. چند پکی که به سیگار زدم حس کردم سرم در حال مور مور شدن است ، دور و برم را یک هوای کاذب فراگرفت ، حالم خیلی بد بود ، دوباره بالا آوردم ، نمی توانستم خودم را به دستشویی برسانم.

حالا بوی استفراغ همه اتاق را فرا گرفته بود ، در همان حالت چشمم گرم شد ، ساعت را نگاه کردم 03:57 بعدازظهر بود و من خوابم می آمد و هیچ چیز دیگر برایم مهم نبود. تلاشی برای خواب نمی کردم ، فقط خواب مرا با خود می برد ، تنها چیزی که در این لحظه حس می کردم این بود که یک انسان چقدر می تواند یک روز از زندگی اش خاص و عجیب باشد ، و در این لحظه همه چیز دنیا از دید من معمولی بود. جز برای من!

 

هر چند وقت یکبار خوب است آدم به مردم خوش اقبال جهان درس بدهد
حتا اگر برای این باشد که غرورشان را لحظه ای مبدل به شرم کند
چرا که خوشبختی هایی متعالی تر از خوشبختی آن ها وجود دارد
خوشبختی هایی عظیم تر و ظریف تر!

شارل بودلر

Friedrich Nietzsche

 

فیلسوف بزرگ آلمانی مکتب اگزیستانسیالیسم بود.

 

فردریش ویلهلم نیچه (به آلمانی: Friedrich Wilhelm Nietzsche) (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ میلادی - درگذشتهٔ ۲۵ اوت ۱۹۰۰ میلادی)؛ فیلسوف بزرگ آلمانی مکتب اگزیستانسیالیسم بود.

از مشهورترین عقاید وی نقد فرهنگ، دین و فلسفه‌ٔ امروزی بر مبنای سئوالات بنیادینی دربارهٔ بنیان ارزشها و اخلاق، بوده‌است. نوشته‌های وی نوع سبک تازه در زبان آلمانی محسوب می‌شد.نوشته‌هایی در نهایت ژرفی و ایجاز، آمیخته با افکاری انقلابی که نیچه خود روش نوشتاری خویش را گزین گویی‌ها می‌نامید.

زندگی:

او در ۱۵ اکتبر سال ۱۸۴۴ در روکن واقع در لایپزیک پروس به دنیا آمد. به دلیل مقارنت این روز با روز تولد فردریش ویلهلم چهارم که پادشاه وقت پروس بود، پدر او که معلم چند تن از اعضای خاندان سلطنت بود، به ذوق وطن‌خواهی از این تصادف خوشحال گردید و نام کوچک پادشاه را به فرزند خود نهاد.خود او بعدها که بزرگ شد در یکی از کتابهایش گفته:

«این مقارنت به هر حال به نفع من بود؛ زیرا در سراسر ایام کودکی روز تولد من با جشنی عمومی همراه بود.»

پدر فردریش از کشیشان لوتری بود و اجداد مادری او نیز همگی کشیش بودند. فریدریش نیچه اولین ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند دیگر نیز به دنیا می‌آورند: الیزابت و ژوزف. وقتی نیچه پنج سال داشت، پدرش بر اثر شکستگی جمجمه درگذشت و او به همراه مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه اش زندگی کرد. این محیط زنانه و دیندارانه بعدها تأثیر عمیقی بر نیچه گذاشت.از کودکان شریر همسایه که لانه مرغان را خراب می‌کردند و باغچه‌ها را ضایع می‌ساختند و مشق سربازی می‌نمودند و دروغ می‌گفتند متنفر بود. همدرسان او به وی «کشیش کوچک» خطاب می‌کردند و یکی از آنان وی را «عیسی در محراب» نامید. لذت او در این بود که در گوشه‌ای بنشیند و انجیل بخواند و گاهی آن را چنان با رقت و احساس بر دیگران می‌خواند که اشک از دیدگانشان می‌آورد. ولی در پشت این پرده، غرور شدید و میل فراوان به تحمل آلام جسمانی نهان بود. هنگامی که همدرسانش در داستان "موسیس سکه وولاً تردید کردند، یک بسته کبریت را در کف دست روشن کرد و چندان نگهداشت که همه بسوخت. این یک حادثه مثالی و نمونه‌ای بود: در تمام عمر در جستجوی وسایل روحی و جسمی بود تا خود را چنان سخت و نیرومند سازد که به کمال مردی برسد: «آنچه نیستم برای من خدا و فضیلت است.» وی از چهار سالگی شروع به خواندن و نوشتن و در ۱۲ سالگی شروع به سرودن شعر کرد. نیچه در همان محل تولد به تحصیل پرداخت.

تحصیلات:

او پس ازعید پاک ۱۸۶۵ تحصیل در رشته الهیات را (در نتیجه از دست دادن ایمانش به مسیحیت) رها می‌کند. نیچه در یکی از آثارش با عنوان «آنارشیست» می‌نویسد: «در حقیقت تنها یک مسیحی واقعی وجود داشته‌است که او نیز بر بالای صلیب کشته شد.». در ۱۷ اوت ۶۵، بن را ترک گفته رهسپار لایپزیش می‌شود تا تحت نظر ریتشل به مطالعه واژه شناسی بپردازد.او در دانشگاه لایپزیش به فلسفهٔ یونانی آشنا گردید. در پایان اکتبر یا شروع نوامبر یک نسخه از اثر آرتور شوپنهاور با عنوان جهان به مثابه اراده و باز نمود را از یک کتاب فروشی کتابهای دست دوم، بدون نیت قبلی خریداری می‌کند؛ او که تا آن زمان از وجود این کتاب بی خبر بود، به زودی به دوستانش اعلام می‌کند که او یک «شوپنهاوری» شده‌است.

در ۲۳ سالگی به خدمت نظام برای جنگ فرانسه و پروس فرا خوانده‌شد، در سرباز خانه به عنوان یک سوار کار ماهر شناخته می‌شود:

«در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!»

در ماه مارس ۱۸۶۸ بدلیل مجروحیت، تربیت نظامیش پایان یافت و درنتیجه به عنوان پرستار در پشت جبهه گماشته شد.

نیچه از بیست و چهار سالگی (یعنی درسال ۱۸۶۹تا۱۸۷۹ بمدت ده سال) به استادی کرسی واژه شناسی Philology کلاسیک در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان یونانی در دبیرستان منصوب می‌شود. در ۲۳ مارس مدرک دکتری را بدون امتحان از جانب دانشگاه لایپزیگ دریافت می‌کند.او در این دوران آشنایی نزدیکی با «یاکوب بورک هارت» نویسنده کتاب «تمدن رنسانس در ایتالیا» داشت. او هوادار فلسفهٔ آرتور شوپنهاور فیلسوف شهیر آلمانی بود و با واگنر آهنگساز آلمانی دوستی نزدیک داشت. وی بعدها گوشهٔ انزوا گرفت و از همه دوستانش رویگردان شد.

او در طول دوران تدریس در دانشگاه بازل با واگنر آشنایی داشت. قسمت دوم کتاب تولد تراژدی تا حدی با دنیای موسیقی «واگنر» نیز سروکار دارد. نیچه این آهنگساز را با لقب «مینوتار پیر» می‌خواند. برتراند راسل در «تاریخ فلسفه غرب» در مورد نیچه می‌گوید: «ابرمرد نیچه شباهت بسیاری به زیگفرید (پهلوان افسانه‌ای آلمان) دارد فقط با این تفاوت که او زبان یونانی هم می‌داند.»

با رسیدن به اواخر دهه۱۸۷۰ نیچه به تنویر افکار فرانسه مشتاق شد و این در حالی بود که بسیاری از تفکرات و عقاید او در آلمان جای خود را در میان فیلسوفان و نویسندگان پیدا کرده بود. در سال ۱۸۶۹ نیچه شهروندی «پروسی» خود را ملغی کرد و تا پایان عمرش بی سرزمین ماند. او در حالی که در آلمان، سوئیس و ایتالیا سرگردان بود و در پانسیون زندگی می‌کرد بخش عمده‌ای از آثار معروف خود را آفرید. نیچه به مسیحیت خالص و پاک که به زعم او «در تمام دوران» امکان ظهور دارد احترام فراوان می‌گذارد و با عقاید مذهبی واگنر تضاد شدیدی پیدا کرد.

«لو آندره آس سالومه» دختر یک افسر ارتش روسیه بود که به دردناک ترین عشق نیچه بدل شد. او می‌گوید: «من در مقابل چنین روحی قالب تهی خواهم کرد» و «از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.» اینها نخستین جملاتی بود که نیچه در نخستین ملاقاتش با سالومه بر زبان آورد.

مرگ:

فریدریش نیچه پس از سالها آمیختن با دنیای فلسفه و بحث و جدال و ناکامی عشقی اش، ده سال پایان عمرش را در جنون به سرد برد و در زمانی که آثارش با موفقیتی بزرگ روبه رو شده بودند او آنقدر از سلامت ذهنی بهره نداشت تا آن را به چشم خود ببیند.

سرانجام در سال ۱۸۸۹ به دلیل ضعف سلامت و سردردهای شدیدش مجبور به استعفا از دانشگاه و رها کردن کرسی استادی شد و بالاخره در ۲۵ اوت سال ۱۹۰۰ در وایمار و پس از تحمل یکدورهٔ طولانی بیماری براثر سکته مغزی درگذشت.

Source: WikipediA

Blackie Lawless

 

طبق گفتهٔ خودش اعتقاد عمیقی به خدا دارد که تأثیر زیادی در موسیقی او داشته‌است.

 

نام اصلی:          استیون ادوارد دارن

تولد ۴ سپتامبر ۱۹۵۶ ‏(۵۳ سال)
جزیره استاتن , نیویورک
اصل/ملیت آمریکایی
سبک‌ها هوی متال
فعالیت(ها) خواننده و نوازنده
ساز(ها) گیتار باس، گیتار الکتریک
مدت فعالیت

۱۹۷۵ تا کنون

 خواننده و گیتاریست گروه هوی متال وسپ که به دلیل اجراهای زنده، کاورهای آلبوم و شعرهای جنجالی شهرت دارد.

خانواده و کودکی:

بلکی از نژاد بومی آمریکااست که به سرخپوست‌ها یا هندی‌ها شهرت دارند. در یک خانوادهٔ مذهبی بزرگ شد. پدربزرگش خادم و عمویش واعظ کلیسا بودند. طبق گفتهٔ خودش اعتقاد عمیقی به خدا دارد که تأثیر زیادی در موسیقی او داشته‌است. عموی او رین دارن قهرمان افسانه‌ای بیسبال آمریکا بود که به افتخار او استادیوم بیسبال دارن استادیوم ساخته شد.

او در ۱۳ سالگی با ایس فرهلی در یک دسته خیابانی(street gang) بودند که باعث شد از یک زخم جدی خنجر آسیب ببیند. وقتی ۱۴ ساله شد پدرش او را به مدرسه‌ای نظامی در فلوریدا فرستاد تا نظم یاد بگیرد اما بلکی بعد از آن که یک گروهبان ارشد را کتک زد از آن جا اخراج شد.

موسیقی:

علاقه دارن به موسیقی از زمانی شروع شد که او ۹ ساله بود:«برادر من یک گیتار داشت و من عادت داشتم وقتی آنجا نبود به اتاق خواب او بخزم و با گیتار او بزنم.» به هرحال یک سال بعد در ۱۰ سالگی اولین گیتار خود را با پول توجیبی خود خرید و ۳ سال بعد اولین گیتار الکتریک خود را خرید. او ابتدا به عنوان خواننده با گروه بلک ربیت کار کرد و بعد به گروه «Orfax Rainbow»پیوست. بعد از این‌که از دبیرستان فارغ‌التحصیل شد به مدت ۲ سال برای شرکت ساختمانی پدرش کار کرد.

پس از آن ۱۵ روز در یک اجرا در فلوریدا برای نیویورک دالز گیتار زد و بعد به همراه آرتور کین به کالیفرنیا رفت و برای گروه کیلر کین بند به عنوان خواننده فعالیت کرد. در این زمان بود که اسم مستعار «Blackie Goozeman» را برای خود انتخاب کرد. یک سال بعد کین به نیویورک بازگشت ولی بلکی تصمیم گرفت در لس آنجلس بماند.

در سال ۱۹۷۶ گروه سیستر بنا کرد اما بزودی در گروه سیستر تغیراتی اتفاق افتاد که باعث شد تلاش گروه برای ضبط چند آهنگ ناکام بماند. سپس بلکی از گروه جدا شد و گروه سیرک سیرک را به همراه رندی پایپر تشکیل داد اما از ابتدا مشخص بود این گروه به جایی نمی‌رسد و خیلی زود از هم پاشیده شد. پس ازآن به همراه کریس هولمز، رندی پایپر و تونی ریچارد گروه وسپ را تشکیل داد.

.W.A.S.P

در طول تاریخ طولانی وسپ اعضای گروه بارها تغییر یافتند و امروز تنها عضو باقی مانده از گروه اولیه خود بلکی لاولس است. بلکی دراین‌باره می‌گوید هربار یکی از اعضا گروه را ترک کرد به دلیل مواد مخدر بوده‌است. او اکثر آهنگ‌ها و شعرهای وسپ را خودش می‌نویسد.

لاولس از موسیقی گروه‌های بلک سبت، ای‌سی/دی‌سی و بیتلز تأثیر گرفت و از الیس کوپر و دِ هو هم در اجراهای زنده الهام گرفت اما با پرتاب گوشت خام به سمت تماشاگران، پاشیدن خون و شکنجهٔ دختران به زنجیر کشیده شده در صحنه، در بدنامی اجراهای زنده پا را از آن‌ها فراتر گذاشت.

در دهه ۸۰ از او به سختی انتقاد می‌شد و اکثر کنسرت‌های او توسط سازمان‌های محلی لغو می‌شد و در بعضی کشورها کنسرت‌های او به کلی ممنوع شد. اما در سال‌های بعد با عرضهٔ آلبوم‌هایی چون کریمسون آیدل، هنوز به اندازهٔ کافی سیاه نیست، بچه‌های بی‌سر و روی آوردن بلکی به موضوع‌های دینی اجتماعی و شخصی به جای سکس و خشونت انتقادها از او کم شد.

آلبوم مورد علاقهٔ خود بلکی کریمسون آیدل بود که به عنوان بهترین آلبوم وسپ شناخته شده‌است. همچنین آلبوم آخرین فرمان پر فروش‌ترین آلبوم اوست که بالاترین رتبه در بین آلبوم‌های او در جدول بیلبورد ۱۰۰ را به‌دست آورده‌است.

هنوز به اندازهٔ کافی سیاه نیست تیره‌ترین و شخصی‌ترین آلبوم بلکی است که خود به تنهایی آن را آماده کرد اما با نام وسپ منتشر شد. بلکی بعضی از کارهای قبل از وسپ خود را در آلبوم آخرین فرمان منتشر کرد مانند: «Blind in texas» ،«cries in the night» و «sexdrive».

blackie

توجه و علاقه بلکی به کشورش باعث شده که او اظهار نظرهای سیاسی زیادی داشته باشد. حتی در مصاحبه‌ای گفت «شاید یک روز وارد سیاست شوم. نمی‌دانم! ولی نه فعلا!!». بلکی می‌گوید: من خیلی به این کشور(آمریکا) اهمیت میدم. من عاشق کشورم هستم و به همه جای آن هم سر زده‌ام اما چیزی که مرا می‌کشد این است که می‌دانم می‌تواند بهتر باشد.

همچنین در اولین خط‌های آهنگ «خداحافط آمریکا» از آلبوم هنوز به اندازهٔ کافی سیاه نیست می‌گوید: من کشورم را دوست دارم اما می‌ترسم برای دولتش بمیرم.

در سال ۲۰۰۲ بلکی آلبوم مردن برای دنیا‏ را در رابطه با حوادث ۱۱ سپتامبر منتشر کرد. برچسب این آلبوم جمله‌ای از بلکی بود: لعنت به آن اصلاحات سیاسی که وارد مرکز تجارت جهانی شد.

در سال ۲۰۰۶ در دادگاهی که علیه بلکی به جرم حمله به نگهبانی در آریزونا تشکیل شده بود گناهکار شناخته نشد. در آگوست ۲۰۰۵ گزارش داده شده بود که بلکی در حال اجرا به یک نگهبان امنیتی حمله کرد است. در همان سال تور اروپای وسپ به علت مشکل در یکی از رگ‌های قلب بلکی لغو شد.

بلکی هم‌اکنون مشغول آماده‌سازی یک تور آمریکا/اروپا/آسیایی است و به گفته خودش قیمت بلیت کنسرت‌ها ۱۵ دلار و مدت آن‌ها ۹۰ دقیقه‌است. او می‌گوید: من از دیدن این گروه‌های مزخرفی که بیش از ۵۰ دلار می‌گیرند و کمتر از یک ساعت اجرا دارند خسته شدم!

سینما

در هنگام ساخت فیلم ترمیناتور ۲ قرار بود بلکی نقش تی-۱۰۰۰ را بازی کند ولی با درخواست آرنولد او کنار گذاشته شد. دلیل آرنولد این بود که قد بلکی بیش از حد بلند است.

گفتارهای بلکی

من چیز به دردخوری نمی‌توانم بکشم یا طراحی کنم چون نمی‌توانم قبل از کشیدن آن را در سرم مجسم کنم. وقتی به صورت موسیقی در می‌آید من می‌توانم آن را بشنوم قبل از این‌که اتفاق بیفتد کاری که بیشتر مردم نمی‌توانند.

خیلی وقت‌ها مردم پیش من می‌آیند و می‌گویند تو زندگی ما را نوشته‌ای. ولی من وقتی داستان را می‌نوشتم فکر می‌کردم داستان خوبی است. نمی‌دانستم خیلی از مردم این طوری احساس می‌کنند.

داستان‌های زیادی وجود دارد که نام وسپ از کجا آمده‌است. خود بلکی هرگز جواب قطعی نداده‌است اما تصور می‌شود کهWe Are Sexual Perverts یا We Are Satan Prechears باشد. وقتی از بلکی پرسیده شد گفت: We Aint Sure,Pal (ما مطمئن نیستیم رفیق!)

Source: WikipediA

مهم نیست!

Vaghti az Khatkeshie Khiyaban ham dar hale rad shodan hastam be in fekr mikonam ke momken ast sang az aseman bebard va maghzam ra motelashi konad ya fardi ke az farte bikari mesle Ajori ke mitavanad bar pedale gaze otomobil befesharad, mifesharad az roye man gozar konad ya har etefaghe nadere digar! aya momken ast ke dar digar mavaghe'e zendegi va dar ravabetam inra emal nakonam?! pas be zendegi edame midaham hata agar esme inra ghoror benamid ya anra no'e ghomar talaghi konid!

مهم!

khob lazeme tozih bedam

ama ghablesh dostani ke alan baraye bare aval be bloge sar zadan: matlabi ke poste ghablie yani poste zire in post ke moshahede mikonid poste akhare mane age bekhonid va nazar bedid mamnon misham chon in nazarat baram arzeshmande age arzeshi betore khas nadashte bashe hadeaghal JAZABE harjori ke bashe hata mesle farde 'hesam'! (edameye matlab khonde beshe hamechiz baraton roshan mishe dostane taze vared)

fardi be esme 'hesam' chandin roze pish omad va too akharin poste man nazar dad ke albate too ghesmate nazarate hamoon post alan nazaresh mojode.ba in mazmoon ke pain mibinid

من فقط قسمت استیون ویلسون رو خوندم و با شما موافقم انسان کم نظیر و فوقالعاده ای هست و بسیار هنرمند و خلاق البته من تعصب رو چیزه خاصی ندارم مثلا به نظر من آلبوم 2010 آناثما با حضور این آقا که سودی هم نداشت میشه گفت شکست تلخی بود به این گروه در مقایسه با البوم های قبل....

baad az nazare ishoon ke albate serfan bekhatere sar zadan be bloge va dadane nazar azash mamnonam ama ino ezafe konam fardi ke miad nazar mide mamolan 3ta hadafo dare: 1.dadane nazar ba manzore tabligh ke kam ham nist va hamaton ta hala moshahede kardid.

morede2. nazar dadan be manzore bayan didgah dar morede matlabe neveshte shode dar bloge ke in mohtaramtarin no'e she va mamnoon az hameye kasae ke inkaro kardan che dostani ke nazareshon too ghesmate nazarat too bloge moshahede mishe va che on dostani ke nazare khososi mizaran va khodeshon midonan beharhal mamnon

morede 3von. mesle in fardi ke nazaresho moshahede mikonid ke matlabo kamel nakhone va nazar dade ke man radesh nemikonam ama inja aslan manzor sohbat az farde steven wilson dar mioon nist be manzore bahs rajebe oon fard yani inja jayi baraye oon kar nist chon aslan az bekar bordane esme oon va arzeshmandishoo... mazmone digee dar miyoone va baraye resondane mazmoone digee hast garche oon shakhse steven wilson jayegahe khodesho hefz mikone ama khob in dostemon in matno naghes khonde va nazar dade ke khob man khastam javabesho bedam va be addressi ke dar ghesmate website nazarat hast morajee kardam va ba addresse ishon be jae naresidam ke bekham javab bedam yani on address be jae naresoond mano.

AMA

chizi ke baes shod man in posto bezaram nazare farde azizi bood ke betore dorost tahte in sharayet dar javabe fardi be name 'hesam' ke nazar dade bood pasokh dad.

inam matneshe ke too ghesmate nazarat ghabele moshahedas:

Steven wilson dar album 2010 Anathema faghat hokme tanzim konandaro dasht.khoobe doostan pish az nazar dadan jaygahe afrad va vazifashoon ro bedoonan va dar hiteye vazifeye oona dar koliate keifiate oon amale khas nazar bedan ke tasir dasht ya na.album 2010 anathema tanzime besyar khoob va bishtar az oon DAGHIGHI dasht ke in az kar baladie Steven wilson hast.Zemne inke Anathema bandi hast ke albume 2010 esh ro ba faseleye zamanie balayi (hodoode 7 salo nim) az albume ghablish dad va hich bandi naboode ke bad az in faseleye zamani album dadan oft dar karesh hes nashe.zemnan khode bande anathema be ejraye zayif va hamkhoon naboodane gaho bigahe melody ha baham maroofe ke in nemitoone az za'efe oonha bashe,serfan modele karishoone.bana bar in khoobe ke doostan nazar nadan kolan age az chizi motale'e nistan va ba IRANI BAZIE khaseshoon taghsirat ro gardane kasaye dige nazaran.kolan dar in donya Hich moghaseri vojood nadare joz kasani ke bi etela ghezavat mikonan. ;)

va ino tashih konam ke age man goftam inja jaye bahs rajebe chi hast ya nist in fard ke ba name mokhatab in bala nazaresho mibinid dar bar nemigire zemne inke ishoon midonam in matlabo ghablan khonde va man behtarin nazarato az samtesh daryaft kardam!

va inja ba moze'e giri'e dorostesh javabe besiyar khoobi be in farde hesam dade va khob az in mokhatab kheili mamnonam.va tozihe ezafe inke gozashtane poste jadid be manzaleye ahamiat dadan be afradi mesle 'hesam' ke nazar dadan nist balke in serfan MESALI hast baraye FARHANG SAZI dar khondane bloge va nazar dadan tooye oon.no'e farhangsazie estefade az bloge baraye mokhataban.be dalile taarife eshtebahi ke ta behal vojod dashte.omidvaram hame motevajehe hame chiz shode bashan.age ham hame motevajeh nashodan ke moshkel az bekar girie vajeha az soye mane!

این هم یه دست نوشته ی دیگه از خودمه که بیشترین علاقه رو دارم یه مخاطب واقعا بخونه و نظر بده

آنچه که از فراخور وجودم به بیرون می تراود چیزی جز یک حس عمیق نسبت به زیستن نیست. این هفتاد و سومین روزی بود که در خانه بودم و پا به بیرون نگذاشته بودم . شاید از مدتی قبل و بعد از گذشت مدت زیادی از برقرار نکردن هرگونه احساس یا حتی صحبت کردن با هرکس به این حس دست پیدا کردم. یک نوع خلاء بین خودم و همه انسان ها پیدا کردم نمی دانم که آیا با این گونه زیستن می توانم دوام بیاورم یا نه اما خوب هر طور که حساب می کنم بلاخره برای رفع یکسری نیاز هایی که دوست داشتم هیچ وقت این نیازها را نداشته باشم مجبورم از در لعنتی این خانه بیرون بروم.

در تمام این مدت بیشتر آلبوم های پورکوپاین تری ، نیل یانگ ، لینیرد اسکینیرد ، باکتهد ، مارلیون و خیلی موسیقی های دیگری بود که گوش داده بودم. اما پورکوپاین تری بحث دیگری را در بین همه این ها داشت ، استیون ویلسون آهنگساز این بند در رشته مهندسی صدا تحصیل کرده و برای چند بند در یک زمان آهنگ سازی می کند ، واقعاً برای من جالب است که یک انسان چقدر می تواند در یک زمینه استعداد داشته باشد ، موسیقی های او مرا در خانه به زمین کوبیده و به هیچ وجه نمی گذارد ازجای خود تکان بخورم هیمن طور که تا همین الان مرا در خانه نگه داشته بود و من این را بی تأثیر بر اینکه در خانه بودم نمی دانستم. شاید خود این آدم بود که خلاء بین من و انسان های دیگر می شد اما نه این یک توهم احمقانه است من تصمیم به مردن گرفتم ، این آدم چه تأثیر مسقیمی میتواند بر این داشته باشد ، کاملاً احمقانه است او فقط به من لذت انتقال داده است.

من استیون ویلسون را نمی گویم می پرستم اما منکر این نمی شوم که جزء معدود انسان هایی است که من در زندگی دوست دارم. من این آدم را واقعاً دوست دارم ، چرا انسان ها باید برحسب یک رابطه خونی یکدیگر را دوست داشته باشند. من اصلاً نمی خواهم چیزی را زیر سوال ببرم صرفاً صحبتم درک نکردن آن است. من به عنوان مثال استیون ویلسون را دوست دارم حال نه به حد پرستیدن اما این دوست داشتن هم دلیل منطقی دارد و هم احساسی. اصلاً صحبت داشتنِ دلیل برای دوست داشتن نیست ، من او را دوست دارم چون لذتِ زیادی به من می دهد ، چون فوق العاده است.

من هیچ چیز را منکر نمی شوم فقط احساسات من این است که هست ، شاید هم این تفکرات احمقانه ایست که بعد از گذشت هفتاد و سه روز برای من پیش آمده است. نمی دانم ، نمی دانم که آیا می توانم دوام بیاورم یا نه ؟ پرده های کلفت و ضخیم خانه را کاملاً کشیده ام و در عمق تنهایی خود فرو رفته ام ، کار من از گرفتن دل گذشته است ، من تنهایی را به شکلی دیگر از حالت طبیعی اش لمس کرده ام. لحظه ای ذهنم خدشه دار شد ، یک تیغ برداشتم و از بالاترین نقطه آرنجم تا مچ دست چپم را بدون هیچ وقفه ای یک خط عمیق کشیدم و در این لحظه چشمانم چیزی را نمی دید جز خون قرمز و غلیظی که به صورت خطی از دستم خارج می شد ، موزیک نیل رکورینگ از آلبوم نیل رکورینگ پورکوپاین تری مغزم را لگد مال می کرد.

سرم درد می کرد و گیج می رفت ، صدای موسیقی را تا بیشترین حد بلند کردم لباس هایم را در آوردم و لخت لخت شدم ، وارد حمام شدم آب سرد را باز کردم و تمام بدنم سرشار از یک سردی شد ، حالا خون را با آب که غلیظتش را کم می کرد در حال رفتن به داخل چاه می دیدم ، دستم اصلاً درد نمی کرد فقط از آن خون می رفت کمی حس قلقلک که وقتی آب به زیر پوستم می رفت حس می کردم. دقیقاً برعکس وقتی که ناخن شست دست چپم به طور کامل از روی انگشتم برداشته شد ، در آن لحظه درد زیادی حس می کردم اما خون زیادی بیرون نمی آمد. اعصاب و روانم در حال خورد شدن است و فشار زیادی را در مغزم متحمل می شود. حالم از این کره خاکی که بخش عظیم آن را آب فرا گرفته به هم می خورد ، کوچکترین چیز ها و خواسته ها روانم را آزار می دهد. من حتی تا به حال یک نفر را دوست نداشته ام یا اگر دوست داشته ام او مرا دوست نداشته است یا اگر کسی مرا دوست داشته من او را دوست نداشته ام ، جز یک نفر که او را هم در حال حاضر کنار خودم حس نمی کردم. او مدت ها بود که از کنار من رفته بود اما هنوز در مغزم حضورش را حس می کردم. او بخشی از مغز مرا فرا گرفته بود. همیشه این مسئله ذهنم را مشغول کرده است که آیا معنایی در زندگی نهفته است که من آن را فهمیده ام یا اینکه من نفهمیده ام و انسان های اطرافم به درکی از زندگی رسیده اند ، از این دو حالت نمی تواند خارج باشد زیرا زندگی من با انسان های اطرافم متفاوت است ، این چیزی است که من باید متحمل شوم و هیچ نگویم یا اصلاً من اشتباه می کنم و باید زندگی ام تباه شود.

آخرین روزی که از خانه بیرون رفته بودم دقیقاً هفتاد و چهار روز قبل بود مردی را دیدم با ظاهری آشفته حال او از عشق و هنر حرف می زد ، او عشق را یک هنر می نامید نمی دانم شاید این مزخرفی بیش نباشد اما خوب او هم انسان است حتماً به درکی رسیده است که این حرف را زده هرطور که بود هنوز حرفش در ذهنم مانده ، زیرا من هنوز به درکی از عشق نرسیده ام ، شاید نسبت به انسان های اطرافم یا اصلاً همه انسان ها رسیده باشم یا خیلی بیشتر از آنها به این درک رسیده باشم اما خود می خواهم منکر شوم به هر حال این چیزی است که من در حال لمس کردنش هستم. در تمام مدتی که این افکار در ذهنم می گذشت چشمانم را بسته بودم و آب سرد را بر روی اندامم حس می کردم. از حمام بیرون آمدم لباس هایم را پوشیدم ، زخم عمیقم را بستم. ناگهان صدای بلند رعد مغزم را شکافت ، ذهنم را آشفته تر از قبل کرد و لحظاتی بعد صدای قطرات باران کمی آرامم کرد و حال کاملاً حس می کنم که دلم گرفته است هنوز نیازی به بیرون رفتن از خانه نداشتم ، فعلاً فقط به خواب نیاز داشتم رفتم روی تختم رو به سقف اتاقم خوابیدم هنوز چیزی نگذشته بود که چشمانم رفت و من خواب بودم اما این فقط یک خواب معمولی نبود یک رویا بود یا کابوس نمی دانم اما من معمولی نبودم ، در خواب در فضایی دیگر بودم ، فضایی که نمی دانم اسمش را چه بنامم فقط می دانم یک فضای معمولی نبود. در خواب داخل اتاقی بودم ، اتاقی مربع که هر طرفش یک رنگ بود سقفش آبی تیره بود و به ترتیب همین طور قرمز ، صورتی و دیوار رو به روی دیوار خاکستری به رنگ سیاه بود. کف این اتاق کاملاً سبز بود که اصلاًَ احساس مثبتی را به من القا نمی کرد. در اتاق مه خیلی رقیقی احساس می کردم و بوی جوهر خودکار به مشامم می خورد. بعد از لحظاتی ایستادن و خیره شدن در این اتاق حس کردم سقف در حال نزدیک شدن به سرم است. سقف همین طور پایین تر می آمد و من هیچ راه فراری نداشتم چون اصلاً این اتاق دری نداشت که بتوان از آن فرار کرد. یک فضای کاملاً بسته که سرشار بود از رنگ های آبی تیره ، خاکستری ، قرمز ، صورتی ، سیاه و سبز. من در این اتاق حبس شده بودم و احساس خفقان مطلق داشتم. سقف با سرعت آرامی به سمت من نزدیک می شد و حس جنون را در من بیشتر می کرد ، هنوز چند سانتی مانده بود به سرم برسد که فریاد کشیدم ، صدایم به هیچ جا نمی رسید بلندتر از بلند فریاد کشیدم هیچ راهی نداشتم فقط می توانستم داد بزنم ، سقف به سرم رسید مجبور به نشستنم کرد ، نشستم و همچنان سقف به من نزدیک و نزدیک تر می شد. در هنجره ام سوزش خیلی زیادی حس می کردم ، سرم درد می کرد حس می کردم از فشار زیاد مغز سلول های خاکستری مغزم یکی پس از دیگری در حال مردن بودند فریاد را بیش تر از پیش سر دادم ، سرم را لای پاهایم گرفته بودم و دست هایم را بر روی گوش هایم فشار می دادم. آنقدر فریاد کشیدم تا از هنجره و گلویم خون به بیرون پرتاب می شد. رنگ خونم را بر روی سبزی کف اتاق می دیدم ، سقف به من نزدیک می شد و با هر فریاد زدنم در انتهای هنجره ام طعم خون را حس می کردم چشمانم داشت از حدقه بیرون می آمد و این خفقان به پایان نمی رسید. سقف به جایی رسیده بود که مجبورم می کرد بر روی زمین خونی و سبز و قرمز اتاق دراز بکشم ، این تفکر که چرا این سقف هر چه سریعتر به پایین نمی آید تا زودتر این رنج و عذاب پایان یابد زجرم می داد. چرا متوقف نمی شد؟ چرا سریعتر نمی آمد؟

در حالت دراز کشیده چیزی نمانده بود که سقف به بدنم اتصال پیدا کند که با هنجره خونی ام تصمیم به خفه کردن خود گرفتم. دستانم را دور گلویم حلقه کردم ، فشار را بیش تر و بیش تر می کردم ، خون از دهانم به صورت سرفه به بیرون پرتاب می شد و چشمانم از حدقه درحال بیرون آمدن بود. موفق شدم راه تنفسم را قطع کنم اما هنوز این زجر به پایان نرسیده بود ، سقف را روی بدن و پیشانیم حس کردم ، می خواستم سرم را به سمت کف اتاق برگردانم البته دیگر بین کف و سقف مرزی نمانده بود. آنها در حال رسیدن به هم بودند ، نمی توانستم سرم را برگردانم زیرا سقف این اجازه را به من نمی داد صدای ترک خوردن جمجمه ام را می شنیدم ، بینی ام خورد شد اعضای بدنم در حال متلاشی شدن بود و دردی را که از این مردن حس می کردن آن قدر بیش از حد بود که هیچ انسانی تجربه اش نکرده است ، در اوج درد بودم و بین زمین و آسمان حد و مرزی نمی دیدم که ناگهان از خواب پریدم. چیزی را که در خواب تجربه کرده بودم احساس خفقانی را که در دلم موج می زد را چندین و چند برابر می کرد. از روی تختم نمی توانستم بلند شوم همین طور خیره به سقف اتاقم نگاه می کردم در این تفکر بودم این کابوس چه بود که من دیدم. ساعت 07:30 دقیقه بعد از ظهر بود و من کابوسی دیده بودم که مغزم را کاملاً شستشو کرده بود. ناگهان صدای در خانه سکوت را شکست ، نمی توانستم از روی تختم بلند شوم. یعنی او چه کسی بود؟ بعد از گذشت هفتاد و چهار روز تنهایی چه کسی می تواند با من کار داشته باشد ، من هنوز ذخیره غذایی ، مقداری توتون و بقیه آن چیزی که نیازم را تا مدتی دیگر تأمین کند داشتم. او می توانست چه کسی باشد که مرا وادار کند که در خانه را باز کنم. نمی خواستم امروز هم در این خانه باز شود یعنی نیازی نداشتم که باز کنم ، دوباره در کوبیده شد. هنوز روی تختم بودم و نمی توانستم تکان بخورم ، دوباره در کوبیده شد ناگهان فشاری از درون مرا از روی تخت بلند کرد ، بلند شدم و تلو تلو خوران به سمت در خانه رفتم و در را باز کردم ، یکی از دوستانم که مدت ها او را ندیده ام وارد خانه شد. من هنوز مثل گذشته با او راحت بودم ، انگار که یک ساعت از آخرین باری که او را دیدم می گذشت و او هم به همین سادگی برخورد می کرد. رفتم روی تختم دراز کشیدم ، هیچ برخورد خوبی با او نداشتم ، من او را نمی خواستم ببینم برای همین خواستم تا به خوابم ادامه دهم و امید وار بودم این بار کابوسی در کار نباشد ، بدون هیچ مقدمه ای شروع به حرف زدن کرد: فکر می کنی وقتی داشتم اون حرومزاده رو می کشتم چه حسی داشتم؟

من روی تخت دراز کشیده بودم و با او کاملاً بی توجه بر خورد می کردم.

دوباره گفت: می دونی وقتی سرشو لای پام گرفته بودم و داشتم با چکش میخ توی چشماش فرو می کردم حس می کردم میخ رو دارم توی یک چیز لَزِج فرو می کنم ، حس خاصی بود ، یه جور حس ... ، یه جور حسِ ... ، با توام مثلاً دارم باهات صحبت می کنم

گفتم: چی می گی تو ، بی خوابم بس کن.

گفت: انرژی داشته باش تازه الان وقتشه پر انرژی و سر حال موسیقی گوش بدیم ، داشتم می گفتم می دونی وقتی داشتم اون حرومزاده رو می کشتم چه حسی داشتم؟

گفتم: چه حسی؟

گفت: یه حسی مثل حس ... مثل حس ... نجابت سگ

گفتم: باز تو مزخرف گفتنات شروع شد؟ نجابت سگ که حس نیست

می خواستم او را از خانه بیرون کنم که ادامه داد: نه باور کن مزخرف نیست

گفتم: اگر مزخرف نیست پس چه کوفتیه

گفت: هیچی فقط دارم برات تعریف می کنم ، می دونی من سرش رو لای پام گرفته بودم و با چکش استخون های گونشو خورد می کردم ، این خیلی حس خوبی بود ، کاملاً می تونم تصورش کنم ، واقعاً واسم لذت بخش بود.

گفتم: آخه احمق بی شعور این کجاش لذت بخشه؟

گفت: یه خورده فکر کن کشتن یه آدم که اونقدر احمقه که ...

حرفشو قطع کردم: احمق که تویی

گفت: نه صبر کن ، اونقدر احمقه که یه سگ و پنج سال داره و بعد از پنج سال اون سگو ازش می دزدند و نمی تونه اون سگو پیدا کنه و جالب تر اینجاست که این احمق یک سال تموم دنبال اون سگ لعنتی می گرده و نمی تونه پیداش کنه. اینو گفت و شروع کرد به خنده.

من حالم در حال بدتر شدن بود و شاید در این شرایط نمی دانم برای چه ، اما باید خودم را کنترل می کردم و گفتم: خب این چه ربطی به این داره که این آدم احمق باشه؟

گفت: آخه بی شعور سگ ذاتاً وفاداره ، سگ وقتی یه تیکه استخون جلوش میندازی وایمیسته دمشو واست تکون می ده ، بعد اون آدم اونقدر احمقه که بعد از پنج سال نتونسته اون سگو اونقدر به خودش وابسته کنه که نتونن به این راحتی ها ازش بدزدند.

گفتم: خوب این نشون می ده که دزدا خیلی زیرک بودن

گفت: نه دیگه این نشون می ده که صاحب اون سگ خیلی احمق بوده!

گفتم: اصلاً ما گیریم صاحب سگ احمق بوده ، این چه دلیل قانع کننده ایه برای کشتن اون احمق؟!

گفت: خیلی قانع کننده است

گفتم: کجاس قانع کننده است؟!

گفت: همین که اون آدم خیلی احمقه

گفتم: خوب احمق باشه باید کشتش؟

گفت: این که خیلی واضحه اون باید بمیره

گفتم: یعنی چون احمقه باید بمیره؟ اونم به همچین طرز فجیعی؟

گفت: باید بمیره چون احمقه و به طرز فجیعی باید بمیره به این دلیل که من وقتی کاری رو انجام می دم باید از انجامش لذت ببرم، پس با آرامش و به طرز فجیعی می کشمش

گفتم: تو خیلی کثافتی

گفت: تو داری اشتباه می کنی ، من فقط یه احمق و از روی این زمین کوفتی کم کردم ، همین

گفتم: برو بینیم بابا ، بذار بخوابیم

لحظه ای می خواستم بلندشم سرش رو بگیرم و به دیوار بکوبم تا هر چیزی درون جمجمه اش است به بیرون بپاشد. نمی دانم چرا او را از خانه بیرون نمی کردم. اصلاً تصمیم گیری برایم معنا نداشت.

دوباره ادامه داد: قبل از اینکه بکشمش یه چیزی بهم گفت که انگار با پتک کوبید تو سرم، همیشه خیلی واضح و روشن توی ذهنمه.

می شتابم به سوی کشتی هایی در دور دست ، جایی که می شود فرجام یک رنگی را دید و لمسید ، جایی که در لایه به لایه آبی ها دیگر خشکی نیست پس می شتابم بدون هیچ درنگی ، هیچکس نمی تواند بفهمد لذت خطر مسموم شدن را ، این چنین شتافتن دیگر نرفتنی ندارد ، رفتن این و آمدن آن ، با چشیدن این جملات دیگر اسکان ندارم ، یعنی نمی توام داشته باشم ، تو نمی توانی به من نشان بدهی که در زیر و لایه افراد نابسامانِ ما دریایی خروشان است.

اینارو گفت و بعد من مثل یه جونور اونو کشتم. نمی فهمیدم او چه می گوید ، هیمن قدر می دانم که ذهنم آشفته است. او چرا در این لحظات باید آن جملات را به من می گفت ، اصلاً تمرکز فکری نداشتم ، حس می کردم حافظه ام در قسمت های مختلف مغزم انباشته شده است ، نمی خواستم او را ببینم اما او تازه مثل اینکه تازه می خواست حرف بزند ، از اتاق بیرون رفت یک صندلی آورد و روبرویم نشست حالا او را روبروی خود می دیدم موهای جوگندمی داشت که از سمت چپ پیشانیش روی قسمت راست پیشانیش را پر می کرد، ابروهایش خیلی کلفت نبود پیوسته هم نبود و میانش کمی بیش از حد خالی بود ، چشمانِ قهوه ایش در کاسه ای از سفیدی بود که هارمونی خاصی با رنگ قهوه ای پوستش ایجاد می کرد ، لبانی باریک داشت و بینی اش از بالا هرچه پایین تر می آمد به بیرون کشیده می شد. قَدش متوسط بود ، اندامی لاغر داشت و من در حال حاضر او را یک مریض بیشتر نمی دیدم. همین طور بحث را ادامه داد و من هم مثل آدمی که دستگاه او شده باشم پاسخ می دادم ، همچنان بحث بر سر احمق بودن صاحب سگ بود که من قانع نمی شدم.

بعد گفت: تا حالا شده نه راه پس داشته باشی نه راه پیش

گفتم: آره ؛ بچه که بودم پدرم یه کشیده زد به مادرم ، اون لحظه احساس می کردم یه نفر مادرم رو زده اما من هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم چون اون یه نفر پدرم بود.

نه گذاشتو نه برداشت گفت: خوب من اون لحظه که استخون های صورت اون احمقو خورد می کردم همچین احساسی داشتم.

داد زدم: اما این قابل قبول نیست

خیلی خونسرد گفت: خوب من هم می دونم برای تو قابل قبول نیست ، کافی نیست ؟!

گفتم: چی؟ عصبی شده بودم و داشتم کنترلم را از دست می دادم

گفت: همین که چشمای یه احمق رو با میخ کور کردمو صورتش رو با چکش خورد؟

کاملاً تحمل خود را از دست داده بودم ، نمی توانستم دوام بیاورم گفتم: می خوام به یه چیزی اعتراف کنم ، هفتاد و چهار روز پیش رفتم به یک کتابفروشی بزرگ ، توی قفسه کتابا دنبال یه کتاب می گشتم که چند دقیقه ای طول کشید ، بعد صدای دو تا از فروشنده های کتابفروشی رو شنیدم که یکیشون به اون یکی گفت «یک کتا ب با ارزشو که توی همون قفسه گذاشته نیست» ناخداگاه احساس کردم که شاید الان به من تهمت دزدی بزنند اما من بی توجه کارم رو انجام دادم و دو تا کتاب برداشتم رفتم که پولشو حساب کنم و برم ، دیدم اون فروشنده اومده و داره با دقت من و کیفم رو برانداز می کنه ، احساس کردم با چشماش به من تهمت دزدی می زنه ، یه لحظه از کوره در رفتم و با منگنه ای که روی میز بود ضربه ای به صورتش زدم و از اون جا دور شدم و این باعث شد من دو تا کتاب از اونجا بدزدم چون وقتی از اون جا دور شدم دیدم اون دو تا کتاب هنوز دستمه ، حالا به خاطر دزدی اون دو تا کتاب عذاب وجدان دارم ، من دزدی نکردم اما به خاطر تهمتی که به من زده شد ناخواسته دزدی کردم.

بعد از زدن همه این حرف ها حس می کردم دیگه چیزی برای گفتن به اون ندارم ، محتویات مغزم پیچیده شده بود و حس می کردم حافظه ام مانند گوله های سیمان خیس جدا ازهم در قسمت های مغزم انباشته شده.

گفت: انتظار داری من باور کنم

گفتم: مهم این نیست که تو باور کنی یا نه ، مهم اینه که من الان یه دزدم.

گفت: باشه من تو رو به عنوان یه دزد می پذیرم

گفتم: و من هم تو رو نه به عنوان یک قاتل بلکه به عنوان یه احمق می پذیرم

گویا از زدن این حرف بیش از حد به او بر خورده بود ، احساس سگ شدن را در چهره اش مشاهده می کردم اما چیزی نماده بود به او حمله کنم و صورتش را بدرم. اما ناگهان دیدم او از رو صندلی بلند شد از جیب چپش یک چکش بیرون آورد و از جیب راستش مقداری میخ ؛ آیا واقعاً او می خواست مرا بکشد؟ خواست به من حمله کند که دو دستش را گرفتم. گفتم: چه مرگت شده؟

گفت: دلیل قانع کننده ای برای احمق بودن من و احمق نبودن صاحب احمق اون سگ بیار

هیچ کاری نمی توانستم بکنم ، دست چپم بشدت درد می کرد و توان مقابله با او را نداشتم، باید چه کار می کردم؟ گفتم: باشه میارم اما صبرکن به یه چیز دیگه اعتراف کنم ، دزد اون سگی که تو صاحبشو با میخ و چکش کشتی "منم"

گفت: اما تو بعد از یه دزدی ناخواسته از یه کتابفروشی عذاب وجدان گرفتی

چه باید می کردم واقعاً باید تسلیم این خونخوار جانی می شدم ، خودم را در پست ترین نقطه ای که ممکن است هر انسانی در زندگی قرار بگیرد می دیدم. گفتم: خوب اون دلیلش اون بود که ناخواسته بود ، می دونی زجر کشیدن یه انسان بعد از اینکه عزیز ترین چیزشو ازش می گیری چه حسی داره؟

گفت: نه ، اما می دونم کشتن یه انسان درحالی که احساس می کنی متحمل بیشترین عذاب می شه چه لذتی داره؟

دیگر راهی نمی دیدم ، گفتم: اما من باعث شدم تا تو بتونی صاحب احمق اون سگ رو به فجیع ترین شکل ممکن بکشی ، اینو که گفتم از روی من بلند شد نشست و به من خیره شد. در یک لحظه فرمانی به مغزم داده شد که خودم هم آن را نفهمیدم ، به او حمله ور شدم چکش را از دستش گرفتم و به پیشانی اش ضربه ای زدم. صدایی که از سرش شنیدم حاکی از این بود جمجمه اش ترک برداشته است ، او بی هوش بر روی زمین افتاده بود و من روی او نشسته بودم ، ضرباتی پیاپی با چکش به سرش وارد کردم و حس کردم که او زنده می ماند اما نمی خواستم تا مدتی بلند شود. وقتی به خود آمدم چهره او را دیدم از گوش هاش خون آمده بود و چشمانش هیچ حالت خاصی را القا نمی کرد و لبانش کمی از هم گشوده شده بود. حالا من در خانه بودم و یک جنازه ، چه اتفاقاتی افتاده بود که من با یک جنازه باید سر می کردم ، من فقط خواستم بخوابم ، حتی زمانی که او آمد هم من در بستر بودم ،چرا اینگونه شده بود؟

حالا نه دیگر سرم درد می کند و نه گیج می رود و نه هیچ حالت خاصی دارم ، من بعد از گذشت هفتاد و چهار روز با یک انسان برخورد داشتم و او را کشتم ، این چه تقدیری بود که برای من رقم خورده بود ، دیگر هیچ چیز برای ادامه نمی دیدم. در این لحظه من معمولیِ معمولی بودم. به یک حالت کاملاً نرمال رسیده بودم و جنازه دوستم هم که نمی دانم برای چه در خانه ام بود پایین تختم افتاده بود. بلند شدم دست و صورتم را شستم و مشغول گوش دادن به موزیک نرمال از آلبوم نیل رکورینگ پورکوپاین تری شدم. پدرم مرده بود اما سالها قبل نوشته ای از او داشتم ، او یک نویسنده بود و من هر وقت که مدت ها از خانه بیرون نمی رفتم آن را می خواندم و انگار همه آن چیزی که در حال رخ دادن در بیرون از خانه بود را می دیدم:

تو به آسمان می نگری ، آسمان سرد و بی روح خودت ، دیگری همچنان به خیابان چشم دوخته است و مردی در همین حوالی سرگرم تماشای انواع شلوارهای جین مورد علاقه خودش در بوتیک مورد علاقه اش ، دختری مدادش را گم کرده و همچنان ثابت مانده و به نقاشی خود نگاه می کند ، برادری هنوز درگیر سنن و غیرت است و مادری در بیمارستان پول دوای فرزند چهار ساله اش را غرض می کند ، پیرمردی هم همچنان با رادیو کهنه اش مشغول گوش دادن به اخبار است ، پدری در آستانه سکته قلبی به سر می برد و دختر جوانی پول می دهد و سوپراستار مورد علاقه اش را به بالین می خواهد ، شاید هم کسی در کویر گم شده باشد اما من هنوز به دیوار می نگرم ...

و در این لحظه همه چیز زیبا بود مگر خود زیبایی./-