سلام. سلامی سردتر از عرق سردی که لحظه ی شیرین مرگ بر پیشانی ام خواهد نشست!
مدتی شده بود به تنها زندگی کردن عادت کرده بودم یا شاید تلاش می کردم عادت کنم در هر صورت من تنها بودم. سعی می کردم آنطور زندگی کنم که شایسته ی زیستن باشم. مدتی گذشت و من همچنان با همین درگیری ادامه دادم. اما این وضعیت همینطور ادامه پیدا نکرد. شعله ای که مدتها پیش در جسمم. روحم و قلبم حس کرده بودم و آنرا همان زمان خاکپاشی کرده بودم روشن شد. اما اینبار مثل قبل نبود. من تغییر کرده بودم. او تغییر کرده بود. زمانی را سپری می کردم بین تنهایی و بغضی که در گلویم حس می کردم اما غروری که در وجودم موج می زند مانع آرامش من شده بود...
مدتی شده بود به تنها زندگی کردن عادت کرده بودم یا شاید تلاش می کردم عادت کنم در هر صورت من تنها بودم. سعی می کردم آنطور زندگی کنم که شایسته ی زیستن باشم. مدتی گذشت و من همچنان با همین درگیری ادامه دادم. اما این وضعیت همینطور ادامه پیدا نکرد. شعله ای که مدتها پیش در جسمم. روحم و قلبم حس کرده بودم و آنرا همان زمان خاکپاشی کرده بودم روشن شد. اما اینبار مثل قبل نبود. من تغییر کرده بودم. او تغییر کرده بود. زمانی را سپری می کردم بین تنهایی و بغضی که در گلویم حس می کردم اما غروری که در وجودم موج می زند مانع آرامش من شده بود...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 11:27 PM توسط بهمن صادقی
|