آنچه که از فراخور وجودم به بیرون می تراود چیزی جز یک حس عمیق نسبت به زیستن نیست. این هفتاد و سومین روزی بود که در خانه بودم و پا به بیرون نگذاشته بودم . شاید از مدتی قبل و بعد از گذشت مدت زیادی از برقرار نکردن هرگونه احساس یا حتی صحبت کردن با هرکس به این حس دست پیدا کردم. یک نوع خلاء بین خودم و همه انسان ها پیدا کردم نمی دانم که آیا با این گونه زیستن می توانم دوام بیاورم یا نه اما خوب هر طور که حساب می کنم بلاخره برای رفع یکسری نیاز هایی که دوست داشتم هیچ وقت این نیازها را نداشته باشم مجبورم از در لعنتی این خانه بیرون بروم.
در تمام این مدت بیشتر آلبوم های پورکوپاین تری ، نیل یانگ ، لینیرد اسکینیرد ، باکتهد ، مارلیون و خیلی موسیقی های دیگری بود که گوش داده بودم. اما پورکوپاین تری بحث دیگری را در بین همه این ها داشت ، استیون ویلسون آهنگساز این بند در رشته مهندسی صدا تحصیل کرده و برای چند بند در یک زمان آهنگ سازی می کند ، واقعاً برای من جالب است که یک انسان چقدر می تواند در یک زمینه استعداد داشته باشد ، موسیقی های او مرا در خانه به زمین کوبیده و به هیچ وجه نمی گذارد ازجای خود تکان بخورم هیمن طور که تا همین الان مرا در خانه نگه داشته بود و من این را بی تأثیر بر اینکه در خانه بودم نمی دانستم. شاید خود این آدم بود که خلاء بین من و انسان های دیگر می شد اما نه این یک توهم احمقانه است من تصمیم به مردن گرفتم ، این آدم چه تأثیر مسقیمی میتواند بر این داشته باشد ، کاملاً احمقانه است او فقط به من لذت انتقال داده است.
من استیون ویلسون را نمی گویم می پرستم اما منکر این نمی شوم که جزء معدود انسان هایی است که من در زندگی دوست دارم. من این آدم را واقعاً دوست دارم ، چرا انسان ها باید برحسب یک رابطه خونی یکدیگر را دوست داشته باشند. من اصلاً نمی خواهم چیزی را زیر سوال ببرم صرفاً صحبتم درک نکردن آن است. من به عنوان مثال استیون ویلسون را دوست دارم حال نه به حد پرستیدن اما این دوست داشتن هم دلیل منطقی دارد و هم احساسی. اصلاً صحبت داشتنِ دلیل برای دوست داشتن نیست ، من او را دوست دارم چون لذتِ زیادی به من می دهد ، چون فوق العاده است.
من هیچ چیز را منکر نمی شوم فقط احساسات من این است که هست ، شاید هم این تفکرات احمقانه ایست که بعد از گذشت هفتاد و سه روز برای من پیش آمده است. نمی دانم ، نمی دانم که آیا می توانم دوام بیاورم یا نه ؟ پرده های کلفت و ضخیم خانه را کاملاً کشیده ام و در عمق تنهایی خود فرو رفته ام ، کار من از گرفتن دل گذشته است ، من تنهایی را به شکلی دیگر از حالت طبیعی اش لمس کرده ام. لحظه ای ذهنم خدشه دار شد ، یک تیغ برداشتم و از بالاترین نقطه آرنجم تا مچ دست چپم را بدون هیچ وقفه ای یک خط عمیق کشیدم و در این لحظه چشمانم چیزی را نمی دید جز خون قرمز و غلیظی که به صورت خطی از دستم خارج می شد ، موزیک نیل رکورینگ از آلبوم نیل رکورینگ پورکوپاین تری مغزم را لگد مال می کرد.
سرم درد می کرد و گیج می رفت ، صدای موسیقی را تا بیشترین حد بلند کردم لباس هایم را در آوردم و لخت لخت شدم ، وارد حمام شدم آب سرد را باز کردم و تمام بدنم سرشار از یک سردی شد ، حالا خون را با آب که غلیظتش را کم می کرد در حال رفتن به داخل چاه می دیدم ، دستم اصلاً درد نمی کرد فقط از آن خون می رفت کمی حس قلقلک که وقتی آب به زیر پوستم می رفت حس می کردم. دقیقاً برعکس وقتی که ناخن شست دست چپم به طور کامل از روی انگشتم برداشته شد ، در آن لحظه درد زیادی حس می کردم اما خون زیادی بیرون نمی آمد. اعصاب و روانم در حال خورد شدن است و فشار زیادی را در مغزم متحمل می شود. حالم از این کره خاکی که بخش عظیم آن را آب فرا گرفته به هم می خورد ، کوچکترین چیز ها و خواسته ها روانم را آزار می دهد. من حتی تا به حال یک نفر را دوست نداشته ام یا اگر دوست داشته ام او مرا دوست نداشته است یا اگر کسی مرا دوست داشته من او را دوست نداشته ام ، جز یک نفر که او را هم در حال حاضر کنار خودم حس نمی کردم. او مدت ها بود که از کنار من رفته بود اما هنوز در مغزم حضورش را حس می کردم. او بخشی از مغز مرا فرا گرفته بود. همیشه این مسئله ذهنم را مشغول کرده است که آیا معنایی در زندگی نهفته است که من آن را فهمیده ام یا اینکه من نفهمیده ام و انسان های اطرافم به درکی از زندگی رسیده اند ، از این دو حالت نمی تواند خارج باشد زیرا زندگی من با انسان های اطرافم متفاوت است ، این چیزی است که من باید متحمل شوم و هیچ نگویم یا اصلاً من اشتباه می کنم و باید زندگی ام تباه شود.
آخرین روزی که از خانه بیرون رفته بودم دقیقاً هفتاد و چهار روز قبل بود مردی را دیدم با ظاهری آشفته حال او از عشق و هنر حرف می زد ، او عشق را یک هنر می نامید نمی دانم شاید این مزخرفی بیش نباشد اما خوب او هم انسان است حتماً به درکی رسیده است که این حرف را زده هرطور که بود هنوز حرفش در ذهنم مانده ، زیرا من هنوز به درکی از عشق نرسیده ام ، شاید نسبت به انسان های اطرافم یا اصلاً همه انسان ها رسیده باشم یا خیلی بیشتر از آنها به این درک رسیده باشم اما خود می خواهم منکر شوم به هر حال این چیزی است که من در حال لمس کردنش هستم. در تمام مدتی که این افکار در ذهنم می گذشت چشمانم را بسته بودم و آب سرد را بر روی اندامم حس می کردم. از حمام بیرون آمدم لباس هایم را پوشیدم ، زخم عمیقم را بستم. ناگهان صدای بلند رعد مغزم را شکافت ، ذهنم را آشفته تر از قبل کرد و لحظاتی بعد صدای قطرات باران کمی آرامم کرد و حال کاملاً حس می کنم که دلم گرفته است هنوز نیازی به بیرون رفتن از خانه نداشتم ، فعلاً فقط به خواب نیاز داشتم رفتم روی تختم رو به سقف اتاقم خوابیدم هنوز چیزی نگذشته بود که چشمانم رفت و من خواب بودم اما این فقط یک خواب معمولی نبود یک رویا بود یا کابوس نمی دانم اما من معمولی نبودم ، در خواب در فضایی دیگر بودم ، فضایی که نمی دانم اسمش را چه بنامم فقط می دانم یک فضای معمولی نبود. در خواب داخل اتاقی بودم ، اتاقی مربع که هر طرفش یک رنگ بود سقفش آبی تیره بود و به ترتیب همین طور قرمز ، صورتی و دیوار رو به روی دیوار خاکستری به رنگ سیاه بود. کف این اتاق کاملاً سبز بود که اصلاًَ احساس مثبتی را به من القا نمی کرد. در اتاق مه خیلی رقیقی احساس می کردم و بوی جوهر خودکار به مشامم می خورد. بعد از لحظاتی ایستادن و خیره شدن در این اتاق حس کردم سقف در حال نزدیک شدن به سرم است. سقف همین طور پایین تر می آمد و من هیچ راه فراری نداشتم چون اصلاً این اتاق دری نداشت که بتوان از آن فرار کرد. یک فضای کاملاً بسته که سرشار بود از رنگ های آبی تیره ، خاکستری ، قرمز ، صورتی ، سیاه و سبز. من در این اتاق حبس شده بودم و احساس خفقان مطلق داشتم. سقف با سرعت آرامی به سمت من نزدیک می شد و حس جنون را در من بیشتر می کرد ، هنوز چند سانتی مانده بود به سرم برسد که فریاد کشیدم ، صدایم به هیچ جا نمی رسید بلندتر از بلند فریاد کشیدم هیچ راهی نداشتم فقط می توانستم داد بزنم ، سقف به سرم رسید مجبور به نشستنم کرد ، نشستم و همچنان سقف به من نزدیک و نزدیک تر می شد. در هنجره ام سوزش خیلی زیادی حس می کردم ، سرم درد می کرد حس می کردم از فشار زیاد مغز سلول های خاکستری مغزم یکی پس از دیگری در حال مردن بودند فریاد را بیش تر از پیش سر دادم ، سرم را لای پاهایم گرفته بودم و دست هایم را بر روی گوش هایم فشار می دادم. آنقدر فریاد کشیدم تا از هنجره و گلویم خون به بیرون پرتاب می شد. رنگ خونم را بر روی سبزی کف اتاق می دیدم ، سقف به من نزدیک می شد و با هر فریاد زدنم در انتهای هنجره ام طعم خون را حس می کردم چشمانم داشت از حدقه بیرون می آمد و این خفقان به پایان نمی رسید. سقف به جایی رسیده بود که مجبورم می کرد بر روی زمین خونی و سبز و قرمز اتاق دراز بکشم ، این تفکر که چرا این سقف هر چه سریعتر به پایین نمی آید تا زودتر این رنج و عذاب پایان یابد زجرم می داد. چرا متوقف نمی شد؟ چرا سریعتر نمی آمد؟
در حالت دراز کشیده چیزی نمانده بود که سقف به بدنم اتصال پیدا کند که با هنجره خونی ام تصمیم به خفه کردن خود گرفتم. دستانم را دور گلویم حلقه کردم ، فشار را بیش تر و بیش تر می کردم ، خون از دهانم به صورت سرفه به بیرون پرتاب می شد و چشمانم از حدقه درحال بیرون آمدن بود. موفق شدم راه تنفسم را قطع کنم اما هنوز این زجر به پایان نرسیده بود ، سقف را روی بدن و پیشانیم حس کردم ، می خواستم سرم را به سمت کف اتاق برگردانم البته دیگر بین کف و سقف مرزی نمانده بود. آنها در حال رسیدن به هم بودند ، نمی توانستم سرم را برگردانم زیرا سقف این اجازه را به من نمی داد صدای ترک خوردن جمجمه ام را می شنیدم ، بینی ام خورد شد اعضای بدنم در حال متلاشی شدن بود و دردی را که از این مردن حس می کردن آن قدر بیش از حد بود که هیچ انسانی تجربه اش نکرده است ، در اوج درد بودم و بین زمین و آسمان حد و مرزی نمی دیدم که ناگهان از خواب پریدم. چیزی را که در خواب تجربه کرده بودم احساس خفقانی را که در دلم موج می زد را چندین و چند برابر می کرد. از روی تختم نمی توانستم بلند شوم همین طور خیره به سقف اتاقم نگاه می کردم در این تفکر بودم این کابوس چه بود که من دیدم. ساعت 07:30 دقیقه بعد از ظهر بود و من کابوسی دیده بودم که مغزم را کاملاً شستشو کرده بود. ناگهان صدای در خانه سکوت را شکست ، نمی توانستم از روی تختم بلند شوم. یعنی او چه کسی بود؟ بعد از گذشت هفتاد و چهار روز تنهایی چه کسی می تواند با من کار داشته باشد ، من هنوز ذخیره غذایی ، مقداری توتون و بقیه آن چیزی که نیازم را تا مدتی دیگر تأمین کند داشتم. او می توانست چه کسی باشد که مرا وادار کند که در خانه را باز کنم. نمی خواستم امروز هم در این خانه باز شود یعنی نیازی نداشتم که باز کنم ، دوباره در کوبیده شد. هنوز روی تختم بودم و نمی توانستم تکان بخورم ، دوباره در کوبیده شد ناگهان فشاری از درون مرا از روی تخت بلند کرد ، بلند شدم و تلو تلو خوران به سمت در خانه رفتم و در را باز کردم ، یکی از دوستانم که مدت ها او را ندیده ام وارد خانه شد. من هنوز مثل گذشته با او راحت بودم ، انگار که یک ساعت از آخرین باری که او را دیدم می گذشت و او هم به همین سادگی برخورد می کرد. رفتم روی تختم دراز کشیدم ، هیچ برخورد خوبی با او نداشتم ، من او را نمی خواستم ببینم برای همین خواستم تا به خوابم ادامه دهم و امید وار بودم این بار کابوسی در کار نباشد ، بدون هیچ مقدمه ای شروع به حرف زدن کرد: فکر می کنی وقتی داشتم اون حرومزاده رو می کشتم چه حسی داشتم؟
من روی تخت دراز کشیده بودم و با او کاملاً بی توجه بر خورد می کردم.
دوباره گفت: می دونی وقتی سرشو لای پام گرفته بودم و داشتم با چکش میخ توی چشماش فرو می کردم حس می کردم میخ رو دارم توی یک چیز لَزِج فرو می کنم ، حس خاصی بود ، یه جور حس ... ، یه جور حسِ ... ، با توام مثلاً دارم باهات صحبت می کنم
گفتم: چی می گی تو ، بی خوابم بس کن.
گفت: انرژی داشته باش تازه الان وقتشه پر انرژی و سر حال موسیقی گوش بدیم ، داشتم می گفتم می دونی وقتی داشتم اون حرومزاده رو می کشتم چه حسی داشتم؟
گفتم: چه حسی؟
گفت: یه حسی مثل حس ... مثل حس ... نجابت سگ
گفتم: باز تو مزخرف گفتنات شروع شد؟ نجابت سگ که حس نیست
می خواستم او را از خانه بیرون کنم که ادامه داد: نه باور کن مزخرف نیست
گفتم: اگر مزخرف نیست پس چه کوفتیه
گفت: هیچی فقط دارم برات تعریف می کنم ، می دونی من سرش رو لای پام گرفته بودم و با چکش استخون های گونشو خورد می کردم ، این خیلی حس خوبی بود ، کاملاً می تونم تصورش کنم ، واقعاً واسم لذت بخش بود.
گفتم: آخه احمق بی شعور این کجاش لذت بخشه؟
گفت: یه خورده فکر کن کشتن یه آدم که اونقدر احمقه که ...
حرفشو قطع کردم: احمق که تویی
گفت: نه صبر کن ، اونقدر احمقه که یه سگ و پنج سال داره و بعد از پنج سال اون سگو ازش می دزدند و نمی تونه اون سگو پیدا کنه و جالب تر اینجاست که این احمق یک سال تموم دنبال اون سگ لعنتی می گرده و نمی تونه پیداش کنه. اینو گفت و شروع کرد به خنده.
من حالم در حال بدتر شدن بود و شاید در این شرایط نمی دانم برای چه ، اما باید خودم را کنترل می کردم و گفتم: خب این چه ربطی به این داره که این آدم احمق باشه؟
گفت: آخه بی شعور سگ ذاتاً وفاداره ، سگ وقتی یه تیکه استخون جلوش میندازی وایمیسته دمشو واست تکون می ده ، بعد اون آدم اونقدر احمقه که بعد از پنج سال نتونسته اون سگو اونقدر به خودش وابسته کنه که نتونن به این راحتی ها ازش بدزدند.
گفتم: خوب این نشون می ده که دزدا خیلی زیرک بودن
گفت: نه دیگه این نشون می ده که صاحب اون سگ خیلی احمق بوده!
گفتم: اصلاً ما گیریم صاحب سگ احمق بوده ، این چه دلیل قانع کننده ایه برای کشتن اون احمق؟!
گفت: خیلی قانع کننده است
گفتم: کجاس قانع کننده است؟!
گفت: همین که اون آدم خیلی احمقه
گفتم: خوب احمق باشه باید کشتش؟
گفت: این که خیلی واضحه اون باید بمیره
گفتم: یعنی چون احمقه باید بمیره؟ اونم به همچین طرز فجیعی؟
گفت: باید بمیره چون احمقه و به طرز فجیعی باید بمیره به این دلیل که من وقتی کاری رو انجام می دم باید از انجامش لذت ببرم، پس با آرامش و به طرز فجیعی می کشمش
گفتم: تو خیلی کثافتی
گفت: تو داری اشتباه می کنی ، من فقط یه احمق و از روی این زمین کوفتی کم کردم ، همین
گفتم: برو بینیم بابا ، بذار بخوابیم
لحظه ای می خواستم بلندشم سرش رو بگیرم و به دیوار بکوبم تا هر چیزی درون جمجمه اش است به بیرون بپاشد. نمی دانم چرا او را از خانه بیرون نمی کردم. اصلاً تصمیم گیری برایم معنا نداشت.
دوباره ادامه داد: قبل از اینکه بکشمش یه چیزی بهم گفت که انگار با پتک کوبید تو سرم، همیشه خیلی واضح و روشن توی ذهنمه.
می شتابم به سوی کشتی هایی در دور دست ، جایی که می شود فرجام یک رنگی را دید و لمسید ، جایی که در لایه به لایه آبی ها دیگر خشکی نیست پس می شتابم بدون هیچ درنگی ، هیچکس نمی تواند بفهمد لذت خطر مسموم شدن را ، این چنین شتافتن دیگر نرفتنی ندارد ، رفتن این و آمدن آن ، با چشیدن این جملات دیگر اسکان ندارم ، یعنی نمی توام داشته باشم ، تو نمی توانی به من نشان بدهی که در زیر و لایه افراد نابسامانِ ما دریایی خروشان است.
اینارو گفت و بعد من مثل یه جونور اونو کشتم. نمی فهمیدم او چه می گوید ، هیمن قدر می دانم که ذهنم آشفته است. او چرا در این لحظات باید آن جملات را به من می گفت ، اصلاً تمرکز فکری نداشتم ، حس می کردم حافظه ام در قسمت های مختلف مغزم انباشته شده است ، نمی خواستم او را ببینم اما او تازه مثل اینکه تازه می خواست حرف بزند ، از اتاق بیرون رفت یک صندلی آورد و روبرویم نشست حالا او را روبروی خود می دیدم موهای جوگندمی داشت که از سمت چپ پیشانیش روی قسمت راست پیشانیش را پر می کرد، ابروهایش خیلی کلفت نبود پیوسته هم نبود و میانش کمی بیش از حد خالی بود ، چشمانِ قهوه ایش در کاسه ای از سفیدی بود که هارمونی خاصی با رنگ قهوه ای پوستش ایجاد می کرد ، لبانی باریک داشت و بینی اش از بالا هرچه پایین تر می آمد به بیرون کشیده می شد. قَدش متوسط بود ، اندامی لاغر داشت و من در حال حاضر او را یک مریض بیشتر نمی دیدم. همین طور بحث را ادامه داد و من هم مثل آدمی که دستگاه او شده باشم پاسخ می دادم ، همچنان بحث بر سر احمق بودن صاحب سگ بود که من قانع نمی شدم.
بعد گفت: تا حالا شده نه راه پس داشته باشی نه راه پیش
گفتم: آره ؛ بچه که بودم پدرم یه کشیده زد به مادرم ، اون لحظه احساس می کردم یه نفر مادرم رو زده اما من هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم چون اون یه نفر پدرم بود.
نه گذاشتو نه برداشت گفت: خوب من اون لحظه که استخون های صورت اون احمقو خورد می کردم همچین احساسی داشتم.
داد زدم: اما این قابل قبول نیست
خیلی خونسرد گفت: خوب من هم می دونم برای تو قابل قبول نیست ، کافی نیست ؟!
گفتم: چی؟ عصبی شده بودم و داشتم کنترلم را از دست می دادم
گفت: همین که چشمای یه احمق رو با میخ کور کردمو صورتش رو با چکش خورد؟
کاملاً تحمل خود را از دست داده بودم ، نمی توانستم دوام بیاورم گفتم: می خوام به یه چیزی اعتراف کنم ، هفتاد و چهار روز پیش رفتم به یک کتابفروشی بزرگ ، توی قفسه کتابا دنبال یه کتاب می گشتم که چند دقیقه ای طول کشید ، بعد صدای دو تا از فروشنده های کتابفروشی رو شنیدم که یکیشون به اون یکی گفت «یک کتا ب با ارزشو که توی همون قفسه گذاشته نیست» ناخداگاه احساس کردم که شاید الان به من تهمت دزدی بزنند اما من بی توجه کارم رو انجام دادم و دو تا کتاب برداشتم رفتم که پولشو حساب کنم و برم ، دیدم اون فروشنده اومده و داره با دقت من و کیفم رو برانداز می کنه ، احساس کردم با چشماش به من تهمت دزدی می زنه ، یه لحظه از کوره در رفتم و با منگنه ای که روی میز بود ضربه ای به صورتش زدم و از اون جا دور شدم و این باعث شد من دو تا کتاب از اونجا بدزدم چون وقتی از اون جا دور شدم دیدم اون دو تا کتاب هنوز دستمه ، حالا به خاطر دزدی اون دو تا کتاب عذاب وجدان دارم ، من دزدی نکردم اما به خاطر تهمتی که به من زده شد ناخواسته دزدی کردم.
بعد از زدن همه این حرف ها حس می کردم دیگه چیزی برای گفتن به اون ندارم ، محتویات مغزم پیچیده شده بود و حس می کردم حافظه ام مانند گوله های سیمان خیس جدا ازهم در قسمت های مغزم انباشته شده.
گفت: انتظار داری من باور کنم
گفتم: مهم این نیست که تو باور کنی یا نه ، مهم اینه که من الان یه دزدم.
گفت: باشه من تو رو به عنوان یه دزد می پذیرم
گفتم: و من هم تو رو نه به عنوان یک قاتل بلکه به عنوان یه احمق می پذیرم
گویا از زدن این حرف بیش از حد به او بر خورده بود ، احساس سگ شدن را در چهره اش مشاهده می کردم اما چیزی نماده بود به او حمله کنم و صورتش را بدرم. اما ناگهان دیدم او از رو صندلی بلند شد از جیب چپش یک چکش بیرون آورد و از جیب راستش مقداری میخ ؛ آیا واقعاً او می خواست مرا بکشد؟ خواست به من حمله کند که دو دستش را گرفتم. گفتم: چه مرگت شده؟
گفت: دلیل قانع کننده ای برای احمق بودن من و احمق نبودن صاحب احمق اون سگ بیار
هیچ کاری نمی توانستم بکنم ، دست چپم بشدت درد می کرد و توان مقابله با او را نداشتم، باید چه کار می کردم؟ گفتم: باشه میارم اما صبرکن به یه چیز دیگه اعتراف کنم ، دزد اون سگی که تو صاحبشو با میخ و چکش کشتی "منم"
گفت: اما تو بعد از یه دزدی ناخواسته از یه کتابفروشی عذاب وجدان گرفتی
چه باید می کردم واقعاً باید تسلیم این خونخوار جانی می شدم ، خودم را در پست ترین نقطه ای که ممکن است هر انسانی در زندگی قرار بگیرد می دیدم. گفتم: خوب اون دلیلش اون بود که ناخواسته بود ، می دونی زجر کشیدن یه انسان بعد از اینکه عزیز ترین چیزشو ازش می گیری چه حسی داره؟
گفت: نه ، اما می دونم کشتن یه انسان درحالی که احساس می کنی متحمل بیشترین عذاب می شه چه لذتی داره؟
دیگر راهی نمی دیدم ، گفتم: اما من باعث شدم تا تو بتونی صاحب احمق اون سگ رو به فجیع ترین شکل ممکن بکشی ، اینو که گفتم از روی من بلند شد نشست و به من خیره شد. در یک لحظه فرمانی به مغزم داده شد که خودم هم آن را نفهمیدم ، به او حمله ور شدم چکش را از دستش گرفتم و به پیشانی اش ضربه ای زدم. صدایی که از سرش شنیدم حاکی از این بود جمجمه اش ترک برداشته است ، او بی هوش بر روی زمین افتاده بود و من روی او نشسته بودم ، ضرباتی پیاپی با چکش به سرش وارد کردم و حس کردم که او زنده می ماند اما نمی خواستم تا مدتی بلند شود. وقتی به خود آمدم چهره او را دیدم از گوش هاش خون آمده بود و چشمانش هیچ حالت خاصی را القا نمی کرد و لبانش کمی از هم گشوده شده بود. حالا من در خانه بودم و یک جنازه ، چه اتفاقاتی افتاده بود که من با یک جنازه باید سر می کردم ، من فقط خواستم بخوابم ، حتی زمانی که او آمد هم من در بستر بودم ،چرا اینگونه شده بود؟
حالا نه دیگر سرم درد می کند و نه گیج می رود و نه هیچ حالت خاصی دارم ، من بعد از گذشت هفتاد و چهار روز با یک انسان برخورد داشتم و او را کشتم ، این چه تقدیری بود که برای من رقم خورده بود ، دیگر هیچ چیز برای ادامه نمی دیدم. در این لحظه من معمولیِ معمولی بودم. به یک حالت کاملاً نرمال رسیده بودم و جنازه دوستم هم که نمی دانم برای چه در خانه ام بود پایین تختم افتاده بود. بلند شدم دست و صورتم را شستم و مشغول گوش دادن به موزیک نرمال از آلبوم نیل رکورینگ پورکوپاین تری شدم. پدرم مرده بود اما سالها قبل نوشته ای از او داشتم ، او یک نویسنده بود و من هر وقت که مدت ها از خانه بیرون نمی رفتم آن را می خواندم و انگار همه آن چیزی که در حال رخ دادن در بیرون از خانه بود را می دیدم:
تو به آسمان می نگری ، آسمان سرد و بی روح خودت ، دیگری همچنان به خیابان چشم دوخته است و مردی در همین حوالی سرگرم تماشای انواع شلوارهای جین مورد علاقه خودش در بوتیک مورد علاقه اش ، دختری مدادش را گم کرده و همچنان ثابت مانده و به نقاشی خود نگاه می کند ، برادری هنوز درگیر سنن و غیرت است و مادری در بیمارستان پول دوای فرزند چهار ساله اش را غرض می کند ، پیرمردی هم همچنان با رادیو کهنه اش مشغول گوش دادن به اخبار است ، پدری در آستانه سکته قلبی به سر می برد و دختر جوانی پول می دهد و سوپراستار مورد علاقه اش را به بالین می خواهد ، شاید هم کسی در کویر گم شده باشد اما من هنوز به دیوار می نگرم ...
و در این لحظه همه چیز زیبا بود مگر خود زیبایی./-