تبليغاتX
انزوا تنها در انزوا معنا دارد!
اگر آنرا با دیگری شریک شوی بخار میشود! نوعی جمع اضداد است!

زناشویی آرمانی، آن است که برای بقای هیچ یک از آن دو نفر، ضروری نباشد.
بدین معنی:
برایِ ارتباط واقعی با یک فرد، ابتدا باید با خود مربوط شد. اگر نتوانیم تنهایی مان را در آغوش کشیم، از دیگری به عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست. تنها زمانی که فرد بتواند همچون شاهین بی نیاز از حضورِ دیگری زندگی کند، توانایی عشق ورزیدن خواهد یافت. تنها در این صورت است که بزرگ شدنِ دیگری برایش مهم می شود. اگر فردی نتواند از یک زناشویی دست بکشد، آن زناشویی، حکمِ مجازات را خواهد داشت!
+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 5:29 PM  توسط بهمن صادقی  | 

 

شنبه!

تحولی در حال وقوع بود و من به بیشترین حد ممکن به نزدیکترینهایم حمله ور شدم، حمله ای مهیب!

تجربه ای جدید اما سخت. سحرگاه را از پشت پرده های نازک و بنفش کم رنگ اتاق میدیدم. گویی آتشفشانی در درونم فوران کرده بود، چشم هایم بر روی هم نمیرفت. بی خوابی!

از خانه بیرون رفتم، با بدن ناتوانم قدم میزدم. زیر نور آفتاب سوزان بدنبال سایه آنقدر به این سو و آن سوی خیابان میرفتم که پاهایم و انگشتان پایم درد گرفته بود. واقعا نمیدانستم باید به کدام سمت بروم. به حدی از آشفتگی و استیصال رسیده بودم که فریاد میکشیدم و جیغ میزدم، نه آنها فریاد نبود ناله و جیغ هایی ترسناک بود با اشکهایی که که از چشمانم از شدت پرتاب میشد و با هر فریاد زدنم جنون را در من بیشتر میکرد، صدای جیغ هایم در ناله های هولناک ماشین هایی که ازجلویم در حال عبور بودندغرق شده بود و انگار هیچکس مرا نمیدید، اصلن من جایی دیگر بودم!

روی پله ای زیر سایه نشستم، همانجا نشسته میخواستم بخوابم یعنی چشمهایم دیگر باز نمیشد. کوله ام را که همانند قوزی پشت  سرم حس میکردم درآوردم، عینکم را برداشتم و داخل کوله ام گذاشتم. کوله را روی زمین کنار پله گذاشتم سرم را بروی آن گذاشتم و کنار خیابان روی زمین خوابم برد.!

لحظاتی قبل از اینکه خوابم ببرد مردمی را میدیدم که بی هیچ توجهی از کنارم گذر میکردند، آنها واقعا هیچ توجهی نمیکردند گاهی شاید کسی ناخودآگاه نگاهم میکرد. صدای ماشین هایی که از کنارم میگذشت را میشنیدم.

خوابیدم و این خواب بیش از یک ساعت ادامه پیدا نکرد، لحظاتی پس از بیداری همینطور به اطرافم نگاه میکردم، هیچ چیز غیر عادی وجود نداشت اما همه چیز برای من غریبه بود . . .!

بلند شدم. در تنم سنگینی و خستگی شدیدی احساس میکردم، لبها و دهانم بشدت خشک شده بود. 

به حرکتم در خیابان ادامه دادم. تا به امروز انقدر فکر کرده بودم که مغزم خالی شده بود. نه، نمیخواستم و نمیتوانستم به هیچ چیز فکر کنم، بی هدف و بی مقصد به حرکتم ادامه دادم.

پس از گذشت زمانی خودم را به پارک کوچک و خلوتی در آن ساعات ظهر رساندم. روی نیمکت زیر سایه ای نشستم، کمی آب نوشیدم، یک سیگار کشیدم، اما هنوز فقط میخواستم که در این دنیا نباشم.

بشدت کم خوابی داشتم و هنوز خوابم می آمد.

کوله ام را لبه ی نیمکت گذاشتم، دراز کشیدم، درست همانند جسدی شده بودم. بدون هیچ تفکری! جدن بدون هیچ تفکری! چشمانم را بستم و خوابیدم.

بعد از بیشتر از دو ساعت بیدار شدم و نوستالوژی امروز من شد:

کنار خیابان خوابیدن با صدای ماشین، پارک خوابی!

آب، توتون، چیز کیک!،کافه گلاسه!

و خلاء ذهنم و این لحظه دیگر نمیدانم چه میشود، شاید موهایم را کمی کوتاه و مرتب کردم تا نفسش را بیشتر بر موهای سرم احساس کنم . . .!


+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 4:36 PM  توسط بهمن صادقی  | 

راست است شما آن دخمه را که به شکل حفره ی زیرزمینی می ساختند و در قرون وسطی "فراموشخانه"می نامیدند نمی شناسید. معمولا شما را برای همه ی عمر در آنجا فراموش می کردند. وجه تمایز این دخمه از دخمه های دیگر در اندازه های ماهرانه ی آن بود. ارتفاعش آن قدر نبود که زندانی بتواند بایستد عرض اش هم آنقدر نبود که بتواند بخوابد. می بایست از ایستادن و خفتن دست بشوید و به حالت خمیده زندگی کند! خواب سقوط کردن بود و بیداری مچاله شدن!

دوستان عزیز این کشف با همه ی سادگیش به معنای واقعی کلمه نبوغ آمیز بود. همه روزه محکوم از طریق فشار ساکنی که به مفاصلش را خشک می کرد می آموخت که تقصیرکار است و بیگناهی در آن است که بتواند با شادمانی کش و قوس آید! آیا می توانید کسی را که به قله ها و عرشه های فوقانی خو گرقته است در چنین دخمه ای مجسم کنید؟

چه می گویید؟ می گویید می توان در چنین دخمه ای زندگی کرد و بیگناه بود؟!

احتمالش کم است. بسیار کم است! و الا پای استدلال من لنگ می شود!اینکه بیگناه مجبور شود که با پشت خمیده زندگی کند فرضیه ای است که من یک لحظه هم حاضر نیستم آن را مورد بررسی قرار دهم. به علاوه ما نمی توانیم بیگناهی هیچکس را تایید کنیم در صورتی که می توانیم به طور قطع مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم...

هر انسان گواهی است بر جنایت همه ی انسان های دیگر!

این است ایمان من و امیدواری من..

باور کنید ادیان از لحظه ای که دم از اخلاق می زنند و با صدور فرمان تهدید می کنند به خطا می روند!

برای خلق مجرمیت و مکافات احتیاجی به وجود خداوند نیست!

همنوعان ما با کمک خود ما برای این کار کفایت می کنند

شما از روز داوری الهی سخن می گویید. اجازه بدهید با کمال احترام به این حرف بخندم!

من بدون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم: من چیزی را دیده ام که به مراتب از آن سخت تر است. من داوری میان آدمیان را دیده ام!

برای اینها قرائن مخففه وجود ندارد. حتی نیت خیر به پای جنایت گذاشته می شود!

شما درباره ی قفس تف اندازی که در همی اواخر ملتی آنرا ابداع کرد...ه تا ثابت کند از همه ی ملل روی زمین بزرگتر است چیزی شنیده اید؟

یک جعبه که با آجر می سازند و زندانی در آن می ایستد ولی نمی تواند تکان بخورد. در محکمی که او را در صدف سیمانی اش محبوس می کند تا به زیر چانه می رسد. بنابراین فقط چهره اش دیده می شود که هر نگهبان به هنگام عبور اخلاط سینه اش را بر آن می افکند. زندانی که در قفس خود به تنگنا افتاده است نمی تواند چهره ی خود را پاک کند گرچه مجاز است که البته چشمان خود را ببند!

بسیار خوب دوستان من این از ابداعات انسان هاست.

آنها برای خلق این شاهکار کوچک نیازی به خدا نداشته اند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 تیر1390ساعت 5:52 PM  توسط بهمن صادقی  | 

سلام. سلامی سردتر از عرق سردی که لحظه ی شیرین مرگ بر پیشانی ام خواهد نشست!
مدتی شده بود به تنها زندگی کردن عادت کرده بودم یا شاید تلاش می کردم عادت کنم در هر صورت من تنها بودم. سعی می کردم آنطور زندگی کنم که شایسته ی زیستن باشم. مدتی گذشت و من همچنان با همین درگیری ادامه دادم. اما این وضعیت همینطور ادامه پیدا نکرد. شعله ای که مدتها پیش در جسمم. روحم و قلبم حس کرده بودم و آنرا همان زمان خاکپاشی کرده بودم روشن شد. اما اینبار مثل قبل نبود. من تغییر کرده بودم. او تغییر کرده بود. زمانی را سپری می کردم بین تنهایی و بغضی که در گلویم حس می کردم اما غروری که در وجودم موج می زند مانع آرامش من شده بود... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 11:27 PM  توسط بهمن صادقی  | 

 

سه خواهر!

واسیلی واسیلیچ!

سولیونی!

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اسفند1389ساعت 4:1 PM  توسط بهمن صادقی  | 

 
...من به سوی در اتاق رفتم
یکی از پرستارها گفت: شما حق ندارید بیاید تو
گفتم: چرا،حق دارم
هنوز حق ندارید بیاید تو
گفتم: تو برو بیرون. اون یکی هم همینطور
...ولی پس از آنکه آنها را بیرون کردم و در را بستم و چراغ را روشن کردم دیدم فایده ای ندارد. مثل این بود که با مجسمه ای خداحافظی کنم. کمی بعد بیرون رفتم و بیمارستان را ترک گفتم و زیر باران به هتل رفتم.
 
 
وداع با اسلحه (به انگلیسی: A Farewell to Arms) رمانی از ارنست همینگوی (۱۸۹۹-۱۹۶۱)، نویسنده آمریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات، که در سال ۱۹۲۹ منتشر شد.
 
درباره کتاب:
سادگی بی‌خدشه این رمان، زیبایی کم‌نظیری به آن می‌دهد. هنر همینگوی در این است که موضوعی رمانتیک را به طرزی غیررمانتیک نقل می‌کند، و این نکته تناقضی بس گیرا به وجود می‌آورد که سخت‌گیرترین خواننده‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در اوایل ۱۹۱۷، هنری به عشق اعتقاد ندارد و جنگ به نظرش ورزشی سرگرم‌کننده می‌آید؛ اما در پایان همان سال، به حقیقت عشق و جنگ پی می‌برد. هنر نویسنده درمحسوس گرداندن این تحول خاصه بدان سبب است که نه دست به تجزیه و تحلیل می‌زند و نه دست به نقل جمله‌های سنگین و پرمعنی، بلکه فقط به واقعیت و مطالب عینی و روزمره اکتفا می‌کند. اگر هنری تغییر کرده‌است، بدان سبب است که زیسته و آموخته‌است. رمان بدان اکتفا می‌کند که آنچه او می‌بیند به ما نشان دهد و ملاحظات او را منعکس کند. خواننده، قهرمان داستان را گام به گام دنبال می‌کند و نرم نرم، بدون آشفتگی، به جایی می‌رسد که او را دوست بدارد و خود را جای او بگذارد. سرانجام باید گفت سبک همینگوی چنان نرم و هموار است که هیچ تلاش و تقلایی را نشان نمی‌دهد. این سبک، که در آن زمان انقلابی تلقی می‌شد، نویسندگان بسیاری، به خصوص آمریکاییان را تحت تأثیر قرار داد. همه آنها کوشیدند، در حد توان خود، از همینگوی تقلید کنند، ولی بیهود بود. چون همینگوی شگردهایی خاص خود دارد که برخلاف معمول، به نوشته‌هایش طبیعی بودنی ستایش‌انگیز می‌بخشد. گفتگوها و سرگذشتها در یکدیگر حل می‌شوند و به صورتی زلال، به گونه‌ای تحسین برانگیز زلال، جریان می‌یابند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 1:39 AM  توسط بهمن صادقی  | 

 اثبات دیدگاه سوبژکتیویته در زیبایی شناسی!

 

زيبايي شناسي چيست ؟

به طور معمول از وا‍ژه زيبايي شناسي به عنوان معادل براي واژه انگليسي -  Aesthetic  - استفاده مي شود . دايره المعارف بريتانيكا در تعريف اين واژه عبارت  " مطالعات فلسفي در حوزه زيبايي وسليقه را به كار برده است . اصطلاح زيبايي شناسي در سال 1753 ميلادي از سوي الكساندر بومگارتن فيلسوف آلماني ابداع شد وبه لحاظ ريشه لغوي به معناي تحقيق در ماهيت درك حسي است . بنا به توضيح دايره المعارف اينترنتي ، فلسفه زيبايي شناسي به شكلي دقيق نظريه زيبايي يا به گونه اي بسيار وسيع تر فلسفه بيان مي كند .

زيبايي شناسي ديدگاهي است كه به تحليل مفاهيم و حل مربوط به پديده ، مورد يا متعلق زيبايي و تجزيه تحليل تجربه هاي زيبايي شناسانه مي دهد .

 

تعريف زيبايي

صاحب نظران در ارائه تعريف واحد از زيبايي اتفاق نظر ندارند يعني ممكن است يك پديده براي بسياري خوشايند و مطبوع باشد اما گروهي ديگر دريافت زيبايي شناسانه اي از آن نداشته باشنداين سوال هميشه مطرح بوده است كه زيبايي چيست ؟ از نگاه فلسفه زيبايي مربوط است به مقوله حقيقت يعني حوزه تفكر عقلي . از ديد علماي اخلاق  مساوي است با خير و حسن حوزه رفتار. زيبايي بطور كلي مجموعه اي از دريافت هاي ساده و پيچيده است . برخي از صاحب نظران بر اين باورند كه مفهوم زيبا امري نسبي است و نمي توان تعريف مطلقي از زيبايي ارائه داد . به عبارتي ، بدست دادن يك تعريف عام و كلي و همه پسند از زيبايي كار حضرت فيل است . بعلاوه با هر ديدگاه كه بخواهيم آن را تعريف كنيم همه ملاك هاي زيبايي را در برنخواهد گرفت .

 

برخي تعازيف زيبايي عبارتند از :

1. احساس لذت نسبت به همه متعلقات زيبايي و البته بطور خاص در حوزه ادبيات

2.  مفهوم و روابط پچيده معنايي وتداعي نشانه اي بويژه در حوزه هنر

3. هارموني و تناسب در فرم ساختاري و زير ساخت و روابط عناصر و تركيب كلي يك اثر

4. روابط تجربي و انتزاعي اجزا وعناصر يك متعلق زيبايي مثلا روابط اعداد در رياضيات

5. مطابق بودن يك اثر هنري يا هر متعلق زيبايي ديگر با ذوق وسليقه عامل يا مخاطب

6. ظرفيت داشتن براي ايجاد نوع معيني از پاسخ يعني همان پاسخ زيبا شناسانه

 

مساله درك زيبايي

در نظريه هاي زيبايي شناسي اين مساله عمده مطرح است كه آيا مورد يا متعلق زيبايي ماهيتا داراي خصوصيات زيبايي شناسانه است يا اينكه در نتيجه ادراك و بر اساس يك روش خاص زيبايي شناسانه زيبا به نظر مي رسد . به عبارت ديگر زيبايي در پديده هاي طبيعت ، آثار هنري و يا هر مورد ديگر ، بطور ماهوي ، موجود است يا آنچه را زيبايي مي ناميم تنها در ذهن ما وجود دارد . ار اين رو ، در زيبايي شناسي بعنوان شاخه اي از فلسفه دو مفهوم مختلف ماهيت زيبايي شناسانه و ادراك زيبايي شناسانه مورد بررسي قرار مي گيرد. در رشته هاي هنري نيز اين مساله مطرح است كه چه عاملي سبب مي شود يك اثر هنري ويا پديده هاي طبيعي زيبا به بنظر برسد . در تبيين اين مساله ، بر اساس دو مفهوم " ماهيت " و "ادراك" زيبايي شناسانه  دو رويكرد وجود دارد ، رويكرد اولي مدعي است همه آثار هنري در چيزي مشتركند و صفت مشخصي دارند كه آنها را به هحو خاصي زيبا مي سازد . بر اين اساس برخي ادعا كرده اند وجه مشترك همه موارد زيبا كيفيت زيبايي است .

 

معيارهاي درك زيبايي

بايد در نظر داشت نوع درك وابزار درك ما از زيبايي يك مورد بستگي به اين دارد آن مورد متعلق به چه حوزه اي است . در حوزه ادبيات درك عقل – حسي صورت مي گيرد . حسي به اين ذليل كه كلمات براي مخاطب يا همان خواننده تصاوير محسوس ايجاد ( مجسم ) ميكند وغقلي به اين دليل كه مخاطب براي درك معنا ومفاهيم انتزاعي وتجريدي در متن ها واشعار ادبيات به تلاش رهني واستدلال ودرك عقلي نياز دارد اما در حوزه هنرهاي ديداري وشنيداري همچون سينما ، نقاشي ، گرافيك ، موسيقي و ... غالبا درك حسي صورت مي گيرد چرا كه ابزار اساسي ما براي يافتن زيبايي آنها حواس پنجگانه ( بطور خاص حس بينايي وشنوايي ) است . به عبارت ديگر ما آنها را حس مي كنيم قبل از اينكه درك كنيم .

همينطور درك ما در حوزه مسايل فلسفه وعلوم ديگر از نوع درك عفلي است و در حوزه عرفان از نوع درك شهودي است . بنا بر آنچه گفته شد ابزار ها و معيارهاي درك زيبايي عبارتند از :

1.  تفكر وعقل. يعني درك زيبايي از طريق استذلال عقلي وتلاش ذهني

2.  حس . يعني درك زيبايي به كمك حواس پنجگانه عمدتا چشم وگوش

3.  شهود يعني حصول تجربه زيبايي به واسطه دل ، حس دروني و ناخود آگاه

 

 

ملاك هاي زيبايي يك اثر

شايد بتوان گفت موجه ترين وروشن ترين نظريه در اين زمينه عقيده موندروبردسلي صاحبنظر برجسته قرن معاصر اروپا باشد . او سه ملاك براي زيبايي يك اثر هنري بيان كرده است كه عبارتند از : وحدت پيچيدگي وشدت منظور از شدت يعني اينكه اثر داراي ويژگي هاي فراگير و فرا منطقه اي ، چشمگير و برجسته باشد. به عبارتي اثر به لحاظ وضوح غني بوده و بشدت حضور خود را اعلام كند و داراي ويژگي هايي باشد كه در هر نقطه از جهان مخاطب نوعي درك از آنها دارد مانند حالت سكون وآرامش در يك تابلوي نقاشي . پيچيدگي به معناي وجود نوعي ابهام ، رمز و ‍زير ساخت است با اين هدف كه مخاطب براي درك اثر انگيزه تمركز وتلاش پيدا كند .و بلاخره منظور از وحدت نيز همان چيزي است كه به عنوان وحدت موضوع يا وحدت ارسطويي وغيره از آن نام ميبرند.

نظريه ارزشمند ديگر در اين زمينه  متعلق به متفكر ونظريه پرداز ديگر اروپاي معاصر جان ديويي است وي در كتاب خود "هنر به عنوان تجربه" مي گويد يك اثر خوب هنري اثري است كه بتواند با موفقيت يك تجربه زيبايي شناسانه را در مخاطب فرا بخواند پس به طور كلي مشخص شد كه " ملاك هاي زيبايي " و " معيارهاي درك زيبايي" با هم فرق دارند. معيار به وسيله و واسطه اي گفته ميشود كه به كمك آن زيبايي را درك مي كنيم ، مانند عقل يا حواس . اما ملاك زيبايي به خصايص ، ويژگي ها وكيفياتي كفته ميشود كه در خود آن مورد زيبايي وجود دارد وما آنها را مبناي حكم زيبايي شناسانه قرار ميدهيم .ملاك هاي درك زيبايي به طور كلي عبارتند از :

دسته اول : داشتن حسن ، خير ، نيكي ونيز متعالي و والا بودن

دسته دوم : حقيقي ومفيد بودن

دسته سوم : داشتن هماهنگي ، هارموني ، تناسب ساختار ، روابط وغيره

دسته چهارم : مطابق طبع ، ذوق وسليقه بودن ، چشم وگوش نواز بودن وغيره

 

رابطه هنر و زيبايي شناسي

هنر وزيبايي رابطه تنگاتنگي با  هم دارند بطوري كه آنبخش از فعاليت هاي انسان كه هيجانهاي دروني را به آفرينش و ستايش پديده هاي زيبا پيوند ميدهد هنر ناميده شده است . بسياري از فلاسفه نيز هدف هنر را آفرينش اشياء زيبا دانسته اند . نقد وروان شناسي هنر نيز اگر چه رشته هاي مستقلي باشند اما در ارتباط زيبايي شناسي هستند . روان شناسي هنر در بررسي مسايلي همچون واكنش هاي حسي عاطفي انسان در برابر زيبايي و نقد هنر نيز در آناليز ساختار و مفاهيم آثار هنري بازيبايي شناسي سروكار دارد.

 

دسته بندي كلي نظريات در مورد مساله درك زيبايي

يكي از مسايل مطرح اين است كه آيا اشياء ماهيتا داراي خصوصيات زيبايي شناسانه هستند يا در نتيجه ادراك و بر اساس يك روش خاص زيبايي شناسانه زيبا به نظر مي رسند. به عبارت ديگر ، خصوصيات زيبايي شناسانه كه در اشياء مشاهده مي شود در آنها به طور ماهوي موجود است يا اينكه اين خصوصيات تنها در ذهن آدمي وجود دارند؟ از اين رو ، در اين شاخه از فلسفه ، دو مفهوم مختلف ماهيت زيبايي شناسانه و ادراك زيبايي زيبايي شناسانه مورد بررسي قرار مي گيرد . تمامي نظرات مربوط به مساله كيفيت و درك زيبايي را ميتوان در دو دسته كلي دسته بندي كرد. گروه سوبژكتيويستي و گروه نظريات آبژكتيويستي .

طبق نظريات سوبژكتيويستي زيبايي يك ويژگي نسبت به تو يا نسبت به من است نه ويژگي عيني در شئ مانند مربع بودن كه كسي بگويد "براي من مربع نيست وبراي تومربع است " به همين دليل در يك حكم زيبايي شناسانه راحت مي گوييم " براي من جالب است " ويا "ذر نظر توعجيب است " طبق نظر آنها وقتي كسي مي گويد "اين اثر زيباست " به يك نوع رابطه بين خود و آن اشاره مي كند . سوبژكتيويستها زيبايي را كيفيتي ذهني مربوط به فاعل شناسايي مي دانند و مي گويند زيبايي چيزي ذر فرم يا كيفيتي در مفهوم متعلق زيبايي نيست بلكه ما فقط پاسخ زيبايي شناختي يا به عبارت ديگر برداشت زيبايي شناسانه داريم وحكم هاي زيبايي شناسانه نظير"جالب است"،" خوب است" ، "لذت بخش يا خوشايند است" هم خصايص عيني نيستند . 

نظريات سوبژكتيويستي از سوي بسياري از زيبايي شناسان رد شده است دلايل اين امر اين است كه همه آن حكم ها قضاوت هاي زيبايي شناسانه نيستند و دوست داشتن يك چيز جدا از زيبايي آن است يك اثر ممكن است زيبا باشد ولي مخاطب با ارج نهادن و تاييد و قدرداني از آن موافق نباشد و عباراتي از قبيل دوست ندارم ناشي از ضعف دريافت او باشد . اساسا آنكه مي گويد خوشم مي آيد و آنكه مي گويد  خوشم نمي آيد هيچكدام دروغ نمي گويند بلكه بسته به شرايط چنين حكمي داده اند .

دسته دوم ديدگاه هاي آبژكتيويستي است . طبق اين ديدگاه ها وقتي حكم به زيبايي مي دهيم و مثلا مي گوييم قشنگ است زيبايي در ماهيت آن اثر است و ارزشي را به خود اثر نسبت دادهايم هرچند اكثريت هم قبول نداشته باشند . طرفداران اين نظريه ها معتقدند كه حكم ما درباره زيبايي يك اثر بر اساس خصوصيات خود آن اثر است نه برداشت ناظر و مخاطب . بنابراين آنها به وجود ملاكهاي مشخصي براي زيبايي يك اثر معتقدند اما در اينكه اين ملاك ها و ويژگي هاي تشكيل دهنده ارزش زيبايي يك اثر كدام است تا كنون موارد معيني ارائه نشده است بعضي مي گويند زيبايي ويژگي ساده و غير قابل تحليلي است كه مستقيما بوسيله ذهن درك مي شودو وجود آن را تنها با شهود مي توان دريافت و با آزمايش تجربي نمي توان اثبات كرد . طبق نظر اينها اگر يكي بگويد زيبا است و ديگري بگويد زيبا نيست مسلما يك كدام اشتباه مي كنند اما كدام يك ؟ معلوم نيست چون شهود است و شهود افراد هم متغير و متضاد و غير قابل اثبات است .

( از ديد من آبژكتيويستها با همين جمله آخر ديدگاه خود را نقض مي كنند . )

ايمانوئل كانت-Immanuel kant- بيان مي كند كه دريافت يا درك زيبايي ذاتي است و نوعا همه قادر به درك زيبايي هستند ا ما لزومي نداردبه همان حد از تجربه و حس خوشايندي برسند كه ما تجربه كرده ايم بلكه ممكن است تا حدي و تقريبا به همان حس ما دست يابند . كانت لذت زيبايي را حاصل از فهم و تخيل دانست دانست و معتقد بود تجربه زيبايي شناهتي با ديدن طبيعي و صرف اشيا حاصل مي شود اما تجربه امر والا به حس ، فهم و شهود بستگي دارد چرا كه در زيبايي از نوع والايي خشنودي و رضايت به صورت عظمت و عزت نفس و رضايت عقل و يك جورحس اخلاقي جلوه مي كند مثلا زيبايي يك مساله رياضي از نوع والا است يعني ما عظمت خاصي را در علم رياضي حس مي كنيم .

                                                    

اثبات ديدگاه سوبژكتيويته :

بر اساس نظريت ذكر شده ، زيبايي امري است نسبت به تو يا نسبت به من ، هيچ معيار بيروني براي درك زيبايي وجود ندارد . من براي اثبات اين ديدگاه از دو منظر به اين موضوع مي نگرم .

 

مثال اول : آزادي

آزادي مطلق در هيچ جامعه اي در تاريخ هستي وجود نداشته ، ندارد و نخواهد داشت . زيرا كلمه ي آزادي بدين معني است كه هر فردي بر اساس تفكرات و نظريات خود آزاد به انجام هر كاري باشد تا آن جايي كه به حقوق ديگري تجاوز نكند ، اين معناي كلمه آزادي است .

آزادي قانونمند نداريم و اين كلمه معنا ندارد زيرا آزادي محسوب نمي شود ، اين دو كلمه در كنار هم پارادوكس ايجاد مي كند . زيرا آزادي محسوب نمي شود به اين دليل كه هر قانوني وضع كنيم باز هم براي خيلي از انسانها و حتي شايد براي همه يا اصلا يك نفر محدوديت  ايجاد كند ، زيرا تفكر انسانها با هم متفاوت است و هر كسي بر حسب ديدگاههاي خود علاقه به آزاد بودن در جامعه را دارد . پس آزادي قانون نداردو اين آزادي مطلق و به معناي واقعي كلمه در هيچ جامعه اي وجود نداشته و ندارد و اين مسئله كاملا نشئت گرفته از اين مسئله است كه آزادي امري دروني است ، تعابير هر كسي از جامعه و آزاد بودن متفاوت است و به همين دليل ما آزادي نداريم و نمي توانيم داشته باشيم و در اين دنيا آزادي غير قابل دستيابي است . تمام اينها دليلش سوبژه(دروني) بودن همه چيز است . آزادي فقط در آمال و آرزوها و در رويا قابل دستيابي است ، همان جامعه ي آرماني كه انسان از اول تاريخ بشريت در صدد دستيابي به آن است .

 

 مثال دوم : اگزيستانسياليسم   (Existansialism )

اصالت وجود ( وجود انسان ) :

فلسفه ي وجود انسان موضوعي بحث برانگيز و بنيادي است كه من در اين قسمت نظريت شخصي خود را مختصر بيان مي نمايم .

انسان ماهيت جسماني ندارد و ماهيت جسماني وجود ندارد . بدين معني ،كسي كه در حال غذا خوردن است او در واقع به اين عمل دست نمي زند ، اين روح اوست كه تمام اين اعمال را معني مي بخشد ، پس با توجه به روحاني بودن اين امر مابه ازاي بيروني نمي توان براي آن قائل شد .

روح ما به تنهايي و به خودي خود وجود دارد اما جسم ما به تنهايي وجود ندارد و بي معني است و ارزش ندارد ، پس اين روح ماست كه به تمام اينها معنا مي بخشد پس مي توان وجود داشتن اعمال جسماني و نظريات مترياليستي را رد كرد . با كمي دقت متوجه مي شويم كسي كه مي ميرد جسم او براي همه خواه و نا خواه از بين مي رود ( البته به جز موميايي كردن كه به بحث ما ربطي ندارد ) و بي معني مي شود و ياد و روح او براي همگان زنده ست ، اگر اين موضوع را از بالا بنگريم و از اين دنياي محدود و پوچ خارج شويم مي بينيم ماهيت جسماني بي معني مي شود .

همه چيز بدون وجود روح انسان بي معني است . پس با توجه به مطالب بيان شده زيبايي به هيچ عنوان نمي تواند در ماهيت چيزي وجود داشته باشد زيرا ماهيت جسماني وجود ندارد و همه معيار هاي زيبايي در درون ماست و هيچ معيار بيروني نمي توان براي آن قائل شد . وقتي ماهيت جسماني بدون وجود روح بي معني است پس فقط روح و تفكر ماست كه مي تواند به اينها معني ببخشد ، پس زيبايي هم در درون ماست .

 ( من بر اين مسئله واقف هستم كه آزادي و ماهيت جسماني و روحاني كه در موردش صحبت كردم هر كدام موضوعي پيچيده است و جاي بحث بسيار دارد ، اما تلاش خود را كردم كه اين مباحث را به موضوع  اصلي بسط دهم و در راستاي آن مطرح كنم .)

 

برخي مثالهاي ديگر :

به عنوان مثال اگر بين مخاطبان سينما نگاهي بيندازيم ميبينيم كه عده اي از فيلمهاي كوئنتين تارانتينو و عده اي از فيلمهاي ديويد فينچر لذت مي برند و هر كدام فيلمهاي يكي را زيبا مي بينند و جالبتر اينجاست كه حتما دليل ندارد كسي كه فيلمهاي تارانتينو را دوست دارد فيلمهاي فينچر را زيبا ببيند شايد كسي كه پالپ فيكشن تارانتينو را دوست دارد ، از هفت فينچر متنفر باشد يا بالعكس .

امكان دارد همين اتفاق در مرد ژانر هاي سينمايي و ادبي يا آثار نمايشنامه نويسان اتفاق بيفتد كه همه دال بر سوبژكتيو بودن اين موضوع است .

اين مسئله دليل بر ضعف دريافت يا عدم شعور ( البته ما انسان بي شعور زياد داريم ، ببخشيد زياد نه خيلي زياد ) فرد مخاطب نيست ، امكان دارد هر دو اين مخاطبان استاد و افراد پخته اي در زمينه ي بحث خود باشند ، انتخاب هاي متفاوت آنها دليل بر سوبژه و دروني بودن اين موضوع است .

گذشته از هنر در مورد مسائل روزمره و يا طبيعت هم اين موضوع صدق مي كند ، كه نيازي به مطرح نمودن آن نمي بينم و همه چيز كا ملا روشن است .

با توجه به دو نظر  شخصي خود و برخي مثالهاي ساده در راستاي اثبات ديدگاه سوبژكتيويته ، اميدوارم توانسته باشم حداقل ديدگاه خود را به شما منتقل كنم .

 بهمن صادقی

۳۰/اردیبهشت/۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی1389ساعت 1:58 AM  توسط بهمن صادقی  | 

!بی اعتقادی، به خودی خود ،فشار می آفریند
.تنها سرسختان در برابرش تاب می آورند
!آیا میدانید پرسش واقعی یک متفکر چیست؟
:پرسش اساسی اینست
!چه میزان حقیقت را تاب می آورم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 آبان1389ساعت 3:59 AM  توسط بهمن صادقی  | 

ولادمیر مایاکوفسکی فیلسوف ،شاعر و درام نویس روسی در ۷ ژولیۀ ۱۸۹۴ در قفقاز ،استان کوتاییسی ،روستای بگدادی (که در ۱۳ آوریل ۱۹۴۰به مایاکوفسکی تغییر نام داده شد) که روزگاری جزو روسیه بود متولد شد،وی درشعرروسی وزن ،الفاظ ، عبارات ،تمثیلها و استعارات تازه پدید آورد.
یکی از استادان و صاحب سبک های فتوریسم بود و لی به همۀ اصول آن پای بند نبود.او از اتخاذ هیچ وسیله ای برای انتشار افکار و آثار خود باکی نداشت و حتی در کوچه ها قدم میزد و برای مردم شعر میخواند.
منظومه های پیش از انقلاب او بیشتر از نوع غزل بوده که مشهورترین آنها:«ابر شلوار پوش » میباشد. وی بعد از انقلاب شعرهای تبلیغی و تهییجی ساخت که رنگ غزل دارند. از جمله آثار معروف او میتوان:«ابر شلوار پوش»،«روی نای ، ستون فقرات»،«سیزده سال کار »و«ساده چون صدای گاو» را نام برد.
ولادمیر مایاکوفسکی در ۱۴ آوریل ۱۹۳۰ به علت نا معلومی خود را با ضرب گلوله ای در قلبش از پای در آورد؛ روحش شاد.

در نامه ای که در کنارش پیدا شده بود اینچنین نوشته بود:

برای همه … می میرم.هیچکس مقصر نیست و شایعات الکی راه نیندازید. اینجانب مرحوم از شایعه بدم می آید.
مامان ،خواهرانم ،رفقایم ،مرا ببخشید. این روش خوبی نیست و به هیچکس آن را توصیه نمیکنم ولی من چارۀ دیگری نداشتم.
لیلی دوستم داشته باش.
رفیق دولت ،خانوادۀ من عبارت است از: لیلی بریک ،مامان ،خواهرانم و ورونیکا ویتولدوونا پولونسکایا. اگر زندگی آنها را فراهم کنی متشکرم.
اشعار نیمه تمام را به خانوادۀ بریک بدهید. آنها میدانند چه کار باید بکنند.

همانطور که می گوییند
«پرونده بسته شد»
و قایق عشق
بر صخرۀ زندگی روز مره شکست
با زندگی بی حساب شدم
بی جهت
دردها را
فاجعه ها را
دور نکنید
و یا آزارها را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 9:16 PM  توسط بهمن صادقی  | 

ژان باپتیست پوکلن (به فرانسوی: Jean-Baptiste Poquelin) که با نام مولیر (به فرانسوی: Molière) شناخته می‌شود را همراه با کورنی و ژان راسین یکی از ۳ درام‌نویس برتر قرن هفدهم فرانسه و بزرگترین کمدی نویس تاتر اروپا و هنرپیشه ی تئاتر میدانند .

زندگی‌نامه

پدرش از کارگران بخش طراحی داخلی قصرهای لودویک 14پادشاه فرانسه بود . مولیر پس از طی مقدمات علوم به قصد فراگیری حقوق به دانشگاه رفت اما عشق او به نویسندگی و نمایش مانعی برای فراگیری حقوق شد . پس از انصراف از تحصیل در رشتهٔ وکالت با خانواده "بژارت" آشنا شده و با همکاری آنها در شهر پاریس تماشاخانهٔ "L’ Illustre Theatre " را تاسیس می کند.[۱] و در سال 1658 در پاریس به نوشتن نمایشنامه روی مى‌آورد .موليرآثارش را خود به روی صحنه مى آورد .امااولین اقدام او با شکست مواجه می شود در نتیجه تصمیم می گیرد یک گروه سیار تشکیل داده و در شهرستانها فعالیت کند. پس از سالها زندگی سیار سرانجام به پاریس باز می گردد. در سال 1659 با اثر متکلفین خنده دار (Precieuses ridicules) افراط متکلفین را مسخره می کند و به این ترتیب کمدی اخلاقی را پایه گذاری می کند که قصد دارد خطاهای معاصرانش را افشا کند و نمایشنامه‌ى مکتب زنان مولیر تاییدی است بر این جهت گیری.[۲] در نمایشنامه هایش به طور بی رحمانه ای جامعه فئودال آن دوران و اخلاق آنان را به تمسخر می گرفت .[۳] فعالیت دیگر مولیر در زمینه کمدی سیاسی بود و در انها مشکلات اجتماع را مطرح می کند: تارتوف, دون ژوان. مردم گریز دشمنان مولیراو رابا دستاویز قرار دادن دفاع از مذهب مورد انتقاد قرار می دهند و نتیجه آن می شود که تارتوف و دون ژوان ممنوع می شود. مولیر مایوس و بیمار و نا موفق در زندگی زناشویی پس از انتقاداتی که وارد می شود به موضوعات سطحی روی می آورد.مثل: حیله های اسکاپن [۴] او بین سالهای 1622 تا 1673 در پاریس زندگی کرد.

مرگ

و در سال 1673 بطورغم انگیزی بر اثر بیماری صعب العلاج سل، در حالیکه خود نقش "ارگان" [۵] در نمابش مریض خیالى را بر عهده داشت ، در حین اجرا بیهوش می‌شود و اندکی پس از آنکه به خانه رسانده می‌شود، بر اثر بیمارى و در سن 51 سالگى درمی گذرد. کلیسا از خاكسپاري او در گورستان رسمى شهرجلوگيرى نمودند و حين خاكسپاريش به صدادرآوردن ناقوس کلیسا ها و زمزمه دعاهاى حاضرين ممنوع گرديد .او را در قبرستان " سنت ژوزف " كه متعلق به نوزادان بود دفن كردند .[۶]. در سال 1792 باقی مانده خاكش به موزه تاریخی فرانسه آورده شد و در سال 1817 در پاریس به گورستان پر لاشز منتقل شده و درکنار جان دلا فونتینه دفن شد .[۷]

آناتول فرانس در بارهٔ او مینویسد : مولیر یک لحظه کوتاه از وجدان آگاه بشریت بود که 350سال پیش همچون جرقه اى در جو تاریک فرهنگى اروپا درخشید.

آثار

Source: WikipediA

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 1:21 PM  توسط بهمن صادقی  | 

به پشت سرم نگاه کردم. مردی را همچنان مشاهده می کردم. او حدود 15 دقیقه بود که مرا دنبال می کرد. چشمان خاکستری داشت و چهره اش حسی از خشونت که حالت خیلی بدی به من دست می داد را منتقل میکرد، پوستش سبز تیره بود و موهای مشکی اش روی پیشانی اش را پر کرده بود. اندام و هیکلش کاملاً بر من می چربید و بازوانی داشت که حس می کردم به بدنش چیزی اضافی وصل کرده اند. من اطمینان داشتم که او مرا دنبال می کند ، نگاهش کاملاً مشخص و حاکی از این بود که اصلاً او می خواهد به من حمله کند اما نمی دانم چرا همچنان به راهم ادامه می دادم و هیچ عکس العملی نسبت به او نشان نمی دادم.

به اولین کوچه ای که رسیدم داخل شدم و منتظر ماندم تا ببینم او چه می کند. از لبه دیوار او را نگاه می کردم انگار که چیزی را گم کرده باشد ، او واقعاً دنبال چه مقصدی بود که من به آنجا برسم!

چند متری مانده بود به کوچه برسد  ، واقعاً باید چه می کردم ، او را می زدم یا شاید او بلایی به سر من می آورد. توانایی اینکه او را به داخل کوچه بکشانم و به حرف بیارمش در خود نمی دیدم.

هیچگونه حس بد ، سرخوردگی ، سردردهای همیشگی و همه ی آن چیزهایی که همیشه آزارم میداد را در این لحظه حس نمیکردم . فقط و فقط مشکل من این آدم بود ، از من چه می خواست؟ به کوچه رسید و بی توجه و حتی بدون اینکه مرا نگاه کند از جلوی کوچه گذشت. این دیگر واقعاً آزارم می داد ، یعنی من او را اشتباه گرفتم و او با من هیچ کاری نداشت؟!

دیگر واقعاً حس می کردم تسلط خود را از دست دادم. بوی تعفن سراسر  خیابان را پر کرده بود ، این تفکر که من فقط توهمی برم داشته است که این آدم مرا دنبال کرده و حتی هدفی فراتر از یک دزدی یا نمی دانم هر چیزی داشته است اعصابم و سلول های خاکستری مغزم را خورد می کرد. از من چند متری فاصله نگرفته بود و حالا من بودم که دنبال این آدم افتاده بودم! باید ته و توی قضیه را در می آوردم. مگر می شود یک نفر هیمن طور دنبال آدم بیفتد ، این اصلاً برای من قابل قبول نبود و من باید او را دنبال می کردم ، هنوز نمی دانم و به این اطمینان نرسیدم که آیا این آدم روی من قصدی دارد یا نه؟ اما من باید او را دنبال می کردم. تمرکز فکری نداشتم ، یعنی تمرکز فکری ام را از دست داده بودم. دو چهارراه را رد کرده بودیم و من هنوز او را دنبال می کردم ، سریعتر به حرکتم ادامه می دادم. هوا ابری بود و ابری خاکستری سرتاسر آسمان را پوشانده بود ، اما باران نمی آمد ، چندین ساعت بود که این ابرها را بالای سرم حس می کردم اما باران نمی آمد. داخل شد ، وارد کوچه می شد ، بعد از گذشت زمانی کوتاه من هم وارد شدم ، به حرکتش ادامه می داد ، داخل کوچه هیچکس نبود. این دقیقاً همان کوچه خانه من بود!  از کوچه بیرون آمدم و از لبه دیوار او را می پاییدم. جلوی در خانه من رسید! اطراف را نگاهی کرد ، او فکر می کرد که من جایی دیگر رفته ام؟! نکند او واقعاً هدفی داشته که مرا دنبال می کرده ، آری او خیلی حواسش را جمع تر کرده بود ، اطراف را دوباره نگاهی انداخت و کاملاً که مطمئن شد هیچ کس نیست به طرف خانه حرکت کرد. چه باید می کردم ، او که بود؟ واقعاً چه کسی بود؟ این اولین باری بود که او را می دیدم. در خانه را با کلید باز کرد! او کلید خانه مرا داشت! همسر من داخل خانه بود؟! یعنی او واقعاً با همسرم رابطه دارد و کلید هم دارد؟ نمی دانستم باید چه تصمیمی بگیرم. باید نقشه ای می کشیدم ، باید بیشتر فکر می کردم ، اما نه من همین حالا باید می فهمیدم او کیست و با همسر من چه کار دارد ، با سرعت زیادی به طرف خانه حرکت کردم ، به این فکر می کردم که خب معلوم است او وقتی کلید در خانه مرا دارد می تواند با او چه کار داشته باشد و این تفکر زجرم می داد که یعنی تا امروز این اتفاق می افتاده و من با خبر نبوده ام؟!

فقط در این لحظه من از این مسئله آگاهی پیدا کرده بودم. سرم در حال انفجار بود یا نه شاید هم از درون گوش هایم می خواست آتش بیرون بزند ، واقعاً نمی دانستم باید چه کار می کردم ، عصبی بودم یا چیزی فرا تر از آن نمی دانم. خب در این لحظه نمی خواستم همسرم را ببینم ، من او را واقعاً دوست داشتم حال نه به حد پرستیدن اما جداً او را دوست می داشتم. آنقدر دوستش داشتم که حاضر به این شده بودم باقی عمرم را با او تقسیم کنم. من همیشه در زندگی خودم را کنار او حس کرده بودم یعنی هیچ وقت خودم را در زندگی تنها حس نمی کردم. نقطه دید من در زندگی چهار چشم داشت و او جزئی از وجود من شده بود. اما حالا او اینگونه به من خیانت کرده بود. نه نباید به این خانه نزدیک شوم ، اگر او را باری دیگر ببینم تمام آن چیزهایی که در زندگی برایم تا این لحظه ارزشمند بوده است فرو می پاشد ، ارزشش را از دست می دهد و تمام آن لذت هایی را که با او برده ام به تلخی ، تلخ تر از گوشت کلاغی تا به حال نچشیده امش تبدیل می شود. او حتی ارزش کشتن هم برایم ندارد این فاحشه مستحق همان بود که آن مرد با آن ظاهر آشفته حال هم خوابه اش باشد. این از یک هم خوابگی فراتر است ، او کلید در خانه مرا دارد! این یک خیانت بزرگ است! خیلی بزرگ!

خواستم از آنجا دور شوم و دیگر نمی دانستم که باید به کجا پناه ببرم ، کجا را دارم که بروم؟ خودم را در پست ترین نقطه ای که ممکن بود روزی در زندگی حس کنم احساس می کردم. دیگر زندگی برای چه؟ برای هیچ؟! برای کسی که کنارش زندگی می کردم و حال احساس می کنم که باید از درونم خارجش کنم یا او را در درون خود بکشم؟ آیا با انتقام چیزی درست می شود؟

می تواند کمی مسکن حال و روح من باشد؟ نه دیگر اگر از او انتقام هم بگیرم چیزی سر جای اولش باز نمی گردد پس باید فراموش کرد! در همین احوال و تفکرات بودم و هنوز کوچه را ترک نکرده بودم که دیدم آن مرد با یک ساکت دستی از خانه ام خارج شد. هیچ حسی برای هیچ حرکتی نداشتم. داخل کوچه پنهان شدم و منتظر ماندم که او برود. باید وارد خانه می شدم یا نه؟ آری باید بروم اینکه دیگر تصمیم گرفتن نمی خواهد! باید تصویر زشتی از این آدم مفلوک که زندگی مرا از سیاهی شب تیره و تار تر کرده است می دیدم. به سرعت قدم برداشتم و سعی کردم ذهنم را خالی از هرگونه تفکر کنم. وارد خانه شدم همه جای خانه را گشتم ، چه می دیدم؟ هیچکس نبود ، هیچکس در خانه نبود ، آخر مگر می شود؟ او میتوانست چه کسی باشد؟ صندوقچه پول ها و جواهرات همسرم را چک کردم ، خب از این بدتر  یا بهتر نمی دانم ، کدام ، اما نمی شود ، او دزد بوده و با شاه کلید در خانه مرا باز کرده است. همسر من در این لحظه در خانه نبود ، ساعت دقیقاً 03:37 بعدازظهر است. من در خانه بودم و چیزی را تجربه کرده بودم که ذهن و مغزم را منجمد کرده بود. مغزم واقعاً منجمد شده بود. حالت تهوع داشتم ، چرا دنبال این دزد نمی رفتم؟ قدرت تصمیم گیری ام به کلی از بین رفته بود. من لحظاتی چیزی را تجربه کردم که احساس واقعی خیانت را برایم به شفاف ترین شکل ممکن اش نمایان کرده بود ، امروز اصلاً یک روز معمولی نبود. همه چیز شکلی دیگر از حال طبیعی را به خود گرفته بود. روی تخت دراز کشیدم حالت تهوع ام بیشتر از پیش شده ، بوی خاک می آمد ، در شهر گرد و خاک زیادی بود ، اوق زدم ، بالا آوردم و لحظاتی بعد لباسم و تختم داغ بود و تمام محتویات معده ام را روی لباسم ، روی بدنم حس می کردم و این داغی همان داغی بود که لحظاتی پیش درونم را می سوزاند ، این گرمای داخل بدن من بود. سیگاری روشن کردم ، اما دیگر سیگار هم آرامم نمی کرد. چند پکی که به سیگار زدم حس کردم سرم در حال مور مور شدن است ، دور و برم را یک هوای کاذب فراگرفت ، حالم خیلی بد بود ، دوباره بالا آوردم ، نمی توانستم خودم را به دستشویی برسانم.

حالا بوی استفراغ همه اتاق را فرا گرفته بود ، در همان حالت چشمم گرم شد ، ساعت را نگاه کردم 03:57 بعدازظهر بود و من خوابم می آمد و هیچ چیز دیگر برایم مهم نبود. تلاشی برای خواب نمی کردم ، فقط خواب مرا با خود می برد ، تنها چیزی که در این لحظه حس می کردم این بود که یک انسان چقدر می تواند یک روز از زندگی اش خاص و عجیب باشد ، و در این لحظه همه چیز دنیا از دید من معمولی بود. جز برای من!

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 2:2 AM  توسط بهمن صادقی  |